sunflower in october

we are home
سه شنبه 4 خرداد 1395 | 10:55 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8343537534/190098_380.jpg

"نفرتی که تو میکاری همه چیزو به گند میکشه!"


جامعه ی چندش آور،مشکلات خنده دار،ماهی های بیرون تنگ،آفتاگردونایی که سرشون رو تا مرز شکستن پایین انداختن،طنز تلخ،مرگ لیلی،رنگ های ونگوگ،ام الفساد،گوسفند ها،شهوت کائنات،فلسفه های تلخ،رویا های کثیف،آهنگ های زشت و زمین یک سیاره ی پیر و درب و داغون!
 
-"داستانِ آفتابگردانی در زمستان که از غمِ دوریِ خورشید پژمرده شد و افتاد و مرد!

instagram:  _ranneh

پی اس:اسمم راناعه،نه رعنا:)))

   


-
شنبه 10 اسفند 1398 | 10:06 ب.ظ
حقیقتن نوشته های سه ماه پیشم رو هم که دیدم خندم گرفت و پشتش بغضم گرفت.
این همه تغییر جای گریه کردن داره
ولی گریم نمیاد غریبه،بیا جای من گریه کن تو،بعدن با هم حساب میکنیم.
حقیقتن دیگه نمیبینیم همو،من خیلی وقته رفتم
خیلی وقته دیر شده غریبه،من کاسه کوزمو خیلی وقته بستمو رفتم.
دیر شده اخه غریبه،دیر برگشت،گف میره و بعدن میاد،بعدن رسید،اون برگشت،ولی دیر شده بود،من رفته بودم
دیر شده غریبه،افتابگردونا پژمرده شدن و بوی گندشون خونه ی کپک زدمو برداشته.
دیر شده غریبه،چایی سرد شده،خونه یخ زده و بوی گند استفراغ و جنازه های مرده پیچیده تو فضا.
حقیقتن این بوی دنیاتونه،دنیاتون رنگ لجنه و تک تکتون بوی گوه میدید.
نه غریبه من حالم خوبه،دیگه حسی ندارم،پس خوبه حالم.و این تقصیر تک تکتونه،کاش این دنیا اتیش بگیره و همتون با هم بمیرید.دیر شده دیگه،دیر شده دیر شده دیر شده!

   


روزی که افتابگردان ها خشک شدند.
پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 10:01 ب.ظ
پیر شدم،به تانی و سخت پیر شدم.
کمرم خم شد از سنگینی بار این همه درد.
خون از گوشام فوران زد از شدت فریاد سکوت.
اجزای بدنم خودشونو به معده ام تقدیم کردن و من سالها چیزی نخوردم.
ریه هام به خس خس افتادن و نفس کشیدن سخت شد.
گلوم به خارش افتاد،با چنگ خاروندمش و به خون افتاد،حرف زدن سخت شد.
چشمام سیاهی رفتن.
کر شدم،فلج شدم،کور شدم.
لب هام به هم دوخته شدن و بدنم به تشنج افتاد.
اشکام به چشمام-خونه-برگشتن،طوری که انگار هرگز نبودن.
زبونم شکست،قلبم به لکنت افتاد‌.
احساساتم چمدونشونو زدن زیر بغلشون و رفتن،یادشون رفت خشم و عصبانیتو با خودشون ببرن.
ضربان سابق قلبم به ملاقات حس اهمیت دادنم رفت.
لبخند زدم و خندیدم و هیچی نشد.
هیچ اتفاقی نیوفتاد،جز زندگی.
فهمیدم که دیر شده،دیر فهمیدم که دیر شده،پس گفتم اینم یه جورشه و گذاشتم خودم بمیره.
و تمام چیزی که از این بیست و دو سال زجه زدن یاد‌ گرفتم هیچ بود،و اینکه بتونم ته هر جملم نقطه بزارم.
همین.
   


Brother
شنبه 12 بهمن 1398 | 07:09 ب.ظ
روی سکویی رو به روی ساحل نشسته ام به دریا نگاه میکنم.سوز می اید،استین های هودی زردم را جلو تر میکشم و به اسمانِ ابی تر از ابی خیره میشوم؛حتی نشانه ای از اینکه قرار است اندکی باران ببارد هم دیده نمیشود.
متوجه میشوم که روی سنگ نم داری نشسته ام که به شکل سکو درش اورده اند،روی سنگ،سبز های چندش اوری دیده میشود که حتی اسمشان را هم نمیدانم،بیخیالش شویم...نه؟
بادی میوزد و بچه ها جیغ میکشند.برادر برای نخی سیگار به ناکجا اباد رفته و حتی نمیدانم کی برمیگردد.آخ برادر...آخ برادر...دو سال است که از ناکجا اباد بازنگشته.
دو-سه سال پیش به جای اینکه با من و خواهر توپ بازی کند،به جنگل رفت تا نخی سیگار بکشد و بعد،دیگر باز نگشت؛غریبه ای جای او به خانه برگشت،میدانی از کجا فهمیدم؟غریبه بزرگتر بود،درد داشت،درد های غریبه مثل درد های برادر نبود که از سر حواس پرتی در فوتبال روی زانویش نقش بسته باشد و با باند پیچی خوب شود؛درد های غریبه هر چه که بود،با هیج کدام از این مسخره بازی ها خوب نمیشد‌.
درد های غریبه بزرگش کردند،پیرش کردند،غریبه شد یک پیرمرد ساکت که کمرش از سنگینی این همه درد خم شده بود.
وقتی فهمیدم دیگر غریبه ای در پیکر برادر زندگی میکند، که دیگر با من فوتبال بازی نکرد،حرف هم نزد،تنهایم گذاشت‌.بدون معرفی،بدون گفتنش،فقط تنهایم گذاشت.
برادر-غریبه،یا هر انچه میخواهی صدایش کنی-چند لحظه پیش به ساحل امد،نگاهی به من کرد و به سمت چپ رفت و دوباره سیگارش را اتش زد.من سمت راست،قلبم را در دستانم گرفتم و التماس کردم که اتش نگیرد.حال با هودی تیره ام گوشه ای از ساحل نشسته ام و به اسمانِ ابیِ غمگین لعنت میفرستم،از چشمانم باران می بارد و سبز های چندش اور روی بدن سردم رشد میکنند.بچه ها جیغ های دلهره اور و قرمز رنگی میکشند و باد موهایم را با خشم و نفرت به صورتم میکوبد.صدایی مدام در سرم فریاد میکشد"برادر جان ندارد،برادر مرده،برادر همان روزِ لعنتی در همان جنگل،کنار ته مانده ی بوگندوی سیگارش افتاد و مرد!"
   


نامه ای به مادر،که هرگز خانده نشد‌.
یکشنبه 1 دی 1398 | 12:30 ق.ظ
بارون که میاد،رنگ درختا تغییر میکنه.انگار خودشونو پیدا میکنن،یه رنگی میگیرن.
نوشته ام رو با این جمله ها شروع میکنم و به بیرون پنجره خیره میشم،به رنگ برگهایی که تازه خودشون رو پیدا کردن خیره میشم.نمیدونم چی بنویسم،نمیدونم این جمله های قشنگ رو چطوری ادامه بدم.
مامانم همیشه میگفت خیلی نوشته هات رنگ غم دارن،یکم رنگی ترشون کن،باور کن نمیتونم!!مامان،نمیتونم.
برگها قشنگن،رنگا قشنگن،دریا و اسمون و خیلی چیزای دیگه هم قشنگن،ولی خب...فقط قشنگن!بعدش چی؟
مامان تو بهم بگو...تو دریای قشنگ جز قشنگی چی میبینی؟مرگ؟منم همینو دیدم.تو برگای قشنگ پاییز چی میبینی؟بعد از قشنگی که سقوط میکنن و زیر پای ادما له میشن!!دو تا علامت تعجب گذاشتم،سومیش توی افکارم گیر کرد و گم شد!
مامان آدما مضخرفن،چرا دنبال یه چیز خوب میگردن همیشه؟
نیست آدمِ عاقل...هیچ چیز قشنگی اینجا نیست.برو یه جا دیگه دنبالش بگرد.
اینجا هر چی دیده میشه درده
اینجا فقط غمه که هس
فقط خستگیه
فقط پایانیه که نمیرسه
تمام زندگی پایانیه که نمیرسه مامان.
و هر روز میگذره اما به اندازه یک سال طول میکشه هر بیست و چهار ساعت.
قرار بود یه نوشته ی قشنگی بشه این.نشد.
بعدش با خودم گفتم بزار حداقل یه چیز خفن و واقعی از غم بنویسم که یه متن عارفانه شه.نشد.
نشد.نشد.نشد‌‌.
میدونی چیه؟میخام گریه کنم.
مامان میخام بلند جیغ بزنم.طوری به دیوار مشت بزنم که یه نیرویی دوبرابرِ ضربه ای که زدم برگرده سمتم و بخوره به تمام تنم،و تک تک اجزای وجودمو بلروزنه.
میخام بمیرم چند سال،یکی بیاد منو بکشه...گناهش پای من.
چن وقتیه پش سرِ هم دارم گند به بار میارم
مامان حتی چن نفرم نگرانم شدن واسه این کارا...باورت میشه؟
ولی یکی از دوستام برگش یه حرفی بهشون زد که خیلی خوشم اومد
گف رانا انقد ریده و خودش جمعش کرده که واقعن خود خدا میدونه.
جملش درد داشت.نداشت؟داش دیگه
مامان ببین هیچی نمیفهمی از حرفام؟ببین هیچی نمیفهمم از حرفام؟
این همه حرف برا زدن هس...هیچکدومشون از دهنم خارج نمیشن
انگشت هام قادر به نوشتنشون نیستن.
اخه تو به من بگو...این همه درد کجا جا میشن؟
تو چی؟تو دردات جا میشن تو کلمات؟
اون همه دردی که موقع رقصیدن با اهنگای شاد تو چشمات هس،اونا رو بعد از مهمونی کجا میبری با خودت؟
اون همه دردِ موقع قهقه زدنو کجا بالا میاری؟
اصلن مهمونی میری که برقصیو قهقه بزنی؟
خستگیت تو اون چهاردیواریای کوفتی جا میشه؟
مامان...میشه؟
مامان تو نمیفهمی منو،جوابمو نده.نوری بزن تو سرت که انگار دردای من تو سره توعن.ببین مامان که نمیفهمی؟
تقصیر من نیس که انقد قوز کردم کمرم شبیه علامت سوال شده،اینا دردن همه مامان...اینا همه دردن روی کمرم.
بچه ها مامانم دنبال مشکل میگرده...بش بگید مشکل منم.
بش بگید ادمی که تو ولش کردیو رفتی چطوری میتونه مشکل نباشه.
ادمی که از کنار تو بودن فقط لرزش دستو تیکِ عصبی نصیبش شد..چجوری میتونه مشکل نباشه.
مامان این همه دردو که تو گزاشتی رو کولمو من کجای این دنیا ببرم.
میخام همه بمیرن.اینجا چیکار دارن آدما...؟
خستم
سیگار دردو محو نمیکنه.
خستم
کاش میشد گل جذب خونم بشه و بچسبه به جونم و هرگز تنهام نزاره‌‌‌.
خستم
کلماتم معنا ندارم.
خسته نبودم
خسته ام کردن
خستم.
میگما...چطوری به اینجا رسیدیم.یادم نمیاد چه جوری ولی فقط اینو یادمه که گفتم اینم میگ-
دیگه نمیتونم
دیگه نمیتونم ادانش بدم این خطو
دیگه نمیتونم ادامه بدم همه چیو
دیگه نمیتونم بنویسم
توان ندارم
چیزی بیشتر از نمیخام که برسه این چیزی که بش میگن پایان.
نفس کشیدن درد داره
هر حرکتی که بدن بی جونم میکنه
هر تکونی که قفسه سینم میکشه
همش درد داره
داره میسوزه
هر چی که تو این تن هس داره میسوزه.
مامان تو میدونی از کجا اومد این همه درد؟
این درد دیگه شده من.
ثابت شده
مثه غم
مثه بی عدالتی
مثه رفتن
رفتن رفتن اخ.‌‌‌‌‌‌..
پارسال به نوشته از درختِ آرزوهای مدرسمون اویزون بود
نوشته بود روش که
ای کاش تموم راه های رفتن بسته شه
پارسال گفتم چه مسخره
الانو ببین به چه گوه خوردنی افتاد
خب...راس میگه دیگه.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
مامان..‌.حالا که خنده رفت
ارامش رفت
حق رفت
انصاف رفت
اون رفت
تو کجایی.توچرا نیستی
جدیا...چرا هیچکی نیس
چرا انقد خلوت شد همه چی
خلوت شد همه جا
پس بگو چرا هیچکس نمیشنوه عربده هامو...
به خدات قسم که گلوم خون افتادو
کسی نشید
چشمام سرخ شد و
کسی ندید
اسیر شدیم
اسیر شدیم
اسیر شدیم
ولی انصافن
تهش چی میشه
اصلن کجاس این ته
شب شد و
روز شد و
گذشت و
ما که گم شدیم
بقیش چی
خدا جواب این گریه هامونو پس میده؟
خدا کجاس مامان؟
کی میده تاوان این همه غمو؟
این همه دردو؟
دودو؟
نفسای پر از دردو؟
مامان؟...

