STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

✌ Welcome friends ✌
سه شنبه 4 خرداد 1395 | 09:55 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8340172018/la_cite_9rdc_by_pascalcampion_dbjeh67.jpg

هِـــــــــیcafe-webniaz.ir

من رانا هستم،منو میشناسی؟cafe-webniaz.ir

من عاشق نوشتن و کتابام،رنگ آبیو دوست دارم و عاشق بارون و بوی کتابای قدیمی هستمcafe-webniaz.ir

موسیقی،عکاسی و شکلات رو هم دوست دارم!تو چی؟ cafe-webniaz.ir

راستی، من اینجا یه قانون دارم!اونم اینه که فقط،دل شکستن ممنوع!cafe-webniaz.ir

خب،ما اینجاییم تا مرز ها رو جا به جا کنیم و یا حتی چیزی فراتر از اونcafe-webniaz.ir

-یک علامت تعجب!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


nothing to say!
چهارشنبه 25 مهر 1397 | 03:07 ب.ظ
Image result for leon movie

مگر تقصیر من که زندگی؛

مرا در محاصره ای کلماتی قرار داده که

متعلق به قلب هیچکداممان نیستند

مگر تقصیر من؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


brother...we are home...:)
چهارشنبه 25 مهر 1397 | 02:47 ب.ظ

ما قراره شب های زیادی رو توی جنگل بگذرونیم

تو خاده های خلوت

با چراغ ماشین خاموش؛کمی دیوونگی لازمه

تا بهت ستاره هارو نشون بدم

برای اینکه سرتو به ستاره ها گرم کنم و لبخندتو ببینم

برای اینکه شب تو ماشین رو صندلی به سختی بخوابیم،تو عقب و من جلو

فرداش با صدای بلند ضبط از خواب بیدارت کنم و تو بهم فحش بدی

اما صدای خنده هات و خنده هام اجازه ندن بحثو ادامه بدی

و ما تمام راهو با موسیقی های راک داد بزنیم

بخندیم

قهقه بزنیم

بخاطر کم غذاییمون خرت و پرت های سرسری و عجیب غریب برای صبحونه بخوریم

کاپیتان بلک بکشیم

و به خونه برگردیم؛

اوه صبر کن!

برادر...ما همین الانشم خونه ایم!:)

----------------------------

بهم گوش کن

تا وقتی سوپرنچرالو ندیدی

قهقه ها،خنده ها،اشک ها و خاطره هایی که با یه فیلم یا سریال ساختی

واقعی نیستن انگار!

جوری که این سریال زندگی آدمو زیر و رو میکنه قشنگه

جوری که دین خلو چل بازی در میاره و سم به خل و چل بازیای برادرش با تاسف میخنده قشنگه

جوری که دین با صدای بلند آهنگای راک داد میزنه و سم غرغر میکنه قشنگه

حرکات همزمان و افکار یکیشون قشنگه

نگاه های کس به دین و و نگاه های دین به کس قشنگه

نوشته های اون پیامبره برای قسمت آخر فصل پنجم و خداحافظی کردنش قشنگه

زندگی تاسف بار و غم انگیز لوسیفر قشنگه

جوری که بابی،دین و سم رو مثل پسراش نگاه میکنه قشنگه

اون غم توی چهره و صدای دین قشنگه

اشک های سم و گریه هاش وقتی که دین مرد قشنگن

جوری که دین مواظبه تا کس باز هم آسیب نبینه قشنگه

جوری که دین سعی کرد بعد از دغون شدن ایپمالا اونو مثل اولش درست کنه چون کلی توش خاطره داشتن قشنگه

جوری که سم و دین بعد از شکار کنار هم میشینن و ساعت ها به ستاره ها خیره میشن قشنگه

جوری که دین مواظب سمه و جوری که سم مواظب دینه قشنگه

این اهمیتی که به هم میدن قشنگه

بابی،الن،جو،سم،دین،کس،جک،چارلی،کرولی و...!این چند تا آدم با این همه داستاناشون قشنگن!

