تبلیغات
STRANGER WORLD

STRANGER WORLD

...we are home:)
سه شنبه 4 خرداد 1395 | 09:55 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8343537534/190098_380.jpg

غریبه ی عزیزم
من "رانا "هستم
فقط رانا!
اینجا "خانه"است
فقط خانه!
برای تمام زندگی هایی که به کلمات بخشیدم؛تمام احساساتی که گریه کردم و برای تمام رنگ هایی که حس کردم
و فقط خانه
برای من،برای تو،و برای آنها
فقط"خانه!"... 

-یک علامت تعجب!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


22
سه شنبه 6 آذر 1397 | 01:51 ب.ظ
ترک کردن چیزی که میدونی در سرانجام بهش برمیگردی دردناکه
مثل گوش دادن به آهنگی که کلمه به کلمه اش رو زندگی کردی
و تمام نوت هاش و ریتم هاش رو احساس کردی
آهنگی که عاشقش بودی و لحظه ای از ذهنت بیرون نمیرفت و یک روز از خواب بیدار شدی و دیگه بهش گوش ندادی
چون گذشته ها دردناکن و باید ترکشون کرد
هر چیزی که بهش وابسته بودیو دوست داشتی رو،بیدار شدی و ترک کردی
با اینکه میدونستی در آخر بر میگردی
بر میگردی در حالی که به هزاران تکه ی شکسته تبدیل شدی
در حالی که هر تکه ی خورد شده ی روحت جایی افتاده که تو حتی ایده ای در موردش نداری
بر میگردی در حالی که به ذره ذره ی همون گذشته هایی که ترک کردی احتیاج داری
تو ترک کردی و رفتی و بعد برگشتی
با کلی تکه ی خورد شده و روحی آسیب دیده
و بعد از همه ی اینها،چجوری میخوای از اون چیزی که درونت فریاد میکشه فرار کنی؟
بعضی رفتن ها قشنگن...به همون اندازه که درد دارن
درد داشت...ولی من رفتم
همه چیز رو ترک کردم و تنها گذاشتم
و روح خودم رو هم پیش ترک کرده هام جا گذاشتم
حالا هم برگشتم
با هزاران تکه ای که گم کردم
و روحی که زخمی و تنها،توی ناوودون ترک کرده بودم
درد داره
صدای این درد ها رو میشنوی؟
من میشنیدم
من میدونستم
اما بازم رفتم
رفتم و همه ی وجودمو زخمی کردم
ولی قشنگ بود
من رفتم
چون قشنگ بود
برگشتم 
چون درد داشت
و باز هم دارم تکرارش میکنم
چون قشنگه
من ترکش کردم
چون قشنگ بود
چون خیلی قشنگ بود
چون قشنگ بود قشنگ بود قشنگ بود...

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


چطور میتوان فراموش کرد این همه نفرت را اما؟
سه شنبه 6 آذر 1397 | 01:49 ب.ظ

http://s8.picofile.com/file/8344023442/The_Hate_U_Give_2018.jpg

چرا من هنوزم دارم در موردت فکر میکنم؟
چرا هنوزم نگرانتم؟چرا هنوزم منتظرتم؟
چرا انقدر احمقم که هنوزم اهمیت میدم؟
تو برات مهم نیست.همه کلمات پنهان در اعماق قلبتو به زبون اوردی و در اخر با دلی خالی شبتو گدروندی و خواب هفت پادشاه رو دیدی
ولی برای من هنوزم مهمه.
و من هنوز کلی کلمه از اعماق تا سطح قلبم دارم که برات بگم
و شب رو هم با چشمهایی باز و دیواری که به حالم دلسوزی میکرد گذروندم
تو به من گفتی که قلبتو شکستم
گفتی و گفتی و گفتی
و من حتی نفهمیدم در مورد چی حرف میزدی!
و بعد....ناگهان تمام عشقی که در بارت داشتم به کینه ای آبی رنگ تبدیل شد
چون من کسی نبودم که قلبتو شکستم
این خودت بودی که یه چکش برداشتی و صاف کوبیدی وسط قفسه سینت
چکشی که حتی متعلق به رویاهای منم نبود
تو به من گفتی که دارم بهت میخندم
در حالی که من کل شب رو گریه کردم
چون منو تنها گذاشتی
و من چندین روز با خودم کلنجار رفتم که بهت اهمیت نمیدم و فراموشت میکنم.چون خودت خواستی
کدوم فراموش کردن؟کدوم فراموش کردن!؟
من خیلی سعی کردم بهت اهمیت ندم و فراموشت کنم.سعی کردم بهت فکر نکنم چون تو ازم اینو خواستی
و من ضعیف تر از این بودم که قبولش نکنم
 پس بهت اهمیت ندادم
من بهت اهمیت نمیدم
ازت بدم میاد 
تو تنهام گذاشتی بی دلیل انگار
بهت اهمیت نمیدم برام مهم نیستی بهت فکر نمیکنم حتی چهره ات و صدات رو هم فراموش کردم
اما 
اما 
اما
اما
اما
اما
اما
اما
اما!
اما حواست باشه شب که میخوابی پتوت رو درست بکشی روت تا سرما نخوری
اما کتاب بیشتر بخون تا خوشحالتر باشی
اما درساتو خوب بخون که خوشبخت شی
اما قول بده خل و جل بازی در نیاری تا اسیب نبینی
اما دیگه انقدر تا ساعت چهار صبح بیدار نمون تا کمبود خواب نگیری
اما یکم خاطره بنویس تا دلت خالی شه
اما بعد از من یه دوست دیگه پیدا کن تا که تا ساعت چهار صبح باهات خل و چل بازی در بیاره
اما قول بده بعد از من یه دوست دیگه پیدا کنی که اینجوری باهاش غیبت و فن گرلی کنی
اما قول بده که دیگه گریه نکنی تا چشمای قشنگت قرمز نشن
اما خوب باش...به من قول بده که خوب باشی
اما حواست باشه که توی این روزا لباس گرم بپوشی تا مریض نشی
اما راستی...دلم برات تنگ شده
اما درستو درست بخون تا بتونی به آرزوت برسی
اما سعی کن آدمارو بیشتر دوست داشته باشی چون تو با ارزش تر از این حرفایی و اونا باید درکش کنن
اما من قراره هیچوقت بهت نگم که هنوزم توی کلاس درس به جای گوش دادن به درس چهره ی تورو نقاشی میکنم
اما قرار نیست بهت بگم چقدر هنوزم برام با ارزشی
اما قرار نیست هیچوقت بفهمی هنوزم صدای تو رو توی سرم میشنوم
اما قرار نیست بهت بگم من نمیدونم چرا ازم بدت میاد!
اما نمیخوام بهت بگم اونی که همیشه پیاز داغشو زیاد میکنه منم نه تو!
اما نمیخوام بهت بگم من بهت گفتم قوی باش...اما اونی که ضعیفه خودمم!
قرا نیست هیجوقت بفهمی وقتی بهم گفتی" احتمالا داری به حرفام میخندی"،من داشتم گریه میکردم
قرار نیست هیجوقت بفهمی من هنوزم منتطرم تا برگردی و بهم بگی تا این یه شوخی بوده
قرار نیست بدونی من هنوزم دوستت دارم
و اما
و اما 
و اما
و اما
من
دلم 
برات
تنگ
 شده:)
و اما تو دلیلی هستی که یک ساعته دارم براش مینویسم
و اما تو همونی هستی که من دلتنگ فرفریاشم!
و اما  تو اولین دلیلی هستی که باعث شده انقدر با خودم کلنجار برم
و اما رفتن تو تنها چیزی بود که باعث شد ساعت ها بشینم پاش و با بی هدفی بنویسم
و اما من ضعیف تر از اینام!
هستم...من ضعیفم...ضعیف هستم...ولی تو قوی باش خب؟
و تو...اگر یوقت دیدیش بهش بگو رانا میگه دلش برات تنگ شده
بگو رانا خیلی احساس تنهایی میکنه بدون تو
بگو رانا هنوزم اون استیکر تیلور سویفت رو برات نگه داشته
بگو رانا هنوزم دوست داره
بگو با اینکه یه ترک بزرگ روی قلب تازه ترمیم شده ی رانا انداختی...ولی هنوزم دوست داره
بگو با اینکه ازت ناراحته اما ازت بدش نمیاد
بگو با اینکه نمیدونه باهات چیکار کرده و چرا ازش ناراحتی و ازش بدت میاد....بازم متاسفه
بگو دلش برات تنگ شده
و همونطور که خواستی
بهت اهمیت نمیده
و بهت فکر نمیکنه
چهره ات رو فراموش کرده
و صدات رو به یاد نمیاره
و فراموشت کرده
درست همونطور که خواستی...!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