   


-
شنبه 30 آذر 1398 | 10:55 ب.ظ
این همه خندیدیم و خندیدیم
اخرشم 
هیچوقت
هیچکس
نفهمید ما چقدر درد کشیدیم!

   


بیست و دو کیلومتر فاصله
جمعه 1 آذر 1398 | 12:27 ق.ظ
روی زمینِ سفت دراز کشیدم و هر از چند گاهی بیهوده و بی هدف به صفحه ی روشن گوشیم زل میزنم.هیچ.
هیچ خبری ازش نیست؛رفته،رفته.
امروز صبح بیدار شدم و بی معطلی رفتم کنار پنجره و به بیرون-به پیاده روی خالی-خیره شدم؛که شاید بیاد،که شاید بیاد و حداقل به پنجره ام خیره شه،که شاید بیاد و رد شه و بره...نیومد،نیومد ،غریبه.
ناراحت میشی اگه بهت بگم غریبه؟
غریبه ی عزیزم،دیدی که بقیه ی ادما وقتی یکی میره،روزهایی که نبوده رو میشمرن؟من نه.انقد خسته بودم که وقت شمردن نداشتم،حالشو نداشتم،من فقط تونستم ناراحت باشم،همین.
داشتم چی میگفتم،اهان صبح...صبح که بیدار شدم تقریبا ساعت چهار بود،مطمئن نیستم،فقط یادمه هوا هنوز تاریک بود،بعدشم وقتی از کنار پنجره دور شدم هوا روشن شده بود و اون نیومده بود.‌..خنده دار نیست؟
بهم میگفت سیگار نکش،سیگار کشیدنت درد داره...برای همین یدونه سیگار برداشتم و لای لب های خشکم نگهش داشتم و رفتم دمِ پنجره،که شاید بیاد رد شه و ببینه،که شاید بیاد به پنجره ام خیره شه و زمزمه کنه نکش...درد داره،که شاید بفهمه و بیاد..‌نیومد،نفهمید،ندید.
فندک زردمو روشن کردم و چند ثانیه جلوی سیگارم نگهش داشتم تا وقتی که اتیش گرفت،دودش بلند شد،رفت تو چشمم و اشکمو در اورد.اولین بار بود که بعد نبودش اشکم در اومد،اشکو پاک نکردم،گذاشتم روی گونه ام بمونه که چشم هام خجالت نکشن از بی احساسیه من.
سیگاره اول تموم شد.
من آدمِ بی احساسی نیستم،فقط اشک باید خودش بیاد،پشتشم اشک بعدی بیاد و پشت اونم اشک بعدی تا بشه اسمشو گذاشت گریه،اشک های من خودشون با دنیای بیرونم قهر بودن و نمیومدن!!
تق،صدای فندک،سیگاره دوم روشن شد.
من دوسش داشتم.چون شب ها،صبح ها؛عصر ها و نیمه شب ها زیر درخت های پیاده روی به روی پنجره ام به دیوار تکیه میداد و بهم خیره میشد.زیر بارون،تگرگ،برف و باد...منو نگاه میکرد و لبخند میزد.
صدای برخورد سیگارِ دوم به زمین.
من دوسش داشتم؛چون اون وقتی راه میرفتیم دستشو مینداخت دور گردنم و نمیگفت شاید کسی ببینه،نگران نبود که تاوان دوست داشتن رو پس بده.
سیگار سوم لای انگشتام قرار گرفتن
دستای من زیاد عرق میکنن،عرقِ سرد.دوسش داشتم چون دستمو میگرفت،دستمو محکم میگرفت و شکایت نمیکرد از خیس شدن دستش.
سیگار سوم روشن شد
دوسش داشتم چون متن تمام اهنگایی که دوست داشتمو حفظ بود.
یادمه توی ماشین پدرش میشستیم-توی پارکینگ-و فقط بخاریو روشن میکردیم و اهنگ میزاشتیم و مثل احمق ها با اهنگ داد میزدیم،اجازه نداشتیم ماشینو حرکت بدیم پس فقط همین کارارو-کار های ساده و مضحکِ خنده دار-رو میکردیم،خوش میگذشت...باور کن!
سیگار چهارم
بعضی ادما نباید برن،درد داره رفتنشون؛جوری که نمیدونی کجات درد میگیره،فقط میدونی زندگی کردن اینجوری درد داره.
میدونی چیه؟احساس هیچی میده!الکی امیدواری در حالی که میدونی امیدواری بی نتیجه اس.این حس هیچیه،فکر میکنم هیچی باشه.
سیگار پنجم روشن شد
ریسه رفتم،دود سیگارو قورت دادم و به سوزش قفسه سینه ام خندیدم.من ادم خنده داریم رفیق،بهش گفتم من آدمِ موندن نیستم،میدونی چی شد؟من اونی نبودم که اخرش رفت رفیق.‌..اون رفت اون رفت اون رفت.
سیگار شیشم
اون هیچوقت یه شاخه گل بهم نمیداد،هیچوقت یه دسته گل بهم نمیداد.
اون با گلدون های رنگی پایین پنجره ام منتظرم میموند.
بوی سیگار هفتم بلند شد
ببین غریبه ی عزیزم...یه نصیحت دوستانه بهت میکنم
اگه یکیو دوست داشتی
اگه دوست داشت
اگه بهت گفت در بازه و میتونی بری
مزخرف محض گفته،نری یوقت
خب؟
اگه گفت برو...نریا
سیگار هشتم فدا شد.
طوری که اون رفت،مثل رفتن نبود
مثل جوک خنده داری بود که باید بهش خندید
شاید برای همین میخندم!
سیگار نهمم دود شد و رفت هوا
سیگار دهمم فدا شد
سیگار یازدهم و دوازدهم و سیزدهم زیر پام له و لورده شدن
قفسه سینه ام میسوزه،قلبم درد میکنه-نمیدونم از رفتنش یا از دود سنگین سیگار-و بین انگشتام بوی تلخی میده.
آخ رفیق آخ...خیلی درد داره نبودنش
من بودن درد داره الان
من همونیم که همه ولش میکنن میرن
من همونیم که همیشه میمونه
اخرش همیشه منم و دو تا کوه غمو چند تا خاطره ی پر از حسرت
پاکت سیگارو از پنجره بیرون انداختم و خودمو وسط زمینِ اتاقم ولو کردم.به سقف خیره شدم.
من کم بودم؟
شاید من به قدر کافی دوست داشتنی نبودم.
مشکل منم؟
من از خودم بدم میاد.
اخرش همیشه من اونیم که وسط اتاق دراز میکشه،انگشتاش بوی سیگار میده و به این چیزا فکر میکنه.
گذاشتم بره،چون من گفتم برو رفت؟چرا پایین پنجره ام نیست؟مگه نگفت سیگار کشیدنم درد داره؟چرا نیومد که سیگارارو پرت کنه زیر پاش؟
صبر میکنم برای یه صدا.هیچ.
صدای سکوته توی گوشم نمیزاره هیچی بشنوم.هیچ.هیچ.
این سکوته از کجا میاد؟از منه؟
بابا ادما نرید دیگه...مگه نمیبینید درد داره رفتنتون؟
ببینید پاییزو چه زشت میکنید با رفتنتون؟
ببینید اسمون بدون اون چطوری بدون ستاره شده؟
غریبه،من نمیدونستم میره...اگه میدونستم محکم بغلش میکردم
لباشو محکم میبوسیدم
بهش میگفتم چقدر غم چشماش پرستیدنیه.
من نمیدونستم میره غریبه.
لیلیه من رفت غریبه.
من محکم بغلش نکردم.بغلش نکردم.
لباشو هیچوقت نبوسیدم.نبوسیدمش.
نگفتم چشماشو دوست دارم،نگفتم دوسش دارم.نگفتم.
غریبه...خیلی دوست دارم برم زیر پنجره اش و با یدونه گل افتابگردون بشینم منتظرش‌
اما نمیتونم غریبه...نمیتونم...بین من و لیلی بیست و دو کیلومتر غم فاصله اس غریبه...لیلیه من رفته...