چرا نمیفهمین...این..اینا...همشون...خیلی قشنگن!:)

خدایا من نمیتونم تمومش کنم...ببین چه کردین با من؟:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


حرفها و این دار مکافاتشان!
جمعه 13 مهر 1397 | 12:22 ب.ظ
Image result for halsey

من در محاصره ی کلماتم.همیشه بودم

صبح ها را با کلماتی که دور سرم میچرخند

و عصر هایم را با جملاتی که بی وقفه پشت سر هم قرار میگیرند میگذرانم

 همان نوری که ساعت ده صبح از درز پنجره به داخل کلاس میتابد و مرا وادار به خیره شدن و خیالپردازی میکند

خیال پردازی ها...امان از این خیال ها که همیشه این کلمات قهرمانشان هستند

زنگ تفریح هایی که وادارم میکنند به جای خوردن خوراکی هایم،به آسمانِ کور کننده خیره شوم و برای آفتاب ، در ذهنم شعر بگویم

و بعد،کلاس ادبیات که انگار کلمات کتابش،مرا صدا میزنند که با آنها بازی کنم

ساعاتی بعد معلم ریاضی که مرا صدا میزند تا حالم را جویا شود،گویا میخواهد بداند چرا انقدر در کلاس حواسم پرت است،اما خطوط پارکت های زمین مرا وادار میکنند برایشان داستان های در ذهنم را با کلمات تعریف کنم و به حرف دبیرم توحهی نکنم

کلاس دینی که انگار اختراع شده است تا معلم داستان های پیامبرانش را تعریف کند و من کتاب متن هایم را روی پاهایم بگذارم و با کلمات داستان بنویسم

و حتی لحظه ای که دبیر انگلیسی ام سرم داد میکشد که چرا مدام فکرم مشغول است،و من به جای اینکه به دعواهایش گوش دهم با کلمات روی تخته جمله میسازم

خنده دار است که دبیرانم هم ادعای روشنفکری میکنند،اما هیچکدامشان نمیتوانند این کلماتِ معلق در هوا را ببینند

شاید هم من دیوانه شده ام،آخر مشاور مدرسه ام بار ها مرا بازخواست کرده که از من بپرسد افسرده ام یا نه

ولی من افسرده نیستم،من فقط در محاصره ی کلماتی ام که مرا در هر لحظه ای وادارد به بازی میکنند

آنها اشتباه میکنند.مرا دیوانه میخوانند.احساساتم را نادیده میگیرند.اشتباه میکنند!

ببینم غریبه ی عزیزم...مگر تو هم این کلمات معلق در هوا را نمیبینی؟آنها را بنگر...قهرمان منند!

هر چند...اگر زندگی با کلمات دیوانگی است،بیخیال حرف دبیران و مشاوران مدرسه.بگذارید دیوانه باشم

کلمات به ذهنم هجوم می آورند و اجازه ی تمرکز به من نمیدهند،پس من مجبورم به جایی خیره شوم تا بر رویشان متمرکز شوم.و اگر این از نگاه آنها افسردگی است،پس تنهایم بگذارید تا در خلوتم افسرده باشم

صبح و عصرِ هر روزم با همین داستان ها میگذرند و این حرف های و دار مکافاتشان!

صبح ها میگذرند،ظهر ها و عصر ها هم همینگونه تمام میشوند.اما این شب ها اند که هیچگاه تمام نمیشوند

چرا که صبح ها کلمات خودشان را برای هجومی که برای شب برنامه ریزی کرده اند آماده میکنند

و شب هجومشان شروع میشود،و من عاشق آن لحظاتی هستم که بی وقفه به روی کاغذ ها حمله ور میشوند و به دنبال بهانه ای هستند که روی کاغذ قرار بگیرند

من مینویسم و مینویسم و مینوسم،کلمات هم بی وقفه روی برگه های کاغذ قرار میگیرند

بنگر که این شب ها چه میکنند با من،هر چند...مگر من اعتراضی دارم؟

بگذارید بهانه ی به روی کاغذ نشستن این کلمات،بهانه ای برای زندگی کرن من باشد

چرا که جان من به همین کلمات وابسته است

پس بگذارید دیوانه باشم و دیوانگی کنم

مگر چه اشکالی دارد...نگاهم کن،منکه در محاصره ی کلماتم!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


رفته اند رفته اند رفته اند...
جمعه 13 مهر 1397 | 09:46 ق.ظ
Image result for finn wolfhard

اشک هایی که بی وقفه و بی دلیل از چشمهایم جاری میشوند و من نمیتوانم جلوی آزاد شدنشان را بگیرم
نشانه ی این هستند که روزهایی که بی دغدغه توی دفتر هایم داستان مینوشتم
زیر پتوی مورد علاقم یواشکی تا صبح کتاب میخواندم و با نور چراغ قوه ام بازی میکردم
با آهنگ های شادم میرقصیدم و لبخند میزدم
با چند تا از دوستانم همصحبت میشدم و میخندیدیم
و همان روزهایی که در "بی دغدغه"و"زیبا"خلاصه میشدند
رفته اند رفته اند رفته اند...