من روحی دارم!...
سه شنبه 6 آذر 1397 | 01:48 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8344020934/promise_by_mellodee_dailoij.jpg


میدونید چیه...بعضی وقتا از نوشته هام متنفر میشم

متنفر میشم که چرا همیشه من رو تا مرز آتلانتیس میبرن و بین آب ها رهام میکنن

متنفرم ازشون که چرا هر دفعه من رو بین مثلث برموداهای جهانم و جهانشون ترک میکنن

و هیچوقت به پایان نمیرسن

از اینکه پشت همشون هزاران حرف دیگه و هزاران منظور و خاطره هست متنفرم

و میدونید از چی بیشتر از همه متنفرم؟از اینکه هر دفعه من رو با تکه های شکسته ام رها میکنن ولی من باز هم بهشون برمیگردم

باز هم برمیگردم و با بازی کردن باهاشون تمنای التیام روحمو میکنم

و در آخر،از میون تمام این شکستن ها و غم ها و اشک ها و لبخند ها و احساسات و دقایق،متن کوتاهی پیدا میشه

همون متن هایی که شماها"قشنگ"خطابشون میکنید

میدونید این "قشنگ "ها روی لبه ی تیغ نوشته شدن؟

ولی این بیشترین چیزی نیست که ازش متنفرم

من توی زندگیم غرق میشم.توی حقیقت ها غرق میشم تا وقتی که واقعی بودن،قلبمو بشکنه

و هر وقت قلبم و روحم به اندازه ی کافی ترک برداشتن،از تمام حقیقت ها فراری میشم

پشت میزم،پشت کامپیوتر میشینم و کلمات و احساساتم رو بالا میارم

و نتیجه اش میشع یه متن.متنی که سر و ته نداره،زشته،مسخره اس،بی ابتداس،بی پایانه.و بیهودس!

و اما شما این رو "قشنگ"خطاب نمیکنید.حنی هر چیزی خطابش میکنید به جز قشنگ!

در حالی که کلمات من هیچوقت قرار نبوده قشنگ باشن

فقط راهی بوده برای فرار های من و التیام درد هام

به خاطر همین متنی که قراره در ادامه ی مطلب ببینید

نه قشنگه و نه باحال و نه پرستیدنی

فقط یه راه فراره از هر چیزی که منو توی دنیای واقعی نگه میداره

پس نه...اون قرار نیست قشنگ باشه

ولی باز هم برای شماهایی که میخونینش یه متنه

برای من نیست اما.

برای من نیست

من زندگیش کردم،پشت هر کلمه اش روز ها پنهان شدن.

به خاطر همین،از این متن و از هر چیزی که مینویسم متنفرم!

اما عاشقشونم.

هستم!...


DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


22
پنجشنبه 1 آذر 1397 | 06:19 ب.ظ
بعضی وقت ها خودم رو تصور میکنم که بیست و چهار سالمه و دارم با یه شلوار جین آبی کمرنگ که تا بالای قوزک پام میرسه و یه هودی گشاد مشکی که آستینای خیلی بلندی داره توی خیابون های دانکستر قدم میزنم.موهای بلندم روی شونه هام ریختن و یه کوله ی مشکی دارم که توش چند تا کتاب هست.یه گلدون بزرگ هم دستمه که توش یه گیاه قشنگ هست.به سمت آپارتمان کوچولوم میرم و گیاه رو جلوی آینه ی اتاقم میزارم و کتاب ها رو توی کتابخونه ی بزرگم میچینم،اما چیزی که همیشه لبخند روز لبم میاره اسم خودمه که جلوی اسم نویسنده ی کتاب ها نوشته شده.
تصور قشنگیه.حس خیلی قشنگی هم داره.اما احمقانه است!نمیدونم چرا این کار رو میکنم
شاید همین پنج دقیقه ی دیگه من بمیرم!من هیچی از آینده ام نمیدونم،حتی خبر ندارم یک دقیقه ی دیگه چه اتفاقی قراره بیوفته!و اونوقت چطوری برای ده سال دیگه ام تصورای قشنگ میسازم؟
اما اگر یک دقیقه ی دیگه بمیرم.....قراره با حسرت نخوندن کتاب "زنده بگور"از صادق هدایت بمیرم
در حالی که هنوز کتابای مورد علاقمو نخوندم و آهنگ مورد علاقمو برای هزارمین بارد گوش ندادم  میمیرم
میمیرم در حالی که هنوز سوار یه ایمالای 67 سورمه ای نشدم و توش آهنگای راک گوش ندادم
در حالی تن به مرگ میسپرم که با گرامافونای قدیمی روی صندلی چوبی لم ندادم و کتابای استیفن کینگ رو نخوندم
و اگر من تا دقایقی دیگه بمیرم...قراره تمام دنیای بعد از مرگم رو با این حسرت بگذرونم که هنوز به آلبوم جدید واندی یا هالزی یا لویی گوش نکردم
هنوز آهنگ جدید بیلی ایلیش رو گوش نکردم و هنوز چپتر جدید آلویز یو رو نخوندم
هنوز کتابای آلبر کامو رو نخوندم
توی خیابونای لندن قدم نزدم و به اکران فیلم جدید جنسن اکلس نرفتم
من هنوز از بازیگرا و خواننده های مورد علاقم امضا نگرفتم
با علیا فیلم the fault in our stars رو ندیدم و با درسا حرف نزدم
به کلاس یوگا و باشگاه نرفتم
هنوز عاشق نشدم
هنوز جشن تولد بزرگ هجده سالگیمو نگرفتم
هنوز سیگار نکشیدم و زیر بارون قدم نزدم
در حالی میمیرم که لذت چاپ کردن یه کتابو نچشیدم
و هنوز شعری ننوشتم
و اصلا بیاین بیخیال این همه حرف شیم...
چطور قراره به خودم اجازه ی مردن بدم در حالی که هنوز این همه کار ناتموم و حرف نزده و متن نانوشته دارم؟
و دوما...من هنوز زندگی نکردم!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


نقاشیــ ها-
چهارشنبه 30 آبان 1397 | 07:15 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8343356250/190098_380.jpg

این همه از عشق نوشتم؛

این همه از کلمات نوشتم؛

این همه از علایقم،از فیلم ها،از سریال ها،از آدم ها،از احساسات،از آینده،از گذشته و انقدر از حرف از حرف و از حرف نوشتم

بزارید یکبار هم در مورد نقاشی ها بنویسم.

تا حالا گفته بودم من عاشق نقاشی ام؟

خب...من عاشق نقاشی ام!