-چارلیِ غمگین

   


یه چیز قشنگ!
چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:18 ق.ظ

"امروز قشنگ شروع شد

این جمله ایه که از ساعت شیش صب تا الان داره تو ذهنم تکرار میشه.

من دیروز ساعت یک و نیم بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (این حجم از گشادی در من قابل تحسینه) به خاطر همین فهمیدم که من شب نمیتونم راحت بخوابم و همینطورم شد،تا ساعت یک فقط داشتم تو جام وول میخوردم.

از اول تابستون آدمای مختلفیو میدیدم که تجربه هاشونو از تماشای طلوع آفتاب تعریف میکنن و حتی یکی از دوستای صمیمیم هم ماه پیش بهم گفت بیا ساعت شیش پاشیم طلوعو ببینیم بعدش بخوابیم!خب این ایده خنده دار بود و منم این حجم از تنبلی رو در خودم میبینم که وقتی میخوابم دیگه به بهونه ی تماشای طلوع از خوابم نمیگذرم و اینجوری شد که من اون شب طلوعو ندیدم!

اما دیشب به سرم زد که بیدار بمونم تا طلوعو ببینم،اما فکر کردم تنهایی که حال نمیده...میده؟؟

و اینطوری شد که طی یک حرکت ناگهانی به دوستم مسیج دادم (تاکید میکنم ساعت یک و نیم صبح) که هیییی بچ میای تا صبح بیدار بمونیمو طلوع خورشیدو ببینیم؟

از اونجایی که امروز از اولشم قرار بود "قشنگ"شروع بشه،اونم گفت که اتفاقا قصد داشته بیدار بمونه تا طلوعو ببینه.پس با هم بیدار موندیم.اولش هر کدوممون رفتیم واسه ی خودمون چرخیدیم.فک کنم تا ساعت چهار فقط داشتم تو یوتیوب چرت و پرت میدیدم(که چرت و پرت دیدنم باعث شد علاقه ام به کایلی جنر پودر شه بره هوا!).نا گفته نماند که اون لا به لا هم جدگیر میشدم آهنگ ملو میزاشتم و از پنجره بیرونو نگاه میکردم،بزار به این اشاره کنم که ما طبقه ی دوم تخت دو طبقه میخوابم و جلوی خونمون هم رودخونه اس با کلی درخت پس یه ویوی خفن داشتم برای اینکه خل و چل بازی در بیارم!بعدش هم که همون در و بر ساعت چهار دوستم مسیج داد که هنوز بیداری؟منم گفتم آره و نشستیم یکم گپ زدیم تا ساعت پنج و نیم که خسته شد و گف چشاش دارن میسوزن،گفت میره میخابه و بهم سپرد که هر وقت خورشید داشت طلوع میکرد عین خر بهش مسیح بدم اونم قول میده بیدار شه.منم بیکار نشستم و تغییر رنگ آسمونو نگاه کردم...آخ که چقد قشنگ بود!:")

بماند که خودمو چطوری پاره کردم تا درسا رو بیدار کنم...جدا از این...خیلی قشنگ بود!

آسمون رنگی بود،از سیاهه سیاهه سیاه یدفعه ای تبدیل شد به آبیه تیره،بعدش ارغوانی،بنفش،صورتی،یه چیزی بین سفید و آبی،بعدش آبیه کمرنگ،زرد،آبیه کمرنگ!

پرتو های نور از لای درختا دیده میشدن،سایه ها آروم آروم روی زمین تشکیل میشدن...صدای جیرجیرکا یواش یواش خاموش شد و خیابونی که انگار توی سکوت و خواب عمیقی فرو رفته بود، یک دفعه ای بیدار شد.

نور دوباره روی گلدون گلای آفتابگردونم افتاد و رنگ همه چیز دوباره برگشت.

آهان راستی خورشید،خورشیدم آروم آروم از لابه لای ساختمونا پیداش شد،هنوزم کامل دیده نمیشه اما نورش خیلی قشنگه!

میبینی اینا رو؟این هم از چیزایی بود که باعث شد تو خلوت خودم الکی لبخند بزنم،ذوق کنم و بخوام دوباره اتفاق بیوفته و من تماشاش کنم.

حتی یه مورد دیگه به لیست کارای قبل از مرگم اضافه کردم!

"درسا یه روز برای شب نشینی که اومد خونه ی من(ترجیحا بعد از 18 سالگی!)کل شبو بیدار بمونیم و خل و چل بازی در بیاریم،بعد ساعت چهار که شد از خونه بزنیم بیرون و عین این فیلما روی چمنا دراز بکشیم و آسمونو نگاه کنیم،تا وقتی که نور آفتاب صاف بیوفته توی چشممون و مجبور شیم برگردیم خونه ولو شیم"

شاید اون احساس ذوقی که من اون لحظه داشتمو نتونم راحت بنویسم،اما میتونم بگم که توی رنگای صورتی،بنفش،آبیه کمرنگ و زرد خلاصه شدن،اولین رنگ هایی که باهاشون روزمو شروع کردم!:)))

میدونی چیه...شایدم الکی دارم احساساتیش میکنم بیخوابی انقد به مغزم فشار اورده که اخرش انقد چرت و پرت گفتم درسا گف داره میره بخابه و منو هم به خواب دعوت کرد:)))

خنده دار این بود که وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم تا بخوابیم،به هم گفتیم صبح بخیر!:))

طلوع آفتاب مثل بیدار شدن بود،انگار همه چیز و همه کس داشتن دوباره بیدار میشدن،کمی شادتر از ظهر،کمی امیدوار تر از شب.

داشتن بیدار میشدن تا باز هم ادامه بدن،تا پیاده روی و رزش کنن یا برن تره بار میوه بخرن!

و اون مردیم که با تیشرت ورزشیه آبی نفتی و کله ی کچل داشت ورزش میکرد هم لبخند زده بود

خانمی که سبدشو محکم چسبیده بود تا از دستش ول نشه و میوه ها روی زمین پخش و پلا نشن هم لبخند زده بود.

دختری که طبقه ی دوم  یه تخت دو طبقه نشسته بود و از پشت پنجره همه چیز رو نگاه میکرد هم لبخند زده بود.

"امروز قشنگ شروع شد"

 


   


sunflower in february
سه شنبه 22 مرداد 1398 | 03:48 ب.ظ


نتیجه تصویری برای ‪sunflowers in february‬‏


من چند وقت پیش یه کتابی خوندم به اسم "آفتابگردان در زمستان" (sunflower in february) که واقعا دیوونش شدم!کسایی که اینستامو دارن متوجه عمق فاجعه میشن!

این کتاب چیز خاصی نداشت...نه قلم نویسنده اش فوق العاده بود و نه کاراکتراش پرستیدنی بودن!یه کتاب عادی بود،با کاراکترای عادی که یه نویسنده ی عادی نوشته بودتش.

بزار داستانشو برات بگم...لی لی،یه دختر پونزده ساله اس که طی یک تصادف میمیره،روح لیلی فردا صبحش بیدار میشه و جنازه ی خودشو درب و داغون پیدا میکنه.روح لیلی چند ماه همینطوری توی برزخ گیر میکنه و لی لی به ناچار نابود شدن خانواده اش رو میبینه،توی مراسم خاکسپاریش حضور داشته  همه چیز رو میدیده.میدید که چطوری برادر دوقلوش به سمت مواد و خطر نزدیک میشد و میدید چطوری مادرش خودشو سرزنش میکرد و...همه چیو!لیلی حاضر بود همه چیزشو فدا کنه تا بتونه دوباره طعم سیب زمینی سرخ کرده رو بچشه یا لغزش قطرات آب روی پوستشو احساس کنه یا حتی یکبار دیگه بتونه خانوادش و دوستاش رو بغل کنه،اما خب...اون همین الانشم چیزی برای فدا کردن نداشت!تا اینکه یه شب روح برادرش از بدنش میاد بیرون و طی اتفاقاتی،برادرش تصمیم میگیره چند روز اضافه تر به لی لی بده...و اینجوری میشه که لیلی وارد جسم برادرش میشه و یک زندگی دیگه رو شروع میکنه.تصمیم میگیره کارایی رو کنه که همیشه میخواست قبل از مرگش انجام بده(توی این راه پدر و مادرش هم میفهمن و کمکش میکنن)،لیلی یه نامه نوشت برای تمام کسایی که دوسشون داشت،برادرشو نجات داد ولی البته که روح لیلی اینجوری آزاد نمیشد،به طرز اتفاقی لیلی قاتل خودشو میشناخت ولی به دلایلی(نگم که اسپویل نشه!)لوش نداده بود،نقشه ای کشید و قاتلش خودشو معرفی کرد و البته...لیلی بخشیدش!.و بعد...لیلی رفت!و زندگی بقیه ادامه داشت.

 

من کسی نیستم که این سبک کتابا رو بخونم،اولش که دوستم داستانشو تعریف کرد با خودم گفتم وح چه مسخره و تخیلی!اما این خیلی فاکی بود...نمیدونم چطوری بگم چقدر دوسش دارم!

میدونی چرا؟چون این کتاب یه حقیقت لعنتی توی خودش داره...مرگ!

این کتاب و اتفاقاتی که درش افتاد یه تلنگر بود برام،که پاشم و زندگی کنم...چون من نمیدونم کی قراره بمیرم و من میخوام وقتی بمیرم،که تمام کارامو انجام داده باشم.

این یه تلنگر بود برام،که پاشم و برم شیر آبو باز کنم تا سردیشو روی پوستم احساس کنم...تا برم و دست کسایی که دوست دارمو لمس کنم

برام یه تلنگر بود تا برای آدمای مهم زندگیم نامه بنویسم،تا یه لیست درست کنم به اسم "کارایی که قبل از مرگم میخوام انجام بدم"

و برام تلنگری بود تا از جام بلند شم!