پی اس:ببخشید که به وباتون سر نمیزنم لب تاپم خرابه و من با گوشی اصلا نمیتونم راحت کار کنم

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


28th of september!
جمعه 6 مهر 1397 | 09:42 ق.ظ
http://s8.picofile.com/file/8338441600/vanilla_twilight_larry_stylinson_by_larry_stylinson_d5ssxws.jpg

نمیدونم کی این اتفاق افتاد،شاید من زیادی غرق رنگهای سبز و آبی دنیام شدم که متوجهش نشدم

کی دنیا سبز و آبی شد؟

کی بیست و هشت آخرین عددِ دنیا شد؟

راستش دیگه زمانش برام مهم نیست!آخه میدونی...همه میگن این عشق یه شایعه اس

اما به قول یه نفر،شایعه فقط یه مدت کوتاه شایعه اس،بعد از یه مدت طولانی دیگه شایعه نیست

و من همینجا میخوام،بزرگ ترین و طولانی ترین شایعه ی دنیا رو بهتون معرفی کنم

لری استایلینسون،یک شایعه ی هشت ساله!قشنگ نیست؟

من اینطوری که رنگ های سبز و آبیِ دنیام به هم گره خوردن رو دوست دارم

انتظار هر ساله برای بیست و هشتم سپتامبر رو دوست دارم

اگر لری استایلینسون فقط یه دروغه،من این دروغو دوست دارم!

من بوسه ها و نگاه های یواشکیشونو دوست دارم

و اگر قرار باشه این داستانو تا آخر دنیا ادامه بدن،من تا آخرِ دنیا میخونمش

تا آخر دنیا دوستش خواهم داشت و تا همون آخر توی قلبم نگهش خواهم داشت

من توی این چند سال با چیزها و ادمای مضخرفی آشنا شدم

اما بین همه ی اونها،آخرین چیزی که میخوام از اشنا شدن باهاش پشیمون باشم لری استایلینسونه

میدونم دارم کلمات بی ربطی رو کنار هم میچینم و جملات مسخره ای رو سرهم میکنم

اما این سبز و آبی ها،توی کلمات جا نمیشن و کلمات قدرت توصیفشونو ندارن

پس نه...من واقعا نمیدونم چی بگم.نمیدونم چی بنویسم

فقط میتونم بگم به قول یه نفر

اگر لری استایلینسون فقط یه داستانه....پس ما زیباترین داستان عاشقانه ی جهانو نوشتیم:)

بیست و هشتم سپتامبر مبارک!:)



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


امان از این کلماتِ بی نهایت!:)
پنجشنبه 5 مهر 1397 | 12:25 ق.ظ
میخواهم بگویم
گاهی این شادی های بی دلیل درونی
زیبا و قشنگند
که من هر چه مینویسم
کلمه ای روی کاغذ قرار نمیگیرد
و هر چه میخندم
صدای خنده هایم به گوشم نمیرسد
و انقدر قشنگند
که من نمیتوانم جلوی این لبخند های بی دلیل
و کلماتی که بی دلیل نوشته میشوند را بگیرم
مغز و قلبم مدام در تلاشند که جلوی این کلمات بیهوده را بگیرند
اما چیزی که قرار است نوشته شود،نوشته میشود
بی دلیلِ بی دلیل!
کلمات دنبال بهانه ای اند که روی کاغذ قرار بگیرند
و من نمیتوانم جلویشان را بگیرم
و کی گفته است که من قرار است مقاومت کنم؟
بگذارید خودشان را ادامه دهند!
بگذارید نوشته شوند تا من زنده بمانم
چرا که جان کوچک من به همین کلمات بی دلیل وابسته اند
بگذارید بهانه ی آنها برای روی کاغذ نشستن،بهانه ی زندگی کردن من باشد
و آری که من نمیدانم در حال نوشتن چه جملاتی هستم
گویا که این کلمات خودشان کنار هم قرار میگیرند
چه زیبا!