قدرتشون رو دوست دارم.اون حس قدرتی که رنگ ها بهم میبخشن رو هم همینطور

تا به حال امتحان کردی که پرتاب کردن رنگ ها به اطراف چه حسی داره؟

اگر نکردی،حتما انجامش بده

رنگ ها رو پرتاب کن و زندگی کن

با رنگ ها شکل بکش و بخند

با رنگ ها رنگین کمون بساز و برقص

با رنگ ها دیوانه بازی در بیار و آهنگ بخون

سطل های رنگ رو روی خودت خالی کن و آزاد باش

با رنگ ها نقاشی کن و دور خودت بچرخ

با رنگ ها پرواز کن و نفس بکش

در رنگ ها غرق شو و زندگی کن!

من نقاشی بلد نیستم،حتی یکذره

اما کی گفته برای اینکه نقاشی دوست داشته باشی باید بلد باشی؟

من عاشقانه مینویسم و عاشق نیستم

و غمگین مینویسم و غمگین نیستم

من ساعت ها میرقصم و رقص بلد نیستم

من هزاران بار میخندم و شاد نیستم

من با آهنگ ها میخونم ولی خوندن بلد نیستم

من زندگی میکنم و زندگی کردن بلد نیستم!

و با همه ی اینها،باز هم من در رنگ ها غرق میشم

در نقاشی ها غرق میشم و در دریای نقاشی "موج نهم" شناور میشم

در نقاشی ها معلق میشم و بین ستاره های نقاشی"شب پر ستاره" ون گوگ پرواز میکنم

در نقاشی ها میخندم و کنار مونالیزا میشینم و لبخند میزنم

در نقاشی ها جنب و جوش میکنم و در دریاچه "گالری علوفه" میغلتم

در نقاشی ها آواز میخونم و در نقاشی "جیغ"فریاد میکشم

در نقاشی ها رها میشوم و در کنار ساعت های "تداوم حافظه"خودمو رها میکنم

در نقاشی ها شیطنت میکنم و سیب نقاشی "پسر انسان"را گاز میزنم

در نقاشی ها زندگی میکنم و نمیتونم نقاشی باشم!

پس از جمله ی"نقشی دوست داری؟"رو تمومش کنین

چون نه...من نقاشی هارو دوست ندارم.من فقط با اونا زندگی میکنم

باهاشون حرف میزنم،بهشون عشق میورزم

چون بعد از کلمات،اینجا تنها نقاشی هان که در قبال من قدرت و مسئولیت دارن .

زیادی نوشتم.زیادی بیهوده نوشتم

اما اشکالی نداره.چون این نقاشی ها و رنگ هان که باعث میشن کلمات هرگز به پایان نرسن

و من الان اینجام

بین هزاران تابلو و رنگ و نقاشی

همراه یه متن که هرگز به پایان نمیرسه

شاید احساسات من به نقاشی ها توی کلمات جا نمیشن

و این تقصیر من نیست!

پس بزارید از اول شروع کنم...

این همه از عشق نوشتم؛

این همه از کلمات نوشتم؛

این همه از علایقم،از فیلم ها،از سریال ها،از آدم ها،از احساسات،از آینده،از گذشته و انقدر از حرف از حرف و از حرف نوشتم

بزارید یکبار هم در مورد نقاشی ها بنویسم.

تا حالا گفته بودم من عاشق نقاشی ام؟



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


r u happy sammy?
پنجشنبه 24 آبان 1397 | 08:26 ب.ظ
http://s9.picofile.com/file/8342856792/tarot_the_world_by_natira_d5hvmwq.jpg

ما اینجاییم...درست اینجا

میان تمام پایان هایی که وجود نداره

همراه اشک هایی که هرگز خشک نمیشن و لبخند هایی که هیچوقت از بین نمیرن

و ما اینجاییم.درست وسط این جاده،وسط نا کجا آباد

نشستیم و به ستاره ها نگاه میکنیم.بی هیچ حرفی.در سکوت.

سکوتی که از هزاران فریاد بلند تره

چون من در بین این سکوت ها،صدای تو رو میشنوم.خنده هات رو...گریه هات رو...لبخند هات و حرف هات رو هم...!

و من اما در بین تمام خنده هات تبدیل به مجسمه ای سنگی شدم،سنگی که تو رو رو به روی خودش میبینه و تنها رد خیس اشکه که روی صورتش حس میکنه.

چون میدونم هیچ کدمشون واقعی نیستن!دارم بهت میگم مرد...من قبلا به چشم هام خیلی اعتماد داشتم!اما الان؟فکر نکنم

نمیدونم...گیج گیجم!اینجا بین این همه دروغ و توهم...حقیقت کجاست؟

شاید هم هیچ چیز واقعی نیست

چون اینجا خیلی تاریکه.حتی مهتاب هم دیگه حاضر نیست نورش رو به رخ دنیام بکشه

چون دیگه هیچ ستاره ای برای شمردن نیست...و من بدون تو خیلی از اونها عقبم

چون همه چیز آبی و محزونه در درونم.چون تویی که کنارم نشستی و با موهای نسبتا بلندت بازی میکنی...من اجازه دادم که بری

و حتی ازت خداحافظی نکردم.امیدوار بودم وقت بیشتری داشته باشیم...

وقت بیشتری برای اینکه در آغوشت بکشم و بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ میشه

برای اینکه عطر تنت رو به خاطرم بسپارم و باهات خداحافظی کنم

محکم تنت رو توی بغلم فشار بدم و بهت بگم که واقعا ایده ای ندارم که چطوری میخوام بدون تو زندگی کنم

و قبل از همه چیز...وقت بیشتری میخواستم تا بهت بگم که چقدر دوستت دارم

ولی ما هرگز خداحافظی نکردیم...و من بهت اجازه دادم بری...

و لحظاتی بعد...من تنها نشسته بودم و به عکس هامون نگاه میکردم

همراه با نگاهی که به لبخندات خشک میشدن.و منتظر بودم تا برگردی و از کابوسم بیدارم کنی...اما تو فقط جلوم نشستی و  برام تعریف کردی که جهنم چقدر قرمزه...

من تورو فراموش نکردم...همونطور که هنوز قرص هایی که بی وقفه میخوردم و سیم ها و لوله های بیمارستان رو فراموش نکردم..

من میخواستم بیام کنارت...خیلی جنگیدم تا ببینمت...چون من هنوز باهات خداحافظی نکرده بودم

ما خیلی جوون بودیم که توی این راه به سمت پایین برواز کنیم...این جاده ای رو که هزاران بار طی کردیم و هر  بار من تنها بودم و تویی که کنارم فقط خاطره بودی

من اون جاده رو حفظم...تکه به تکه اش رو...! مثلا،میدونم بعد از تابلوی زرد یه سنگ کوچولو کنار درخت بید مجنون هست.همون درختی که زیرش میشستی و از بلند بودم شاخه هاش ذوق میکردی...

یا اون تکه ی کنده شده ی آسفالت کنار جاده...خیلی کوچیکه اما یادته؟هر وقت روی چمن های کنار خیابون میشستی اون تیکه رو با چمن پر میکردی تا خیابون احساس نکنه تکه ایش رو از دست داده...

یا اون آدامس های پشت میله ی تابلوی آبی...تا حالا شمردیشون؟اونا دوازده تان...پنج تا سبز،سه تا صورتی و چهار تا سفید...یادت میاد؟آخرین سفید رو تو چسبوندی اونجا

یا حتی اون شاخه ی ترک خورده ی درخت کاج که دو تا از کاج هاش افتادن...آخه یه بار داشتی خل و چل بازی در میاوردی و با سر خوردی توی اون شاخه...تقصیر تو که نبود...تو که نمیدونستی قراره همقدر درخت شی گوزون!به هر حال...دو تا از اون کاجا افتادن روی سرت و تو تا هفت دقیقه ی تمام داشتی میخندیدی...دقیقه هارو شمردم...