شاید هیچوقت این کتابو نخونی،به خاطر همین من الان بهت نتیجه ای که از کتاب گرفتمو بهت میگم.

این لیستو درست کن،تلاش کن تا انجامش بدی.

نا امیدی رو فعلا بزار کنار چون وقتی که موقع رفتنش شد وقت کافی برای نا امیدی داری...طوری زندگی کن که وقتی داشتی میرفتی نا امید نباشی.

ببین،ما نمیدونیم دقیقا اونور مرگ چیه..شاید بهشت و جهنمه شاید زندگی بعدیه...و شایدم هیچی نیست!

به هر حال من یکی که چیزی از زندگی قبلیم یادم نمیاد و مطمئنم توی بهشت یا جهنم قرار نیست احساس"اینجا بودن" رو داشته باشم پس بزار بچسبیم به همین الان...ها؟

بیا تا دیر نشده بقیه رو ببخشیم،اونایی که دوست داریمو بغل کنیم و نامه هامونو بنویسم.نقاشیامونو بکشیم و متنامونو بنویسم،بیا هر غلطی که میخوایمو سریع تر بکنیم چون این زمان لعنتی بعضی وقتا خیلی سریع میگذره!

درسته که یه کارایی که نمیشه تا بعد سن قانونی انجام داد،فقط بیا امیدوار باشیم که اونقدر زنده باشیم که بتونیم اون کارا رو کنیم!

این پست انرژی منفی نیست،فقط حقیقت اینه که همه یه روزی میریم و باید باهاش کنار بیایم!

فقط میخوام بگم بیا حالا که همه هستیم،این این "بودن" لذت ببریم.

اصلا بیا یه کاری کنیم...میدونی که من آدم جوگیریم...من بعد از خوندن چند تا کتاب،یه کاریو شروع کردم که کتاب بهم گفت که منم بهت میگم،تو هم انجامش بده

اگر دفتر خاطرات داری میتونی اون تو انجامش بدی اگرم نه،یه جایی رو پیدا کن دیگه من نمیدونم

"آیا امروز روز خوبی برای مردنه؟"

این جمله رو به عنوان تیتر بالای صفحه با قرمز بنویس.هر روز به این صفحه نگاه کن و قبل از اینکه جوابتو برای این سوال بنویسی،فکر کن.به این فکر کن که چقدر از کارات رو انجام دادی،به این فکر کن که چقدر کار انجام نشده داری...چقدر حرف نزده داری و چقدر کلمه درونت داری که هنوز روی کاغذ نیاوردیشون.

به آرزو هات فکر کن،به آدمای مهم توی زندگیت فکر کن و به این فکر کن که اگه همین روز بری،چه احساسی بهشون دست میده.بعدش بنویس...بعدش بگو که امروز روز خوبی برای مردنه یا نه.

"چرا امروز روز خوبی برای مردن نیست"

صفحه ی بعدش اینو بنویس...لطفا ننویس "چرا امروز روی خوبی برای مردنه" چون...عجیبه!بیشتر وادارت میکنه به اینکه بخوای توی صفحه ی قبل بنویسی "اره"!.انی وی...جوابتو هم پایینش بنویس.بنویس چرا نمیخوای بمیری.هر روز این کارو تکرار کن...هر روز!

اگر داشتی وسوسه میشدی تا بنویسی "آره"،یه صفحه ی دیگه پیدا کن و دلایلی رو بنویس که میتونی بابتشون زنده بمونی،چیزایی رو بنویس که باید براشون زنده بمونی،به خودش وجود کسایی رو یاد آوری کن که میخوای کنارشون باشی...و ادامه بده.

و اینو یادت باشه...که همیشه کسایی هستن که حمایتت کنن و دوستت داشته باشن.هر چقدرم که احساس ناراحتی و تنهایی کنی...هر چقدرم که این روزهایی که ازشون میگذری بد باشن...یه روزی میرسه که همه چی درست میشه،یه روزی میرسه که تو خوشحال خواهی بود،یه روزی میاد که تنها نباشی!

فقط باید یکم صبر کنی...میتونی به خاطر من این کارو بکنی؟

کار بعدی که میگم انجام بدی رو قبلا هم گفتم،یه کاغذ بزرگ بردار و هر چی دوست داری روش بکش،هر چیز خوشگلی که تا حالا دیدی رو بکش یا بنویس.رنگ مورد علاقتو بهش بزن و حسابی جیگرش کن!کاری کن که وقتی نگاهش میکنی حس خوبی بهت دست بده.بعدش روش بزرگ بنویس"

"امروز خودتو نکش"

"امروز نرو"

"امروز بمون"

و هر چیزی که باعث میشه یادت بیوفته که یه روزی به همون نویسنده خل و چله ی وبِ آفتابگردون در اکتبر قول دادی که زنده بمونی و خوشحال باشی...قول دادی که ادامه بدی و به آرزو هات برسی و بچچچ من اهمیت نمیدم که منو میشناسی یا ازم بدت میاد یه روزی ازم تشکر میکنی که با روشای مسخرم زنده نگهت داشتم ختثقرهاترگثکسم

خب آرامش خودمونو حفظ میکنیم و ادامه میدیم.بعدش چیزی که ساختی رو بچسبون به دیوار اتاقت،به کمدت،به درت،یه جایی که هر روز ببینیش و بخونیش:)))

یه کار دیگه هم میتونی بکنی...لیست کارایی که میخوای قبل از رفتن انجام بدی.بنویسش،هر کاری که دوست داری انجام بدیو بنویس و به خودت قول بده همشونو انجام بدی...میخوای یکم از لیست من بخونی؟

 

-تتو بزنم

-تا ساعت چهار صب با دوستام توی جاده باشیم و خل و چل بازی در بیاریم

-تموم کردن لیست کتابایی که میخوام بخونم

-مستقل باشم

-کلوپ بزنم(این کلوپ یه جریانی داره که اگر خواستید بدونید ازم بپرسید منم بهتون میگم:))) )

-چاپ کردن کتاب خودم

-یه روز با لباس یه شخضیت کارتونی و کلی یادکنک هلیومی برم تو خیابون و به بچه ها بادکنک بدم

-با دوستام برم شمال!

-با دوچرخه مسافرت بریم

-با یکی از دوستام زندگی کنم

-بعد از 18 سالگیم با دوستام بریم شهر بازی!

-سقوط آزاد!

-دیوارای خونمو یا اتاقمو خود درست کنم

-جرعت حقیقت کثیف بازی کنم

-یه تاثیر مثبتی بزارم

-موهامو تا پایین کمرم بلند کنم و بعد تهشونو رنگ کنم،بعشدم خودم کوتاهشون کنم

-با دوستام جمع شیم دور هم و تا صب فیلم ترسناک ببینیم (زیر بتو با پاپکرن و پیتزا:") )

- با دوستام بریم کل تهرانو بگردیم و تهران که تموم شد میریم شهرای دیگه هم میبینیم

 

و خیلی کارای دیگه،کارای کوچیک و مسخره،مثل همین کارای خنده دار...باورت میشه همین چیزان که منو اینجا نگه داشتن؟تو هم از این لیستا داری؟اگه نداری درستش کن...باور کن به آدم امید برای زندگی میده!:)))

 

خب حالا من این همه حرف زدم،نوبت توعه.

بهم چند تا از کارای لیستتو بگو!

بهم دلایلی رو بده که میتونی بابتشون زنده باشی!

و بهم بگو...با وجود تمام این چیز ها...امروز روز خوبی برای مردنه؟


   


!
دوشنبه 21 مرداد 1398 | 08:26 ب.ظ
اگر بیشتر از این میتونستم کنار گذاشه بشم
دیگه حقیقتا با کیسه آشغال تفاوتی نداشتم!

   


خنده دار،مثل یه ماهی زنده بیرون تنگ!
پنجشنبه 17 مرداد 1398 | 01:23 ب.ظ



میدونید چی برام خنده داره؟

بعضی از مردم،عوام،شعارهاشون،شعار های بیهوده و افکار پوسیدشون!

طوری که میشینن توی خونه و اعتراض میکنن،توی اینستا استوری و پست روشنفکرانه میزارن،بعد اخبار اعلام میکنه که فلان چیز گرون شد و سریع چادرشونو میندازن رو کلشون و میدون تا همون چیزو بخرن،و تمام فرهنگ سازیا و عقاید روشنفکرانشونو همونجا توی خونه ول میکنن.شعار شعار شعار.

آو البته،هر چند که من فقط یه نوجوونم که اوج دغدغه اش محو کردن موهای زائد از دست و پاشه،یه دختر نوجوون و چه به این حرفا،خنده داره که از این حرفا بزنم!

جامعه ی ما که مشکلی نداره،فقط متجاوزا و مریضای جنسی عین پشگل تو جامعه ریختن که اگه دخترا حجابشونو رعایت کنن اونم حل میشه.

دخترا امنیت ندارن،ولی مشکل ما نیست که،مشکل خودشونه...میخواستن مچ دست و پاشونو نندازن بیرون تا مردا تحریک نشن.

کلیشه های جنسیتی که خیلیا ازش مینالن،دیوانه ان اینایی که حرص این برابری رو میخورن؟همه میدونن که زن ضعیف تر از مرده و جایگاهش همون تو آشپزخونه اس،تموم شد دیگه واسه چی بحث میکنین.

ببینم نابغه های ایران کجان؟اها یادم رفت فرار مغز هارو...اشکال نداره تا وقتی کسایی تو ایران هستن که قرآن خوندن بلدن ما نابغه هامون احتیاجی نداریم.

وای نزارید از ال جی بی تی بگم براتون،این نوجوونا هم جو گرفتتشونا،این آدما مریضن طفلکیا باید براشون یه درمانی پیدا کنن،آخه خیلی چندش و کثیفه!

راستی شنیدی پسر همسایه با فلان دختره رفت و آمد میکنه؟با هم دیگه قدم میزدن،آبروی خانواده هاشونو توی محل بردن

دیروز داشتم با دوستام میخندیدم که یه خانمه گفت دخترم آروم بخند،دختر که نباید بلند بخنده.خب...راست میگه دیگه.

آهان راستی گفتم دوستم خیلی ناراحته،آخه میخواد بره هنرستان ولی باباش سرش داد زد گفت مگه احمقی؟هنرستان جای آدمای اصیلی مثل توعه؟برو تجربی دکتر شو که ما بهت افتخار کنیم.حق داره دیگه،آخه هنرستان جای بچه تنبلاس و افتخارم فقط توی دکتر و مهندس شدنه.

خواهر دوستم دیروز با گریه از مدرسه برکشت و گفت از مدرسه متفره،چون برده بودنش دفتر و تهدیدش کرده بودن که اخراجش میکنن اگر یک بار دیگه موهای بچه هارو باز کنه تا ببافه براشون.این قرتی بازیاس که فضای مدرسه رو آلوده میکنه

جامعه مون هنرمند کم داره میگن،چون کار درست اینه که توی مدرسه پشت هم امتحان از ریاضی و هندسه و فیزیک و شیمی بگیرن،زنگ هنرو هم الکی به بچه ها بیست بدن چون مهم نیست.

ما هیچوقت توی مدرسه یاد نگرفتیم به دین و اعتقاد دیگران احترام بزاریم و دین خودمونو انتخاب کنیم،چون احمقانه اس وقتی دین اسلام کامل ترین دینه ما بخوایم انتخاب دیگه ای داشته باشیم.

ما هیچوقت معلمی نداشتیم که بهمون یاد بده چطوری زندگی کنیم و خوشحال باشیم،چون باید یاد میگرفتیم چطوری نماز بخونیم و داستان زندگی اماما رو یاد میگرفتیم،وقتی برای کارای دیگه نداشتیم.

ما هیچوقت گروه موسیقی و رقص نداشتیم،چون حرامه،خوبه که ما با یاد گرفتن این که چی حرامه و چی حلال بزرگ شدیم.

ما هیچوقت کلاس شاهنامه خوانی یا ادبیات فارسی نداشتیم،اون مدارسیم که داشتن،جزو درس های مهم حسابشون نمیکردن،چون یاد گرفتن کلمه های عربی مهم تره.

ما هیچوقت روز کوروش کبیرو جشن نگرفتیم،چون اون موقع بودجه مدرسه واسه جشن های بیست و دو بهمن یا محرم الکی حروم میشد.

به ما نگفتن کدوم آثار شکسپیرو بخونیم یا زنگ کتابخونیمون پر از رنگ و داستان نبود،چون بهمون کتابای دینی میدادن تا از داستاناش یاد بگیریم چطوری زندگی کنیم.

خداروشکر انقد به فکرمون بودن که بهمون یاد بدن چطوری بدوزیم و شالو روسریمونو سفت نگه داریم،چون این کاریه که یه دختر باید بکنه.

مارو واسه ی ورزشکار شدن تشویق نکردن.چون این کارا پسرونس.مگه دختر به این چیزا فک میکنه؟

ما با پسرا همکلاسی نبودیم چون اینجوری به آلوده شدن فضای جامعه عادت میکردیم،پسر جداست دخترم جداس.

ما توی مدرسه از تمام تاریخ تمدن بزرگ کشورمون فقط فهمیدیم یه دورانی تمدن ایرانی اسلامی رواج پیدا کرده،آخه بقیه ی اتفاقی تاریخی مهم نیستن.

ما یاد نگرفتتیم که همدیگه رو دوست داشته باشیم و نژاد پرست نباشیم،چون از همون اولین روز مدرسه باید طوری داد میزدیم "مرگ بر شاه" و "مرگ بر آمریکا"تا تمام محله اینو بشنون.

کسی به ما حق آزادی بیانو نداد،چون تکلیف جامعه مشخصه و حرف ما دیگه اهمیتی نداره.اصلا جدا از اینا،مگه دخترا از این کارا میکنن؟

ما زیاد مفهوم آرامشو درک نمیکنیم،چون از روز اول دبستان باید استرس امتحانا رو میکشیدیم،درستش همینه که بچه ها مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن.

ما بعضی وقتا زیاد نمیتونستیم بازی کنیم،چون مشقامون زیاد بود،اونا مهم تر از بازیمون بودن.

ما یاد نگرفتیم به حریم خصوصی دیگران احترام بزاریم،چون هر وقت دفتر خاطرات میبردیم مدرسه ازمون میگرفتن و تا تهشو میخوندن و بهمون نمیدادن.

ما خوشبختانه یاد گرفتیم که باربیا بیشتر به دردمون میخورن،که نباید جایی که کس دیگه ای هست لباساشو در بیاریم چون عیبه.

ما هر وقت تو خیابون راه میرفتیم یکی بهمون یه هشداری چیزی میداد،چون ما همه مسلمونیم و باید حواسم به همدیگه باشه که یوقتی خدایی نکرده گناهی نکنیم تا بریم جهنم یا خدا ازمون ناراحت شه.

تو مدرسه نباید در باره ی خدا سوال میرسیدیم و اگرنه از کلاس بیرونمون میکردن تا یاد بگیریم به خدا شک نکنیم و انسان های مومنی بار بیایم.

ما در مورد دین ها و کشور های دیگه توی دبستان یاد نگرفتیم چون اینجوری شاید به اونا گرایش پیدا میکردیم و گمراه میشدیم.

بهمون یاد ندادن چطوری احساساتمونو کنترل کنیم،چون حفظ کردن سوره ها مهم تر بود.

خداروشکر،من یکی که احساس نمیکنم تمام روزای دبستانم توی مدرسه ی مذهبی به باد رفته،چون الان بلدم چطوری سکوت کنم،چون این کاریه که دخترا باید انجام بدن.

وقتی به یه دختری تجاوز میشه،مشکل از دختره بودن حتما،مشکل از متجاوز نیست.

وقتی تجاوز صورت میگیره،خانواده ها بچه هاشونو وادار به سکوت میکنن چون اگه کسی بفهمه بهشون تجاوز شده آبروشون توی محل میره.

بهمون نگفتن زن و مرد برابرن،چون حقیقت اینه که زنا حدشون خیلی پایین تره و تنها ارزششون برای اینه که میتونن بچه دار شن.

ما الان میدونیم هر وقت یه راننده ی بد توی خیابون میبینیم،یکی با خودش یا بلند میگه که حتما زنه.آخه زن به درد رانندگی نمیخوره.

ما نویسنده ی آنچنانی نداریم،چون توش پول نیست،چون کتاب خوندن وقت تلف کردنه،چون باید از کسایی که بلندن قرآنو کامل بخونن حمایت کنیم نه از کسایی که برای ادبیات قدم بر میدارن.

پسری که استعداد بازیگری داشت نتونست به رویاش برسه چون پول نداشت.مردم چه انتظارایی دارنا!بدون پول میخوان همه چی داشته باشن.

دختر همکلاسیمم عاشق آواز خوندن بود اما معلم کار خوبی کرد که بهش یاد آوری کرد آواز خوندن زنا حرامه.

همونطور که گفتم،ما خوب یاد گرفتیم سکوت کنیم،در برابر بعضی خواسته هامون.چون نیازی نیست که همه ی مردم به خواسته هاشون برسن.

به ما القا نشد که بی اهمیتیم،ما خودمون اینو فهمیدیم وقتی پولی که میتونست برای مرم بی خانمان کشور خودمون سرپناه بشه و تبدیل به مدرسه و خیریه و بیمارستان و خیلی چیزای دیگه بشه،خرج فلسطین و سوریه شد.اشکالی نداره عوضش امنیت برامون فراهم شد!!!!

ما از همون اول که پرسیدیم بچه ها از کجا میان و بهمون جوابای مختلفی (به جز حقیقت)میدادن،فهمیدیم دروغ گفتن و پنهان کاری مشکلی نداره.

ما وقتی نتونستیم جلوی این همه اختلاص و دزدیو بگیریم،فهمیدیم به درد نخوریم که حقیقته.ما تا وقتی با درس خوندن پاره نشدیم به هیچ دردی نمیخوریم.

وقتی بقیه ی بچه های توی کشورای دیگه داشتن یاد میگرفتن چطوری به حقشون برسن و حق به حق دار میرسه،ما داشتیم خورده شدن حقمونو نگاه میکردیم و همونطور که گفتم،ما خوب یاد گرفتیم در برابر اینجور چیزا سکوت کنیم چون در حدی نیستیم که بخوایم اعتراض کنیم.

این حرفا،تمام این چیزایی تکراری که گفتم،خنده دارن.خنده دار،مثل یه ماهی زنده بیرون تنگ.خنده دار،مثل پرنده ی بدون بال.خنده دار،مثل زنی که وزنه میزنه و مردی که پرستار میشه!.

و میدونید چی خنده دار تره؟اینکه ما همه ی اینا رو میدونیم،معترضیم،اعصابمون از اینا بهم ریخته اما کاری نمیکنیم!هیچ کاری نمیکنیم میدونید چرا؟چون ما توی مدرسه یاد گرفتیم به خدا توکل کنیم،هیچ غلطی نکنیم و کون گشادمونو بلند نکنیم چون خدا بزرگه و اون خودش حلش میکنه!

ما هر چی از فرهنگ یاد گرفتیم،هر اعتقادی که داریمو خودمون ساختیم،چون مدرسه فقط نقش عظیمی به خفه کردن استعدادامون داشت و سرکوب کردن احساساتمون و مجبور کردنمون به اطاعت از اسلام.(این حرفو طرف به کسایی که میگم که مث من مدارس (خیلی خیلی خیلی فوق)مذهبی رفتن ولی الان اعتقادات اونا رو ندارن،یا اکثر اطلاعاتشونو خودشون جمع کردنو بلاح بلاح بلح)

از حرفام برداشت اشتباه نکنین،من قصدم توهین به هیچ کدوم از ادیان یا پیرو اونا نیست،فقط دارم میگم همه چی خوبه تا زمانی که حد تعادلش حفظ بشه.با ایمان بودن خوبه به شرطی که یه حد تعادلی داشته باشه،همون طور که ایمان نداشتن هم باید داشته باشه.من الان عصبانیم،به خاطر این مرزی که خیلی وقته وجود نداره،عصبانیم به خاطر تمام حد تعادل هایی که کسی رعایتشون نمیکنه،بی توجهی خیلی از انسانها به حد تعادل باعث شده که "ما"عصبانی باشیم.انکارش نکنید،سعی نکنید این حقیقتو پس بزنید.