من تمام جاده رو بلدم چون هزار بار اونجا رانندگی کردم...تو یادت نمیاد...آخه همراهم نبودی...ولی من اونجا رو بار ها  طر کردم و سعی کردم صحنه به صحنه اش رو حفظ کنم...چون آخرین بار با تو اونجا بودم...

توییکه رفتی و من هنوزم میبینمت...حتی جرعت نکردم برگردم و به سنگ قبر سردن نگاه کنم...چون به تو قول داده بودم...قبل از انینکه بری ازم قول گرفتی که بعد از تو یه زندگی شاد داشته باشم...

اما من شاد نیستم سم...من برادرمو میخوام...که هر از چند گاهی دستمو روی قلبِ "تپنده اش"بزارم و "نفس کشیدنشو"احساس کنم

من میخوام تو باز هم کنارم توی ایمپالا بشینی و سر زیاد کردن صدای ضبط صوت سرم غر بزنی

میخوام برگردی تا باز هم هر وقت شوخی میکنم پوکرفیس توی چشمام زل بزنی :"دین...من دارم روی یه پرونده کار میکنم!"

اما تو دیگه نیستی و من نمیخوام اینو قبول کنم...بار ها سعی کردم جزِئیات صورتتو...صدات رو...حرف هات و وجودتو فراموش کنم سم...اما نتونستم...

و هنوز هم میبینمت...میدونم تو اینجا نیستی...و اهل بغل کردن هم نیستی...

اما من دلم برای بغلت تنگ شده و...ای کاش بیشتر بغلت کرده بودم...

ولی من روز هاست که بدون خوابیدن دعا کردم و "ای کاش"گفتم...در حالی که میدونم خدا وجود نداره و ای کاش گفتنِ من تورو بر نمیگردونه....

چون وقت ما خیلی وقته تموم شده و پلک های تو مدت هاست که به هم پیوند خوردن انگار...

ولی هنوز هم هر روز هزاران بار صدات میکنم به امید اینکه بشنوی...

باز هم بغضم موقع رانندگی کردن توی جاده ها میترکه و سرمو برمیگردونم به امید اینکه ببینمت تا باز هم بهم با کلمات قشنگت دلداری بدی و بهم بگی که هنوزم برادرمی و هنوز هم کنارمی...

هنوز هم خاطراتت وادارم میکنن که در روز های آفتابی با چشم های باروونی کنار جاده بایستم و به خاطراتمون که اونجا نشستن نگاه کنم...همرا حرف هایی که هرگز نزدم  و حرفهایی که هرگز زده نشده...هزاران حرف که باید قبلش بهت میگفتم ...

اما میدونی...تو خیلی سختی کشیدی...خیلی زیاد درد کشیدی و غمگین شدی...

اگر بعد از رفتن خوشحال بودی...میزاشتم بری...تمام عمرم منتظر این لحظه بودم نه؟که برادر کرم توی کونمو خوشجال ببینم...مگه نه؟

بهم بگو...قول میدم دیگه تلاش نکنم تا برت گردونم...آخه خیلی تلاش کردم...خیلی

باید بهت میگفتم که من ازت ناراحت نیستم سم...

تو باید میرفتی...مدت زیاد قوی بودی

و من دیگه ازت عصبانی نیستم...

فقط دلم برات تنگ شده و...

تو الان خوشحالی سمی؟

-دوستدار تو...برادرت دین وینچستر...امیدوارم فرشته ها یه روز بهت این نامه رو نشون بدن



پ.ن:وقتی سنتی ضنعتی رو با هم میزنی و بعد از دیدن آخرین قسمت فصل پنج سوپرنچرال(برای هزارمین بار) همراه با گوش دادن آفنگ 6.18.18 از بیلی ایلیش متن مینویسی!


   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


ستاره ی دنباله دار!
جمعه 18 آبان 1397 | 06:21 ب.ظ

20 نقاشی برتر تاریخ

ستاره ی دنباله دار!
اون یه ستاره ی دنباله دار دید!
بهش گفتم:(یه آرزو کن)
اون هم گریه شو در عرض ثانیه ای فراموش کرد و با شوق به ستاره نگاه کرد
اشکهاش رو پاک نکرد،اونا رو فراموش کرده بود
با همون اشک های خشک شده لبخندی زد و ستاره رو آرزو کرد
بهش گفتم که نمیتونه یه ستاره داشته باشه.ستاره متعلق به اون نیست
اما اون گوش نداد و دوید.انقدر ستاره رو دنبال کرد که پاهاش خسته شدن.اما حتی به درد هم اهمیت نداد
اون ستارش رو میخواست،میخواست مال خودش باشه تا هر شب در آغوشش بکشه و براش آواز بخونه
تا هر وقت نور درخشانش رو دید غم هاش رو فراموش کنه و بهش عشق بوزره
و به همین امید دوید
انقدر دنبال ستاره دوید تا به آخر دنیا رسید
اما اون،پایان زمین زیر پاش رو ندید
آخر تمام رویاهاش و زندگیش رو ندید
چون داشت به ستاره ی بالای سرش نگاه میکرد
و افتاد
یعنی...پرواز کرد.
به سمت پایین پرواز کرد.
نمیدونم الان کجاست
خیلی وقته ندیدمش
به نظرت الان خوشحاله؟
بهش بگید دلم براش تنگ شده و...اون یه احمقه!
آخه اون فقط یه ستاره دید
و...منم احمقم!من بهش گفتم هیچوقت نمیتونه اون ستاره رو داشته باشه
و الان اون هم مثل خورشیدی میمونه که کنار ستاره ی خودش میدرخشه
و تو هم احمقی!آخه...مگه از اول نخوندی؟
ستاره ی دنباله دار!
اون یه ستاره ی دنباله دار دید!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


Happy birthday to me:)
دوشنبه 30 مهر 1397 | 05:32 ب.ظ

امروز میخوام شاد باشم

شادتر،شادتر از همیشه

میخوام کتاب مورد علاقمو بخونم و برقصم

میخوام در حالی که چایی سبز مینوشم،سریال مورد علاقمو تماشا کنم

شاید هم میخوام روی تختم دراز بکشم،به رنگ ها و نقاشی ها فکر کنم و به موسیقی آروم گوش کنم

میخوام آلبوم عکس ها رو ورق بزنم و صدای کشیده شدن مداد رنگی روی کاغذ رو بشنوم

میخوام روی زمین اتاقم دراز بکشم و خیالپردازی کنم

میخوام امروز محو باشم.ساکتِ ساکت.زوال‌.خاموش!

میخوام شاد تر باشم.هر چند امروز برام معنای چندانی نداره،اما...میدونی‌...نمیتونم بیخیالش بشم

پس بزار شاد باشم...ولی تنهام...میای با هم تنهای خوشحال باشیم؟

تولدم مبارک:)-

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


nothing to say!
چهارشنبه 25 مهر 1397 | 03:07 ب.ظ
Image result for leon movie

مگر تقصیر من که زندگی؛

مرا در محاصره ای کلماتی قرار داده که

متعلق به قلب هیچکداممان نیستند

مگر تقصیر من؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


brother...we are home...:)
چهارشنبه 25 مهر 1397 | 02:47 ب.ظ

ما قراره شب های زیادی رو توی جنگل بگذرونیم

تو خاده های خلوت

با چراغ ماشین خاموش؛کمی دیوونگی لازمه

تا بهت ستاره هارو نشون بدم

برای اینکه سرتو به ستاره ها گرم کنم و لبخندتو ببینم

برای اینکه شب تو ماشین رو صندلی به سختی بخوابیم،تو عقب و من جلو

فرداش با صدای بلند ضبط از خواب بیدارت کنم و تو بهم فحش بدی

اما صدای خنده هات و خنده هام اجازه ندن بحثو ادامه بدی

و ما تمام راهو با موسیقی های راک داد بزنیم

بخندیم

قهقه بزنیم

بخاطر کم غذاییمون خرت و پرت های سرسری و عجیب غریب برای صبحونه بخوریم

کاپیتان بلک بکشیم

و به خونه برگردیم؛

اوه صبر کن!

برادر...ما همین الانشم خونه ایم!:)

----------------------------

بهم گوش کن

تا وقتی سوپرنچرالو ندیدی

قهقه ها،خنده ها،اشک ها و خاطره هایی که با یه فیلم یا سریال ساختی

واقعی نیستن انگار!

جوری که این سریال زندگی آدمو زیر و رو میکنه قشنگه

جوری که دین خلو چل بازی در میاره و سم به خل و چل بازیای برادرش با تاسف میخنده قشنگه

جوری که دین با صدای بلند آهنگای راک داد میزنه و سم غرغر میکنه قشنگه

حرکات همزمان و افکار یکیشون قشنگه

نگاه های کس به دین و و نگاه های دین به کس قشنگه

نوشته های اون پیامبره برای قسمت آخر فصل پنجم و خداحافظی کردنش قشنگه

زندگی تاسف بار و غم انگیز لوسیفر قشنگه

جوری که بابی،دین و سم رو مثل پسراش نگاه میکنه قشنگه

اون غم توی چهره و صدای دین قشنگه

اشک های سم و گریه هاش وقتی که دین مرد قشنگن

جوری که دین مواظبه تا کس باز هم آسیب نبینه قشنگه

جوری که دین سعی کرد بعد از دغون شدن ایپمالا اونو مثل اولش درست کنه چون کلی توش خاطره داشتن قشنگه

جوری که سم و دین بعد از شکار کنار هم میشینن و ساعت ها به ستاره ها خیره میشن قشنگه

جوری که دین مواظب سمه و جوری که سم مواظب دینه قشنگه

این اهمیتی که به هم میدن قشنگه

بابی،الن،جو،سم،دین،کس،جک،چارلی،کرولی و...!این چند تا آدم با این همه داستاناشون قشنگن!

چرا نمیفهمین...این..اینا...همشون...خیلی قشنگن!:)

خدایا من نمیتونم تمومش کنم...ببین چه کردین با من؟:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


حرفها و این دار مکافاتشان!
جمعه 13 مهر 1397 | 12:22 ب.ظ
Image result for halsey

من در محاصره ی کلماتم.همیشه بودم

صبح ها را با کلماتی که دور سرم میچرخند

و عصر هایم را با جملاتی که بی وقفه پشت سر هم قرار میگیرند میگذرانم

 همان نوری که ساعت ده صبح از درز پنجره به داخل کلاس میتابد و مرا وادار به خیره شدن و خیالپردازی میکند

خیال پردازی ها...امان از این خیال ها که همیشه این کلمات قهرمانشان هستند

زنگ تفریح هایی که وادارم میکنند به جای خوردن خوراکی هایم،به آسمانِ کور کننده خیره شوم و برای آفتاب ، در ذهنم شعر بگویم

و بعد،کلاس ادبیات که انگار کلمات کتابش،مرا صدا میزنند که با آنها بازی کنم

ساعاتی بعد معلم ریاضی که مرا صدا میزند تا حالم را جویا شود،گویا میخواهد بداند چرا انقدر در کلاس حواسم پرت است،اما خطوط پارکت های زمین مرا وادار میکنند برایشان داستان های در ذهنم را با کلمات تعریف کنم و به حرف دبیرم توحهی نکنم

کلاس دینی که انگار اختراع شده است تا معلم داستان های پیامبرانش را تعریف کند و من کتاب متن هایم را روی پاهایم بگذارم و با کلمات داستان بنویسم

و حتی لحظه ای که دبیر انگلیسی ام سرم داد میکشد که چرا مدام فکرم مشغول است،و من به جای اینکه به دعواهایش گوش دهم با کلمات روی تخته جمله میسازم

خنده دار است که دبیرانم هم ادعای روشنفکری میکنند،اما هیچکدامشان نمیتوانند این کلماتِ معلق در هوا را ببینند

شاید هم من دیوانه شده ام،آخر مشاور مدرسه ام بار ها مرا بازخواست کرده که از من بپرسد افسرده ام یا نه

ولی من افسرده نیستم،من فقط در محاصره ی کلماتی ام که مرا در هر لحظه ای وادارد به بازی میکنند

آنها اشتباه میکنند.مرا دیوانه میخوانند.احساساتم را نادیده میگیرند.اشتباه میکنند!

ببینم غریبه ی عزیزم...مگر تو هم این کلمات معلق در هوا را نمیبینی؟آنها را بنگر...قهرمان منند!

هر چند...اگر زندگی با کلمات دیوانگی است،بیخیال حرف دبیران و مشاوران مدرسه.بگذارید دیوانه باشم

کلمات به ذهنم هجوم می آورند و اجازه ی تمرکز به من نمیدهند،پس من مجبورم به جایی خیره شوم تا بر رویشان متمرکز شوم.و اگر این از نگاه آنها افسردگی است،پس تنهایم بگذارید تا در خلوتم افسرده باشم

صبح و عصرِ هر روزم با همین داستان ها میگذرند و این حرف های و دار مکافاتشان!

صبح ها میگذرند،ظهر ها و عصر ها هم همینگونه تمام میشوند.اما این شب ها اند که هیچگاه تمام نمیشوند

چرا که صبح ها کلمات خودشان را برای هجومی که برای شب برنامه ریزی کرده اند آماده میکنند

و شب هجومشان شروع میشود،و من عاشق آن لحظاتی هستم که بی وقفه به روی کاغذ ها حمله ور میشوند و به دنبال بهانه ای هستند که روی کاغذ قرار بگیرند

من مینویسم و مینویسم و مینوسم،کلمات هم بی وقفه روی برگه های کاغذ قرار میگیرند

بنگر که این شب ها چه میکنند با من،هر چند...مگر من اعتراضی دارم؟

بگذارید بهانه ی به روی کاغذ نشستن این کلمات،بهانه ای برای زندگی کرن من باشد

چرا که جان من به همین کلمات وابسته است

پس بگذارید دیوانه باشم و دیوانگی کنم

مگر چه اشکالی دارد...نگاهم کن،منکه در محاصره ی کلماتم!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


رفته اند رفته اند رفته اند...
جمعه 13 مهر 1397 | 09:46 ق.ظ
Image result for finn wolfhard

اشک هایی که بی وقفه و بی دلیل از چشمهایم جاری میشوند و من نمیتوانم جلوی آزاد شدنشان را بگیرم
نشانه ی این هستند که روزهایی که بی دغدغه توی دفتر هایم داستان مینوشتم
زیر پتوی مورد علاقم یواشکی تا صبح کتاب میخواندم و با نور چراغ قوه ام بازی میکردم
با آهنگ های شادم میرقصیدم و لبخند میزدم
با چند تا از دوستانم همصحبت میشدم و میخندیدیم
و همان روزهایی که در "بی دغدغه"و"زیبا"خلاصه میشدند
رفته اند رفته اند رفته اند...