من عصبانیم،چون وقتی از نوجوونا میپرسید کجا میخوان زندگی کنن،میگن ایران نه ایران نه!من عصبانیم،چون ما میتونستیم "خوشحالتر"بزرگ شیم.من عصبانیم چون پدرم این همه درس خوند که مهندسی بشه که پولشو گنده ها بخورن.من عصبانیم چون دکترای بیکار توی کشورمون پرن.من عصبانیم چون میوه و غذا نباید انقد گرون باشه و خانواده هایی که کمتر پول دارن گشنه تر هم باشن.من عصبانیم چون ما هنرمند نداریم.من عصبانیم چون تبعیض ها دارن تو کشورمون بیداد میکنن.من عصبانیم چون که "حق به حق دار میرسه" شعاریه که از بچگی کردن تو گوش من و واو کول اینجا رو نگاه کنید؟؟؟؟حق به حق دار نمیرسه!!!

و من عصبانیم،چون همه اینا رو میدونن!همه میدونن تک تک انسان های لعنتیه توی این جامعه اینا رو میدونن.هر جا میری همه صحبت از انقلاب دوباره میکنن،همه میگن زندگی سخت شده همه به این مسئولا و هیئت دولت لعنت میفرستن همه مینالن اما همش همینه!همه فقط حرف میزنن همه فقط ادعا میکنن چرا کسی نمیره توی صورت فاکیشون داد بزنه که پاشن و "واقعا" یه حرکتی بزنن؟میگن باید انقلاب شه،میگن انقلاب میشه اما نشد!از تظاهرات سال هشتاد هشت همه دارن میگن انقلاب میشه کوش پس؟؟؟ما داریم توی این کشور تلف میشیم استعدادا دارن حروم میشن راه های پیشرفت بسته شدن صدا ها خفه شدن هر روز بیشتر از روز قبل.باید انقلاب شه ولی تا وقتی همه نشستن کی میتونه انجامش بده؟هر کی از جاش بلند میشه میوفته زندان میدونید چرا؟چون تنهاس!حمایت مجازی فایده نداره بقیه هم باید بلند شن!

من عصبانیم،چون یه نوجوون پونزده ساله نباید انقدر عصبانی باشه.من عصبانیم چون این همه تجاوز و مریض جنسی غیر طبیعیه.من عصبانیم چون نوجوونا نباید انقد ناراحت و مضطرب باشن که دستاشون بلرزه و سیگار بکشن.من عصبانیم چون سیستم آموزشی داره به بچه ها ضربه میزنه،چون افکار پوسیده ای که من تعجب میکنم هنوز رواج دارن،دارن همه رو نابود میکنن.من عصبانیم چون نباید انقدر همه افسرده و زیر فشار باشن.من عصبانیم هنرمندا مجبورن به جای تقویت کردن استعدادشون به زور درس بخونن.من عصبانیم چون همه میدونن!چون همه-این-حقیقتای-لعنتیو-میدونن!

پس اگر ذره ای امید برای بهتر کردن شرایط هست،باید ازش استفاده کنیم.چون ما برای این به دنیا نیومدیم که تمام عمرمون عین ترسو ها بشینیم و تماشا کنیم!ما اینجاییم،برای یه دلیلی،تو داری اینو میخونی،برای یه دلیلی.این دلیل میتونه این باشه که "تو میتونی"،تو میتونی شرایطو تغییر بدی و تو میتونی تاثیر بزاری،چه کوچیک و چه بزرگ و من اینو باور دارم.پس خواهش میکنم هر سنی که هستی بلند شو و تلاشتو بکن،خسته نشو و طوری زندگی کن که آخرش نگی من هیچ کار مثبتی اینجا نکردم!.نیازی نیست از بزرگ شروع کنی،از بیان کردن حرف بهتر شروع کن از نوشتن شروع کن مهم نیست چیکار میکنی فقط انجامش بده!

منظورم صرفا این نیست که پاشو برو تو خیابون اعراض کن،تو با رواج کارای هنری هم میتونی تاثیر بزاری!با انجام کاری که توش اسعداد داری با صحبت کردن با مردم با پرسیدن سوالایی که به فکر بندازتشون با هر چی فقط یه کاری کن،خب؟چون تکرار میکنم،باور دارم همه به دنیا اومدن تا یه تاثیری بزارن،تا وظیقه ای رو انجام بدن و تو!میتونی انقدر قوی و شجاع باشی که الان این کارو بکنی؟

"چون ماهی زنده ای که بیرون از تنگ آب افتاده،دست و پا میزنه و داره برای نفس کشیدن تقلا میکنه ،خنده دار نیست،دردناکه!"


   


ادامه دارد!
شنبه 17 فروردین 1398 | 06:53 ب.ظ
من غرق افکارم شدم.

من گم شدم.

من باختم.

من نابود شدم.

من رفتم.

و من شکستم.

اینها همه،خلاصه ی تموم اتفاقایی بودن که توی این مدت برام افتادن.راستش...من حتی نمیدونم باید چطوری توصیفشون کنم!من فقط میدونم شدیدا دچار خلا احساسی شدم.احساس بدی داشتم و...من خوب نودم!داغون بودم،افسرده،گم شده و غمگین بودم.

تا حالا چنین احساسی نداشتم،حتی آهنگامم نمیتونستن حالمو بهتر کنن.نه کتابا و نه فیلما و نه آهنگای لعنتی...هیچ کدومشون.

مثل این بود که،زندگیِ من یه روح داشت و بعد،اون روح رفته بود.پوسته اش رو ترک کرده بود و خودشو جایی بین برزخ و بهشت و جهنم گم و گور کرده بود.چون زندگی یکدفعه ای معنیش رو از دست داد و تمام ساختمون هایی که اونجا ساخته بودم پورد شدن.

تمام امیدهام و آرزو هام پوچ شدن.من نوشتن رو که زندگیم بود کنار گذاشتم و مثل این که بگیم...من دیگه زندگی نکردم.

به مرگ فکر کردم،سیگار کشیدم،بدخلق و بی حوصله شدم و با خیلی ها هم قطع رابطه کردم.من به یکمی زمان نیاز داشتم.

اما من احمق بودم.من فقط به زمان نیاز داشتم تا روی خوب بودن تمرکز کنم.هرچند درس و مدرسه این اجازه رو بهم نمیدادن و حالمو بدتر میکردن ولی من باز هم میتونستم شاد باشم و خودمو اوکی کنم!ولی نکردم.چرا؟چون من یه احمقم.چرا؟چون من روی داغون بودن تمرکز کردم.

من حتی برای سرگرم کردن خودم شروع کردم به کمک کردن به بقیه.منظورم اینه که همیشه و همه جا آدمای شکسته ی دیگه ای هم هستن.گذاشتم اونا روی شونم گریه کنن یا باهام حرف بزنن و منم رازای همشونو پیش خودم نگه داشتم.من سعی کردم نجاتشون بدم.تمام سعیم روی نجات دادنشون بود.اما این سوال کلیشه ای برام پیش اومد که...آخرش کی میخوان "من" رو نجات بده؟

هیچ جوابی برای این سوال نبود.هیچکس نبود.من این من رو بیشتر نا امید کرد.اما من بالاخره اون زمانی رو که نیاز داشتم برای فکر کردن پیدا کردم.من استراحت کردم و واقعا به این احتیاج داشتم.و خودمو بعد از مدتها پیدا کردم.درسته که تکه تکه خودم رو یافتم،ولی اشکالی نداره،نه؟

اتفاقای زیادی درونم افتادن...و من نیمخوام دیگه سرتو با چرت و پرتا و شرح حال هام درد بیارم.پس بذار آخرش رو بهت بگم.این آخرِ تنها حرف های من نیست،بلکه چیزیه که فکر میکنم  تو هم باید بدونی
من بعد از همه ی اینها،فهمیدم که درسته که در هر صورت هیچکس نمیتونه منو درک کنه،نبایدم درک کنه!اما این به این معنا نیست که من تنهام.

همیشه کسایی هستن که حالمو بهتر کنن و تلاش کنن تا منو خوشحال نگه دارن،و من واقعا ازشون قدردانم بابت وجودشون.و این مورد در مورد تو هم صدق میکنه
 
باید بدونی که تو تنها نیستی،ممکنه که توی زندگیت(که مهم نیست چقدر کوتاه یا تهی از تجربه های آنچنانی بوده باشه)خلا ها و مشکلات و حتی اشتباهاتی داشته باشی و میدونی چیه؟این اصلا اشکال نداره

اشکال نداره که اشتباه کنی،اشکال نداره!

اووووو ببین اصلا بیخیال همه چیز!چرا باید سعی کنی کامل باشی یا حتی ناراحت!هر جور که هستی باش،هر جور که میخوای باش!مهم نیست که کسی خوشش میاد یا نه،زندگیتو بکن!تو نمیدونی آخرش چی میشه نمیدونی ته همه این چیزا چیه پس اهمیت هم نده و خودتو توی اعتقادات پوچ یا افکار هراس انگیز زندانی کن

و بدون که،هر جور که باشی باز هم یکی هست که بهت اهمیت بده و دوستت داشته باشه...تو هیچوقت تنها نیستی و این مهمه

خیلی حرف دیگه هم هست که باید بزنم،من همون پرحرفیم که حرفاش هیچوقت تموم نمیشن!اما بذار الان نگمشون که بمونم،که اینجا بمونم تا حرفی برای زدن داشته باشم.این همه چرت و پرتم گفتم که نمیدونم چی بشه ولم کنین اصن!

به هر حال،ببخشید اگر این یه پست سر و ته نداشت یا خیلی فاز تو فاز بود چون هر پاراگرافش در تاریخ های مختلف نوشته شده بود و منم عمیقا به این اعتقاد دارم که آدما خیلی سریع تغییر میکنن سو...

خیله خب حرفی؟چیزی؟من اینجام واو!




   


!-
چهارشنبه 12 دی 1397 | 09:40 ب.ظ
هیس!نویسنده ی این وب تا اطلاع ثانویی توسط تاریکی بلعیده شده و تا عمق وجودش به خاموشی فرو رفته
سر و صدا نکنید،تا از خاموشی بیدار نشود...