پی اس:ببخشید که به وباتون سر نمیزنم لب تاپم خرابه و من با گوشی اصلا نمیتونم راحت کار کنم

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


28th of september!
جمعه 6 مهر 1397 | 09:42 ق.ظ
http://s8.picofile.com/file/8338441600/vanilla_twilight_larry_stylinson_by_larry_stylinson_d5ssxws.jpg

نمیدونم کی این اتفاق افتاد،شاید من زیادی غرق رنگهای سبز و آبی دنیام شدم که متوجهش نشدم

کی دنیا سبز و آبی شد؟

کی بیست و هشت آخرین عددِ دنیا شد؟

راستش دیگه زمانش برام مهم نیست!آخه میدونی...همه میگن این عشق یه شایعه اس

اما به قول یه نفر،شایعه فقط یه مدت کوتاه شایعه اس،بعد از یه مدت طولانی دیگه شایعه نیست

و من همینجا میخوام،بزرگ ترین و طولانی ترین شایعه ی دنیا رو بهتون معرفی کنم

لری استایلینسون،یک شایعه ی هشت ساله!قشنگ نیست؟

من اینطوری که رنگ های سبز و آبیِ دنیام به هم گره خوردن رو دوست دارم

انتظار هر ساله برای بیست و هشتم سپتامبر رو دوست دارم

اگر لری استایلینسون فقط یه دروغه،من این دروغو دوست دارم!

من بوسه ها و نگاه های یواشکیشونو دوست دارم

و اگر قرار باشه این داستانو تا آخر دنیا ادامه بدن،من تا آخرِ دنیا میخونمش

تا آخر دنیا دوستش خواهم داشت و تا همون آخر توی قلبم نگهش خواهم داشت

من توی این چند سال با چیزها و ادمای مضخرفی آشنا شدم

اما بین همه ی اونها،آخرین چیزی که میخوام از اشنا شدن باهاش پشیمون باشم لری استایلینسونه

میدونم دارم کلمات بی ربطی رو کنار هم میچینم و جملات مسخره ای رو سرهم میکنم

اما این سبز و آبی ها،توی کلمات جا نمیشن و کلمات قدرت توصیفشونو ندارن

پس نه...من واقعا نمیدونم چی بگم.نمیدونم چی بنویسم

فقط میتونم بگم به قول یه نفر

اگر لری استایلینسون فقط یه داستانه....پس ما زیباترین داستان عاشقانه ی جهانو نوشتیم:)

بیست و هشتم سپتامبر مبارک!:)



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


امان از این کلماتِ بی نهایت!:)
پنجشنبه 5 مهر 1397 | 12:25 ق.ظ
میخواهم بگویم
گاهی این شادی های بی دلیل درونی
زیبا و قشنگند
که من هر چه مینویسم
کلمه ای روی کاغذ قرار نمیگیرد
و هر چه میخندم
صدای خنده هایم به گوشم نمیرسد
و انقدر قشنگند
که من نمیتوانم جلوی این لبخند های بی دلیل
و کلماتی که بی دلیل نوشته میشوند را بگیرم
مغز و قلبم مدام در تلاشند که جلوی این کلمات بیهوده را بگیرند
اما چیزی که قرار است نوشته شود،نوشته میشود
بی دلیلِ بی دلیل!
کلمات دنبال بهانه ای اند که روی کاغذ قرار بگیرند
و من نمیتوانم جلویشان را بگیرم
و کی گفته است که من قرار است مقاومت کنم؟
بگذارید خودشان را ادامه دهند!
بگذارید نوشته شوند تا من زنده بمانم
چرا که جان کوچک من به همین کلمات بی دلیل وابسته اند
بگذارید بهانه ی آنها برای روی کاغذ نشستن،بهانه ی زندگی کردن من باشد
و آری که من نمیدانم در حال نوشتن چه جملاتی هستم
گویا که این کلمات خودشان کنار هم قرار میگیرند
چه زیبا!


چه قشنگه کلمات کوتاهی که در نخستین خط،فقط به عنوان جملاتی کوتاه کنار هم قرار میگیرن و قراره به همون شکل باقی بمونن
اما این دست ناخواسته تایپ میکنه و کلمات هم ناخواسته نوشته میشن
این یعنی تو هنوزم احساساتی داری که باید روی کاغد ها تفشون کنی
یعنی که تو هنوز زنده ای،و هنوز انقدر میتونی احساس کنی گه هر جقدر مینویسی تموم نمیشه
دوسش دارم...دوسش داری؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


بیدار شوید و با من حرف بزنید!
شنبه 31 شهریور 1397 | 12:51 ق.ظ
باز هم در اوج روشناییِ روز شب شد
و من باز هم مجبورم بار مسئولیتِ غمِ شبها را به تنهایی به دوش بکشم
رو به روی جاده ای طولانی ایستاده ام که سکوتش در تلاش است به من بفهماند من در این راه تنهایم
در بین این انسان های اطرافم هیچ کس نیست که در این جاده به من لبخندی بزند
من در شلوغ ترین لحظات عمرم در این جاده تنهایم
آنها به من میگویند که از غروب تا سپیده دم با من خواهند بود 
و دروغ هم نمیگویند.گویا که آنها در این جاده،مانند مجسمه ای بی احساس مرا همراهی میکنند تا اگر تاریکی های زندگی ام مرا در بر گرفتند،رفتنم را تماشا کنند
من اینجا در این راه دراز همراه این درد ها و مسئولیت غم ها تنها هستم
تنهای تنها 
پس این است تنهاییه واقعی،آنقدر در این زندگی انسان به من نزدیک است و انقدر که آدم ها اطرافم هستند،کسی نداند میگوید چقدر خوب که او تنها نیست
اما من تنهایم.با وجود این همه ادم های اطرافم...من باز هم تنهایم
این تنهایی عجیب است.این راهی که در پیش دارم هم عجیب است
از زمانی که واردش شدم،خیلی چیز هارا فراموش کرده ام.فراموش کرده ام چگونه باید مثل قبل زندگی کنم
آخر...چگونه میتوانم
با وجود این مسئولیت ها و غم های آبی رنگ
صداهای بلندی که اصلا نمیشنوم،و آرام ترین صدا ها که باعث سردرم میشوند
با این اشک هایی که از دهانم میریزم و با چشمانی که فریاد بلندم را به گوش کسی نمیرسانند
با این گریه ها و فریاد هایی که با دهان بسته میکشم و کسی نمیشنود
و انگاری که در این راه هیچ چیز عادی نیست
پس غریبه ی عزیزم...به من بگو که من چگونه میتوانم مانند قبل زندگی کنم
در حالی که فراموش کرده ام جگونه با بینی نفس بکشم و با چشمهایم ببینم
به من بگویید
چرا مسئولیت غم های شب روی دوش غمگین من است
میدانم که باید این راه را تنهایی طی کنم
اما فقط میخواهم بدانم
چرا فقط این ماه و این شبها؟
چرا فقط منِ تنها و این بار ها؟
چرا فقط منِ تنها و این چرا ها؟
چرا فقط منِ تنها و این من؟
بگو که فقط من این فرد بیدار نیستم میان این تاریکی ها
بلند شو و فریاد بزن تا صدایت را بشنوم
بهم بگو تنها نیستم!بهم دوغ بگو
دروغ های شیرین را توی صورتم فریاد بزن و حقیقت را به جوی کنارت تف کن
کجایی غریبه ام؟تو هم میگویی من تنهاعم ها؟یعنی حتی این ماه هم به تنهایی محزونم پی برده که انقدر غمگین است
مردم خوشحال کجایید؟بیدار شوید و باز هم به من دروغ بگویید
بیداری؟...من تنهام...بیدار شو و توی صورتم دروغت را فریاد بزن
بگو که چرا این حقیقت هم با من قهر است
بگو چرا فقط منل تنها و منل محزون؟
چرا؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


It is what it is:)
دوشنبه 19 شهریور 1397 | 09:37 ب.ظ
Image result for melanie martinez

من اهمیت نمیدم اگر بهم میگن تو هنوز بچه ای

من باز هم با خودم حرف میزنم و ساعت ها سرگرم میشم

من اهمیت نمیدم وقتی بهم میگن بایدمعمولی زندگی کنی و معمولی بزرگ شی

من اینم،اینطوری بزرگ شدم،با عجیب و قریب هام!پس باید قبولش کنن

من اهمیت نمیدم که میگن دیگه نباید انقدر احساساتی باشی

من میخوام بشینم و با داستان ها و فیلم های عاشقانه گریه کنم

من برام مهم نیست اگر بهم میگن نباید این کارو بکنی

میخوام لجبازی کنم و انجامش بدم

برام اهمیت نداره که بهم میگن عجیبی و باید مثل بقیه آدمها باشی

من میخوام متفاوت باشم...مگه گناهه؟!

اهمیت نمیدم اگر بهم بگن منظم باش و برنامه ریزی کن

من میخوام توی شلختگی های دنیام قلط بزنم و برنامه ریزی هارو پاره کنم

اهمیتی نداره که اونا میگن یکم عادی زندگی کن

من باز هم روی دیوار دراز میکشم،کتاب ها رو میبلعم و رنگ هارو تف میکنم

اهمیت نمیدم که اونا میگن یکم علایقتو تغییر بده و علایق عادی داشته باش

من باز هم کل روز داستان مینویسم و آهنگ گوش میدم

اهمیت نمیدم که اونا میگن دنیا دو روزه و بشین مثل بچه ی آدم زندگیتو بکن

چون دنیا دو روز نیست!هممون اینو میدونیم...من میخوام این یک عمر رو شاد باشم و با رنگ های زندگیم بازی کنم

برام اهمیتی نداره که اونا برام محدودیت میزارن

من باز هم قانون شکنی میکنم و از حس باحالی که از این کار توی وجودم میپیچه لذت میبرم

اهمیت نمیدم که اونا میگن باید طبق سنت ها و جامعه پیش رفت

من استایل های خودمو میپوشم و هر طور میخوام پیش میرم

اهمیت نمیددم اگر همه گریه کنن

من میخندم

اهمیت نمیدم اگر اونا بخندن

من گریه میکنم

اهمیت نمیدم اگر اونا دارن برام مفهوم زندگی رو با تجربه هاشون تعریف میکنن

من از حرفاشون فرار میکنم و به کتاب های خودم پناه میبرم...مفهوم زندگی توی تجربه های اونا نیست

اهمیتی نمیدم اگر اونا دنیا با محدودیت و سیاه و سفید میبینن

من تو آزادی رنگی خودم زندگی میکنم

من عجیب غریب نیستم.خل و چل و دیوانه هم نیستم!من فقط شبیه این مردم نیستم.متفاوت بودن یه گناهه؟

گناهه!آره...گناهه.

اما همینیه که هست...این منم و این دنیا باید باهاش کنار بیاد

چون من اهمیتی نمیدم اگر کسی نخوادش

همینیه که هست!:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


دلایل کوچک همین لحظه:)
دوشنبه 19 شهریور 1397 | 03:02 ب.ظ
کنج یه اتاق تاریک،طبقه ی اول یک تخت دو طبقه

پنجره ی بزرگی که باهاش میتونم رودخونه و درختای سبز رو به روی اتاقم رو ببینم

سنگینی لب تاپ روی پاهام و کمر دردی که هر از چند گاهی بهم یاد آوری میکنه که باید صاف بشینم

آهنگایی که سعی میکنم باهاشون بخونم و متن هایی که سعی میکنم به خاطر بسپارم

آروم تایپ میکنم و سریع میخونمش

این افکار مزاحم بهم اجازه ی تایپ کردن رو نمیدن

افکار مزاحم...امان از این مکافات

حرف ها و نگرانی های ته دلم،آزارم میدن

اینجایی که کمکم کنی؟

انتظار برای بیست وهشتم سپتامبر

نگرانی برای روز اول مدرسه و احمق هایی که قراره دوباره هر روز ببینم

برنامه ریزی برای درس خوندن و کلاس زبانی که یک ساعت دیگه دارم

فکر کردن به این آینده سخت اینجا

توهم هایی که جدیدا زیاد میزنم و چشم هام که روزهاست تار تر از قبل میبینن و حتی عینکم هم کمکی به حالشون نمیکنن

ناراحتی برای اینکه این تابستون کتاب های کمی خوندم و کم نوشتم

مزه ی خونی که همین الان حس کردم

لب پاره شدم و دندون های خونیم

لرزش همیشگی دست هام

تیک های عصبی که همه به خاطرش مسخرم میکنن

کمردرد مسخره

به جهنم به جهنم به جهنم!

مزه ی این خونو دوست دارم

احمق ها هر روز بهم یاد آوری میکنن که میتونم خودمو خاص ببینم

توهم هایی که تخیرا باهاشون دوست شدم

کتاب هایی که به نوبت صف کشیدن تا بخونمشون و نوشته های توی ذهنم که بعدا خواهم نوشت

کمردردی که بهم ثابت کنه من هنوزم میتونم در بکشم و خب...این خوبه

آینده ای که هیچ خبری ازش ندارم و شاید بهتر از اونی که فکر میکردم باشه

میخوام همه چیز رو خوب ببینم

چون فاک به این مشکلات!همه چیز به طرز فاکی عالیه

منم و آهنگام و نوشته هام

کتاب هایی که منو جذب خودشون میکنن

سریال ها و وفیلم هایی که منو خانوادم شب ها با هم میبینیم و عین چسب ما رو به هم میچسبونن

پوستر های باحال توی اتاقم

معدل های سالِ قبلم که بهم ثابت میکنن نیازی نیست نگران نمره هام باشم

هیجان کوچولویی که برای بسکتبالم دارم

بیست و هشتمی که قراره برسه و شاید یه اتفاق خوب بیوفته

کامنت هایی که میگیرم و منو شاد میکنن

نفس هایی که میکشم و هر لحظه بهم ثابت میکنن من زندم

و احساسات و لبخند هام که ثابت میکنن من دارم زندگی میکنم

بنر بزرگی که خودم درست کردم و درست چسبوندم بالای سرم،جایی که همیشه میتونم ببینمش

و نوشته ی سیاه و بزرگی که روشه"امروز خودتو نکش"

و یه لبخند کوچولو که روی لبم به وجود میاد

واو...و در این لحظه...با وجود تمام اینها...من نمیخوام خودمو بکشم:)



ببخشید اگر چرت بود...اما میخواستم بگم همین لحظه که داشتم این متنو مینویسم چه چیزایی بود که منو وادار به زنده بودن میکرد هر چند که این بخش کوچیکی از تمام چیزایی که توی ذهنم هستن بود

و حالا من از شما میخوام همین لحظه که دارید کامنت میزارید،بهم بگین چه چیزی شما رو وادار به زنده بودن میکنه:)

پ.ن:و حدود هشتصد تا پستی که از وبم پاک کردم چون فکر کردم خیلی چرت

پ.ن2:و سخت ترین بخشش این بود که بعضیاشون بالای صد تا کامنت داشتن

پ.ن3:و سخت تر از اون این بود که بعضیاشون بالای پونصد بازدید داشتن

پ.ن4:توی نظر سنجی ها شرکت کنین

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


lonly!
یکشنبه 18 شهریور 1397 | 08:45 ب.ظ
Image result for billie eilish

"سلام...به خونه خوش اومدی"

مکانی که برایت از استخوان هایم ساختم تا امن باشد

قلب سنگی ام را فدای زمین زیر پایت کرده ام

پوستی که شب رویت انداختم تا سردت نشود

خونم که دادم نوشیدی تا تشنه نباشی

اوه عزیزم...کجا میری؟میخوای استخوان های عزیزت را بشکنی تا فرار کنی؟

چشمهایم را روی ساعت مچی ات جا گذاشتم تا ببینمت،نمیتوانی بروی

هیچ راهی نیست...جیغ هایی که در تاریکی شب هایت طنین می اندازند راه را به تو نشان نمیدهند