   


کجای این دنیا ایستاده ایم که اشک هایمان جاری شدنی نیست؟-
سه شنبه 13 آذر 1397 | 07:52 ب.ظ
گاهی وقت ها کنار پنجره میشینم

به درختا و رودخونه ی تقریبا بزرگ جلوی خونمون خیره میشم

صدای جریان آب و رد شدن ماشین ها رو گوش میدم و هر از چند گاهی برای آدمایی که رد میشن و سر و صدا میکنن چشم غره میرم

گاهی هم به لبخند ها نگاه میکنم و لبخند میزنم یا به لبخند ها خیره میشم واشک میریزم

حتی بعضی اوقات هم زمزمه های نافهوم خودم رو میشنوم و خشک شدن چشمام بر اثر خیره شدن رو احساس میکنم

و جالبه که این کارم در عین پیچیده بودن ساده است

من اون لحظات دیوانه نیستم.خوشحال و حتی غمگین نیستم

من فقط توی این دنیا نیستم.من مدتها به اون بیرون نگاه میکنم بدون اینکه متوجه باشم چه اتفاقی اونجا در حال رخ دادنه

و اون موقع ها فکر میکنم که شاید من فقط جای اشتباهی ایستادم

شاید فقط توی خیالم فکر میکنم که راهمو با نشونه های درست زندگیم مشخص کردم

شاید همه چیز اشتاهه.شاید من اشتباهم.شاید زمین زیر پام یا هوایی که نفس میکشم اشتباهه

با خودم فکر میکنم که شاید من این پایین سقوط کردم.شاید جای اشتباهیی پرتاب شدم.

چون بعضی وقتا هیچی احساس نمیکنم.اون احساس درستی که باید رو ندارم

بعضی وقتها نمیتونم اشک بریزم

نمیدونم بخندم نمیتونم لبخند بزنم نمیتونم تکون بخورم نمیتونم حرف بزنم

انگار که فقط جسمم این پایینه و روحم ترکش کرده.شاید خیلی وقته ترکش کرده و حالا خودش داره روی یه سیاره ی دیگه هوا رو تنفس میکنه غافل از اینکه اونجا هیچ هوایی نیست

شاید هم شبیه این میمونه که من یه فرشته ی سقوط کرده ام که بدون موهبتش بین کلی شیطان گیر کرده

احمقانه است...دارم خودمو به چیز هایی تشبیه میکنم که بهشون باور ندارم

شاید هم مشکل از منه...من به هیچی باور ندارم!

شاید به خاطر اینکه باورمو ازم گرفتن!چون من جای اشتباهی ایستادم

شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید....و شاید!

تمام نوشته ام پر از شاید شد...شاید به خاطر اینه که من جای اشتباهی همراه با درون اشتباه و حرفهای اشتباه ایستادم

شایدم فقط دیوانه شدم...اره...من دیوانه ام!

جایی که من ایستاده ام کم کم همه چیز داره محو میشه

انگار دیگه هیچ چیز حقیقت نداره.توی دنیای من همه جیز محو شده.شاید چون من جای اشتباهی وایستادم.

جایی که اشکهام سراریز نمیشن

جایی که لبخند هام میون احساسات مخفی چهره ام گم میشه

جایی که تنها چیزس که از من دیده میشه تنفر و خشمه

اره.من این بالا ایستادم.در میون این بلندی های بادگیر!

این بلندی های بی دلیل و شکل و بی احساس و بی رنگ

من از وقتی یادم میاد داشتم مینوشتم

از عشق . از احساسات.از غم.از زندگی.از رویاهام.از مکان هایی که هرگز اونجا نبودم و شعر هایی که هرگز نشنیدم

اما این بار فرق داره.من نمیدونم دارم در مورد چی مینویسم.این متن چند جمله اس و هزاران اتفاق و دلیل کع پشت هر کلمه اش جا خوش کردن

چون من دارم خودمو از دست میدم.

چون به قول یه نفر"کجا این دنیا ایستاده ام که اشک هایم جاری شدنی نیست"

چون شاید ها دنیامو پر کردن

چون من غمگینماین بار بدون کنایه و مستقیما گفتمش

سخت بود.ولی گفتم

چون من غمگینم!




   


22
سه شنبه 6 آذر 1397 | 01:51 ب.ظ
ترک کردن چیزی که میدونی در سرانجام بهش برمیگردی دردناکه
مثل گوش دادن به آهنگی که کلمه به کلمه اش رو زندگی کردی
و تمام نوت هاش و ریتم هاش رو احساس کردی
آهنگی که عاشقش بودی و لحظه ای از ذهنت بیرون نمیرفت و یک روز از خواب بیدار شدی و دیگه بهش گوش ندادی
چون گذشته ها دردناکن و باید ترکشون کرد
هر چیزی که بهش وابسته بودیو دوست داشتی رو،بیدار شدی و ترک کردی
با اینکه میدونستی در آخر بر میگردی
بر میگردی در حالی که به هزاران تکه ی شکسته تبدیل شدی
در حالی که هر تکه ی خورد شده ی روحت جایی افتاده که تو حتی ایده ای در موردش نداری
بر میگردی در حالی که به ذره ذره ی همون گذشته هایی که ترک کردی احتیاج داری
تو ترک کردی و رفتی و بعد برگشتی
با کلی تکه ی خورد شده و روحی آسیب دیده
و بعد از همه ی اینها،چجوری میخوای از اون چیزی که درونت فریاد میکشه فرار کنی؟
بعضی رفتن ها قشنگن...به همون اندازه که درد دارن
درد داشت...ولی من رفتم
همه چیز رو ترک کردم و تنها گذاشتم
و روح خودم رو هم پیش ترک کرده هام جا گذاشتم
حالا هم برگشتم
با هزاران تکه ای که گم کردم
و روحی که زخمی و تنها،توی ناوودون ترک کرده بودم
درد داره
صدای این درد ها رو میشنوی؟
من میشنیدم
من میدونستم
اما بازم رفتم
رفتم و همه ی وجودمو زخمی کردم
ولی قشنگ بود
من رفتم
چون قشنگ بود
برگشتم 
چون درد داشت
و باز هم دارم تکرارش میکنم
چون قشنگه
من ترکش کردم
چون قشنگ بود
چون خیلی قشنگ بود
چون قشنگ بود قشنگ بود قشنگ بود...

   


نقاشیــ ها-
چهارشنبه 30 آبان 1397 | 07:15 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8343356250/190098_380.jpg

این همه از عشق نوشتم؛

این همه از کلمات نوشتم؛

این همه از علایقم،از فیلم ها،از سریال ها،از آدم ها،از احساسات،از آینده،از گذشته و انقدر از حرف از حرف و از حرف نوشتم

بزارید یکبار هم در مورد نقاشی ها بنویسم.

تا حالا گفته بودم من عاشق نقاشی ام؟

خب...من عاشق نقاشی ام!

قدرتشون رو دوست دارم.اون حس قدرتی که رنگ ها بهم میبخشن رو هم همینطور

تا به حال امتحان کردی که پرتاب کردن رنگ ها به اطراف چه حسی داره؟

اگر نکردی،حتما انجامش بده

رنگ ها رو پرتاب کن و زندگی کن

با رنگ ها شکل بکش و بخند

با رنگ ها رنگین کمون بساز و برقص

با رنگ ها دیوانه بازی در بیار و آهنگ بخون

سطل های رنگ رو روی خودت خالی کن و آزاد باش

با رنگ ها نقاشی کن و دور خودت بچرخ

با رنگ ها پرواز کن و نفس بکش

در رنگ ها غرق شو و زندگی کن!

میدونی...من نقاشی بلد نیستم،حتی یکذره

اما کی گفته برای اینکه نقاشی دوست داشته باشی باید بلد باشی؟

من عاشقانه مینویسم و عاشق نیستم

و غمگین مینویسم و غمگین نیستم

من ساعت ها میرقصم و رقص بلد نیستم

من هزاران بار میخندم و شاد نیستم

من با آهنگ ها میخونم ولی خوندن بلد نیستم

من زندگی میکنم و زندگی کردن بلد نیستم!

و با همه ی اینها،باز هم من در رنگ ها غرق میشم

در نقاشی ها غرق میشم و در دریای نقاشی "موج نهم" شناور میشم

در نقاشی ها معلق میشم و بین ستاره های نقاشی"شب پر ستاره" ون گوگ پرواز میکنم

در نقاشی ها میخندم و کنار مونالیزا میشینم و میمون بازی در میارم!

در نقاشی ها جنب و جوش میکنم و در دریاچه "گالری علوفه" میغلتم

در نقاشی ها آواز میخونم و در نقاشی "جیغ"فریاد میکشم

در نقاشی ها رها میشوم و در کنار ساعت های "تداوم حافظه"خودمو رها میکنم

در نقاشی ها شیطنت میکنم و سیب نقاشی "پسر انسان"را گاز میزنم

در نقاشی ها زندگی میکنم و نمیتونم نقاشی باشم!

پس این جمله ی"نقاشی دوست داری؟"رو تمومش کنین

چون نه...من نقاشی هارو دوست ندارم.من فقط با اونا زندگی میکنم

چون بعد از کلمات،اینجا تنها نقاشی هان که در قبال من قدرت و مسئولیت دارن .

زیادی نوشتم.زیادی بیهوده نوشتم

اما اشکالی نداره.چون این نقاشی ها و رنگ هان که باعث میشن کلمات هرگز به پایان نرسن

و من الان اینجام

بین هزاران تابلو و رنگ و نقاشی

همراه یه متن که هرگز به پایان نمیرسه

شاید احساسات من به نقاشی ها توی کلمات جا نمیشن

و این تقصیر من نیست!

پس بزارید از اول شروع کنم...

این همه از عشق نوشتم؛

این همه از کلمات نوشتم؛

این همه از علایقم،از فیلم ها،از سریال ها،از آدم ها،از احساسات،از آینده،از گذشته و انقدر از حرف از حرف و از حرف نوشتم

بزارید یکبار هم در مورد نقاشی ها بنویسم.