عزیز من...روی تخت قرمزت دراز بکش و خواب های زیبا ببین

با انگشتان خالی ات روی دیوار های قرمز نقاشی بکش

با تنهایی ات بازی کن...دوستت خواهد داشت

جیغ های بیرون از این در کمکی به حالت نخواهند کرد

جغد های بیرون از پنجره برایت نامه نخواهند فرستاد

این چاقو های در دستم دردت را کم نخواهند کرد

نور خوشیدی که با این خانه قهر است راه را به تو نشان نخواهد داد

زیرا که تو مطعلق به اینجایی و هیچ خدایی راه فرار را به تو نشان نخواهد داد

من خدایت هستم...زیر سقف پر از خونم نفس بکش و روی دیوار های پر از خونم دراز بکش

تنهایی قرمز رنگت را دوست داری؟چاقو های من که ازش لذت میبرند

دوستم نداری؟چرا میخواهی فرار کنی؟مگر چاقو های در قلبت به تو نگفته اند تو مهمان منی؟

عزیز من...نرو...بمان...باید بمانی...فراموشش نکن...فراموشش نکن

اینجا پر از گذشته و خاطره است...بمان و لذت ببر...

جیغ ها و جیغ ها...مایع های قرمز...دستان خونی ام...راه را به تو نشان میدهند

راهت اینجاست...کنار گناهان من...

سلام...به خونه خوش اومدی

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


افسانه ی عشق
یکشنبه 18 شهریور 1397 | 11:21 ق.ظ
20 نقاشی برتر تاریخ

من هیچوقت عاشق نشدم

راستش،حتی نمیدونم عشق واقعی چجوریه و چه حسی داره

فقط از توی کتابا و فیلما یاد گرفتم که یه حس خیلی متفاوت و قشنگیه

هر چند که فکر میکنم اون عشق واقعی که میگن،یه افسانه اس

یه افسانه ی واقعی!

دارم فکر میکنم شاید این افسانه هم،روزی یک موجود زنده بوده

نفس میکشده ، زندگی میکرده و به قلب انسان ها نفوذ میکرده

اما خب،هیچ موجودی توی دنیا وجود نداره که یه روزی منقرض نشه

و الان تنها میراثی که از خودش به جا گذاشته،همین دوست داشتن هاست

اصلا،چه جالب!میتونم یه داستان ازش بنویسم...نه؟

روزی روزگاری،در کره ی کوچکی به اسم کره ی زمین،موجودات زیادی زندگی میکردن.بعضی از این موجودات به مرور زمان از بین میرفتن

مثل اون موجودات غول پیکر که بهشون میگن دایناسور!

اما یک موجود،هیچوقت نمرد و از بین نرفت..."عشق"..!

بین موجودات دیگه ای به نام انسان ها زندگی میکرد،به قلبشون نفوذ میکرد،اونجا پنهان میشد و با هر تنفسش به جای کربن دی اکسید،مقداری عشق آزاد میکرد

چه قشنگ....هان؟انگار اونجا یه میدون جنگ بود بین عشق و نفرت اما همیشه ی همیشه،عشق برنده ی این جنگ میشد

شاید چون قدرتمند تر و  زیبا تر بود،و یا شاید هم به خاطر اینه که یک عالمه حمایت از طرف همین انسان ها داشت

اما همونطور که گفتم،هیچ موجودی تا ابد زنده نمیمونه...

این انسان های زشت،عشق رو کشتن.نابود و منقرضش کردن و الان دیگه هیچ اثری ازش نیست

و این شد که افسانه ای به وجود اومد،به نام "افسانه ی عشق"

و تنها چیزی که از این افسانه به یادگار مونده،دوست داشتن هاست"

و من از این افسانه فهمیدم،مدت هاست که هیچ انسانی عاشق نشده

اونها فقط...خب...زیادی دوست داشته ان!

اما...واو!من عاشق نیستم و عاشقانه نوشتم

چون برای نوشتن حتی دلی عاشق نیاز نیست

این یعنی منم بخشی از این افسانه حساب میشم؟

راستی

عاشق شدن چجوریه؟

برگرفته از نظرسنجی که یاسی گذاشت پس اگر اون بخواد من این پستو پاک میکنم!؟:)

راستی ببخشید توی متن یه مشکل خیلی بزرگ وجود داره!

یه موجود هست که متقرض نشده و نمیشه و اونم چیزی نیست جززززز سوسک

دیگه به بزرگی خودتون ببخشید دیگه باید یکم متن احساسی میشد

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


Dont kill yourself today!
جمعه 16 شهریور 1397 | 03:50 ب.ظ
Ain t no sunshine. by PascalCampion

"خودتو نکش...نه امروز!"

این جمله رو بزرگ روی یه کاغذ بنویس و بچسبونش روی در یا دیوار اتاقت

تا همیشه یادت بمونه،به من قول دادی که امروز خودتو نکشی.

اینجوری،هر روز چشمت به این جمله میوفته و یادت میاد که به من قول دادی زنده بمونی.

زنده بمونی،چون هنوز فصل جدید سریال مورد علاقتو ندیدی

زنده بمونی،چون هنوز به کسی که دوسش داری نگفتی عاشقتم

چون هنوز برای تولد صمیمی ترین دوستت کادو نخریدی

چون هنوز به آلبوم جدید خواننده مورد علاقت گوش ندادی

چون هنوز ستاره های آسمونو کنار هم ندیدی

چون هنوز کلی کتاب نخونده توی کتابخونه ات داری

چون هنوز به خاطر دعوایی که با خواهرت یا برادرت داشتی ازش معذرت خواهی نکردی

چون هنوز مامان و باباتو محکم بغل نکردی و بهشون نگفتی دوست دارم

چون هنوز کافی شاپی که نزدیک خونتون تازه باز شده رو امتحان نکردی

چون هنوز برای ماهی های قرمزی که برای عید خریدی غذا نریختی

چون هنوز به پارتی دوستت نرفتی

چون هنوز تیم بسکتبالت برنده نشده

چون هنوز پوسترای مورد علاقتو چاپ نکردی

میبینی؟این دلایل مسخره هم میتونن تورو توی این دنیا نگه دارن تا دلایل واقعی رو بهت نشون بدن

دلایل واقعی یعنی،چون هنوز به آرزو هات نرسیدی

چون هنوز زندگی نکردی

چون هیچوقت از فردات خبر نداری

چون امروز سخته،یه روز مضخرفه،یه ماه مضخرف،یه سال مضخرف!اما این زندگی که مضخرف نیست!؟

هر چقدر که از خودت به زندگی بدی،اون هم روزی از خودش بهت برمیگردونه

آره،درسته که زندگیموجود مضخرفیه،اما معامله معامله اس،و زندگیم هیچوقت نمیزنه زیر قولش

و به خاطر همین فردایی که نمیدونی چه اتفی ممکنه براش بیوفته،باید زنده بمونی

و من دلایلی محکم از فرداهات برات دارم...که چرا باید زنده بمونی

خودتو نکش،چون تو برای خیلیا مهمی...حتی اگر اینو به زبون نیارن

خودتو نکش،چون تو به دنیا اومدی که چیزیو تغییر بدی،بمون و وظیقتو انجام بدی

خودتو نکش،چون یه روزی میرسه که همه چیز عالیه و تو دوسش داری

خودتو نکش،چون تو برای من مهمی،چون من دوستت دارم

درسته درسته...شاید من نشناسمت...اما غریبه ی عزیزم،نمیدونی که من وجوتو چقدر دوست دارم:)

راستی،هنوز فیلمی که چند وقته میخوای ببینیو ندیدی...اشکال نداره،امروز زنده بمون و فردا بشین ببینش

"امروز خودتو نکش"




   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


 صفحه هــا: 1 2 3 4