تا حالا گفته بودم من عاشق نقاشی ام؟



   


ستاره ی دنباله دار!
جمعه 18 آبان 1397 | 06:21 ب.ظ

20 نقاشی برتر تاریخ

ستاره ی دنباله دار!
اون یه ستاره ی دنباله دار دید!
بهش گفتم:(یه آرزو کن)
اون هم گریه شو در عرض ثانیه ای فراموش کرد و با شوق به ستاره نگاه کرد
اشکهاش رو پاک نکرد،اونا رو فراموش کرده بود
با همون اشک های خشک شده لبخندی زد و ستاره رو آرزو کرد
بهش گفتم که نمیتونه یه ستاره داشته باشه.ستاره متعلق به اون نیست
اما اون گوش نداد و دوید.انقدر ستاره رو دنبال کرد که پاهاش خسته شدن.اما حتی به درد هم اهمیت نداد
اون ستارش رو میخواست،میخواست مال خودش باشه تا هر شب در آغوشش بکشه و براش آواز بخونه
تا هر وقت نور درخشانش رو دید غم هاش رو فراموش کنه و بهش عشق بوزره
و به همین امید دوید
انقدر دنبال ستاره دوید تا به آخر دنیا رسید
اما اون،پایان زمین زیر پاش رو ندید
آخر تمام رویاهاش و زندگیش رو ندید
چون داشت به ستاره ی بالای سرش نگاه میکرد
و افتاد
یعنی...پرواز کرد.
به سمت پایین پرواز کرد.
نمیدونم الان کجاست
خیلی وقته ندیدمش
به نظرت الان خوشحاله؟
بهش بگید دلم براش تنگ شده و...اون یه احمقه!
آخه اون فقط یه ستاره دید
و...منم احمقم!من بهش گفتم هیچوقت نمیتونه اون ستاره رو داشته باشه
و الان اون هم مثل خورشیدی میمونه که کنار ستاره ی خودش میدرخشه
و تو هم احمقی!آخه...مگه از اول نخوندی؟
ستاره ی دنباله دار!
اون یه ستاره ی دنباله دار دید!

   


حرفها و این دار مکافاتشان!
جمعه 13 مهر 1397 | 12:22 ب.ظ
Image result for halsey

من در محاصره ی کلماتم.همیشه بودم

صبح ها را با کلماتی که دور سرم میچرخند

و عصر هایم را با جملاتی که بی وقفه پشت سر هم قرار میگیرند میگذرانم

 همان نوری که ساعت ده صبح از درز پنجره به داخل کلاس میتابد و مرا وادار به خیره شدن و خیالپردازی میکند

خیال پردازی ها...امان از این خیال ها که همیشه این کلمات قهرمانشان هستند

زنگ تفریح هایی که وادارم میکنند به جای خوردن خوراکی هایم،به آسمانِ کور کننده خیره شوم و برای آفتاب ، در ذهنم شعر بگویم

و بعد،کلاس ادبیات که انگار کلمات کتابش،مرا صدا میزنند که با آنها بازی کنم

ساعاتی بعد معلم ریاضی که مرا صدا میزند تا حالم را جویا شود،گویا میخواهد بداند چرا انقدر در کلاس حواسم پرت است،اما خطوط پارکت های زمین مرا وادار میکنند برایشان داستان های در ذهنم را با کلمات تعریف کنم و به حرف دبیرم توحهی نکنم

کلاس دینی که انگار اختراع شده است تا معلم داستان های پیامبرانش را تعریف کند و من کتاب متن هایم را روی پاهایم بگذارم و با کلمات داستان بنویسم

و حتی لحظه ای که دبیر انگلیسی ام سرم داد میکشد که چرا مدام فکرم مشغول است،و من به جای اینکه به دعواهایش گوش دهم با کلمات روی تخته جمله میسازم

خنده دار است که دبیرانم هم ادعای روشنفکری میکنند،اما هیچکدامشان نمیتوانند این کلماتِ معلق در هوا را ببینند

شاید هم من دیوانه شده ام،آخر مشاور مدرسه ام بار ها مرا بازخواست کرده که از من بپرسد افسرده ام یا نه

ولی من افسرده نیستم،من فقط در محاصره ی کلماتی ام که مرا در هر لحظه ای وادارد به بازی میکنند

آنها اشتباه میکنند.مرا دیوانه میخوانند.احساساتم را نادیده میگیرند.اشتباه میکنند!

ببینم غریبه ی عزیزم...مگر تو هم این کلمات معلق در هوا را نمیبینی؟آنها را بنگر...قهرمان منند!

هر چند...اگر زندگی با کلمات دیوانگی است،بیخیال حرف دبیران و مشاوران مدرسه.بگذارید دیوانه باشم

کلمات به ذهنم هجوم می آورند و اجازه ی تمرکز به من نمیدهند،پس من مجبورم به جایی خیره شوم تا بر رویشان متمرکز شوم.و اگر این از نگاه آنها افسردگی است،پس تنهایم بگذارید تا در خلوتم افسرده باشم

صبح و عصرِ هر روزم با همین داستان ها میگذرند و این حرف های و دار مکافاتشان!

صبح ها میگذرند،ظهر ها و عصر ها هم همینگونه تمام میشوند.اما این شب ها اند که هیچگاه تمام نمیشوند

چرا که صبح ها کلمات خودشان را برای هجومی که برای شب برنامه ریزی کرده اند آماده میکنند

و شب هجومشان شروع میشود،و من عاشق آن لحظاتی هستم که بی وقفه به روی کاغذ ها حمله ور میشوند و به دنبال بهانه ای هستند که روی کاغذ قرار بگیرند

من مینویسم و مینویسم و مینوسم،کلمات هم بی وقفه روی برگه های کاغذ قرار میگیرند

بنگر که این شب ها چه میکنند با من،هر چند...مگر من اعتراضی دارم؟

بگذارید بهانه ی به روی کاغذ نشستن این کلمات،بهانه ای برای زندگی کرن من باشد

چرا که جان من به همین کلمات وابسته است

پس بگذارید دیوانه باشم و دیوانگی کنم

مگر چه اشکالی دارد...نگاهم کن،منکه در محاصره ی کلماتم!

   


رفته اند رفته اند رفته اند...
جمعه 13 مهر 1397 | 09:46 ق.ظ
Image result for finn wolfhard

اشک هایی که بی وقفه و بی دلیل از چشمهایم جاری میشوند و من نمیتوانم جلوی آزاد شدنشان را بگیرم
نشانه ی این هستند که روزهایی که بی دغدغه توی دفتر هایم داستان مینوشتم
زیر پتوی مورد علاقم یواشکی تا صبح کتاب میخواندم و با نور چراغ قوه ام بازی میکردم
با آهنگ های شادم میرقصیدم و لبخند میزدم
با چند تا از دوستانم همصحبت میشدم و میخندیدیم
و همان روزهایی که در "بی دغدغه"و"زیبا"خلاصه میشدند
رفته اند رفته اند رفته اند...



   


28th of september!
جمعه 6 مهر 1397 | 09:42 ق.ظ
http://s8.picofile.com/file/8338441600/vanilla_twilight_larry_stylinson_by_larry_stylinson_d5ssxws.jpg

نمیدونم کی این اتفاق افتاد،شاید من زیادی غرق رنگهای سبز و آبی دنیام شدم که متوجهش نشدم

کی دنیا سبز و آبی شد؟

کی بیست و هشت آخرین عددِ دنیا شد؟

راستش دیگه زمانش برام مهم نیست!آخه میدونی...همه میگن این عشق یه شایعه اس

اما به قول یه نفر،شایعه فقط یه مدت کوتاه شایعه اس،بعد از یه مدت طولانی دیگه شایعه نیست

و من همینجا میخوام،بزرگ ترین و طولانی ترین شایعه ی دنیا رو بهتون معرفی کنم

لری استایلینسون،یک شایعه ی هشت ساله!قشنگ نیست؟

من اینطوری که رنگ های سبز و آبیِ دنیام به هم گره خوردن رو دوست دارم

انتظار هر ساله برای بیست و هشتم سپتامبر رو دوست دارم

اگر لری استایلینسون فقط یه دروغه،من این دروغو دوست دارم!

من بوسه ها و نگاه های یواشکیشونو دوست دارم

و اگر قرار باشه این داستانو تا آخر دنیا ادامه بدن،من تا آخرِ دنیا میخونمش

تا آخر دنیا دوستش خواهم داشت و تا همون آخر توی قلبم نگهش خواهم داشت

من توی این چند سال با چیزها و ادمای مضخرفی آشنا شدم

اما بین همه ی اونها،آخرین چیزی که میخوام از اشنا شدن باهاش پشیمون باشم لری استایلینسونه

میدونم دارم کلمات بی ربطی رو کنار هم میچینم و جملات مسخره ای رو سرهم میکنم

اما این سبز و آبی ها،توی کلمات جا نمیشن و کلمات قدرت توصیفشونو ندارن

پس نه...من واقعا نمیدونم چی بگم.نمیدونم چی بنویسم

فقط میتونم بگم به قول یه نفر

اگر لری استایلینسون فقط یه داستانه....پس ما زیباترین داستان عاشقانه ی جهانو نوشتیم:)

بیست و هشتم سپتامبر مبارک!:)



   


امان از این کلماتِ بی نهایت!:)
پنجشنبه 5 مهر 1397 | 12:25 ق.ظ
میخواهم بگویم
گاهی این شادی های بی دلیل درونی
زیبا و قشنگند
که من هر چه مینویسم
کلمه ای روی کاغذ قرار نمیگیرد
و هر چه میخندم
صدای خنده هایم به گوشم نمیرسد
و انقدر قشنگند
که من نمیتوانم جلوی این لبخند های بی دلیل
و کلماتی که بی دلیل نوشته میشوند را بگیرم
مغز و قلبم مدام در تلاشند که جلوی این کلمات بیهوده را بگیرند
اما چیزی که قرار است نوشته شود،نوشته میشود
بی دلیلِ بی دلیل!
کلمات دنبال بهانه ای اند که روی کاغذ قرار بگیرند
و من نمیتوانم جلویشان را بگیرم
و کی گفته است که من قرار است مقاومت کنم؟
بگذارید خودشان را ادامه دهند!
بگذارید نوشته شوند تا من زنده بمانم
چرا که جان کوچک من به همین کلمات بی دلیل وابسته اند
بگذارید بهانه ی آنها برای روی کاغذ نشستن،بهانه ی زندگی کردن من باشد
و آری که من نمیدانم در حال نوشتن چه جملاتی هستم
گویا که این کلمات خودشان کنار هم قرار میگیرند
چه زیبا!


چه قشنگه کلمات کوتاهی که در نخستین خط،فقط به عنوان جملاتی کوتاه کنار هم قرار میگیرن و قراره به همون شکل باقی بمونن
اما این دست ناخواسته تایپ میکنه و کلمات هم ناخواسته نوشته میشن
این یعنی تو هنوزم احساساتی داری که باید روی کاغد ها تفشون کنی
یعنی که تو هنوز زنده ای،و هنوز انقدر میتونی احساس کنی گه هر جقدر مینویسی تموم نمیشه
دوسش دارم...دوسش داری؟

   


 صفحه هــا: 1 2