چه قشنگه کلمات کوتاهی که در نخستین خط،فقط به عنوان جملاتی کوتاه کنار هم قرار میگیرن و قراره به همون شکل باقی بمونن
اما این دست ناخواسته تایپ میکنه و کلمات هم ناخواسته نوشته میشن
این یعنی تو هنوزم احساساتی داری که باید روی کاغد ها تفشون کنی
یعنی که تو هنوز زنده ای،و هنوز انقدر میتونی احساس کنی گه هر جقدر مینویسی تموم نمیشه
دوسش دارم...دوسش داری؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


بیدار شوید و با من حرف بزنید!
شنبه 31 شهریور 1397 | 12:51 ق.ظ
باز هم در اوج روشناییِ روز شب شد
و من باز هم مجبورم بار مسئولیتِ غمِ شبها را به تنهایی به دوش بکشم
رو به روی جاده ای طولانی ایستاده ام که سکوتش در تلاش است به من بفهماند من در این راه تنهایم
در بین این انسان های اطرافم هیچ کس نیست که در این جاده به من لبخندی بزند
من در شلوغ ترین لحظات عمرم در این جاده تنهایم
آنها به من میگویند که از غروب تا سپیده دم با من خواهند بود 
و دروغ هم نمیگویند.گویا که آنها در این جاده،مانند مجسمه ای بی احساس مرا همراهی میکنند تا اگر تاریکی های زندگی ام مرا در بر گرفتند،رفتنم را تماشا کنند
من اینجا در این راه دراز همراه این درد ها و مسئولیت غم ها تنها هستم
تنهای تنها 
پس این است تنهاییه واقعی،آنقدر در این زندگی انسان به من نزدیک است و انقدر که آدم ها اطرافم هستند،کسی نداند میگوید چقدر خوب که او تنها نیست
اما من تنهایم.با وجود این همه ادم های اطرافم...من باز هم تنهایم
این تنهایی عجیب است.این راهی که در پیش دارم هم عجیب است
از زمانی که واردش شدم،خیلی چیز هارا فراموش کرده ام.فراموش کرده ام چگونه باید مثل قبل زندگی کنم
آخر...چگونه میتوانم
با وجود این مسئولیت ها و غم های آبی رنگ
صداهای بلندی که اصلا نمیشنوم،و آرام ترین صدا ها که باعث سردرم میشوند
با این اشک هایی که از دهانم میریزم و با چشمانی که فریاد بلندم را به گوش کسی نمیرسانند
با این گریه ها و فریاد هایی که با دهان بسته میکشم و کسی نمیشنود
و انگاری که در این راه هیچ چیز عادی نیست
پس غریبه ی عزیزم...به من بگو که من چگونه میتوانم مانند قبل زندگی کنم
در حالی که فراموش کرده ام جگونه با بینی نفس بکشم و با چشمهایم ببینم
به من بگویید
چرا مسئولیت غم های شب روی دوش غمگین من است
میدانم که باید این راه را تنهایی طی کنم
اما فقط میخواهم بدانم
چرا فقط این ماه و این شبها؟
چرا فقط منِ تنها و این بار ها؟
چرا فقط منِ تنها و این چرا ها؟
چرا فقط منِ تنها و این من؟
بگو که فقط من این فرد بیدار نیستم میان این تاریکی ها
بلند شو و فریاد بزن تا صدایت را بشنوم
بهم بگو تنها نیستم!بهم دوغ بگو
دروغ های شیرین را توی صورتم فریاد بزن و حقیقت را به جوی کنارت تف کن
کجایی غریبه ام؟تو هم میگویی من تنهاعم ها؟یعنی حتی این ماه هم به تنهایی محزونم پی برده که انقدر غمگین است
مردم خوشحال کجایید؟بیدار شوید و باز هم به من دروغ بگویید
بیداری؟...من تنهام...بیدار شو و توی صورتم دروغت را فریاد بزن
بگو که چرا این حقیقت هم با من قهر است
بگو چرا فقط منل تنها و منل محزون؟
چرا؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


It is what it is:)
دوشنبه 19 شهریور 1397 | 09:37 ب.ظ
Image result for melanie martinez

من اهمیت نمیدم اگر بهم میگن تو هنوز بچه ای

من باز هم با خودم حرف میزنم و ساعت ها سرگرم میشم

من اهمیت نمیدم وقتی بهم میگن بایدمعمولی زندگی کنی و معمولی بزرگ شی

من اینم،اینطوری بزرگ شدم،با عجیب و قریب هام!پس باید قبولش کنن

من اهمیت نمیدم که میگن دیگه نباید انقدر احساساتی باشی

من میخوام بشینم و با داستان ها و فیلم های عاشقانه گریه کنم

من برام مهم نیست اگر بهم میگن نباید این کارو بکنی

میخوام لجبازی کنم و انجامش بدم

برام اهمیت نداره که بهم میگن عجیبی و باید مثل بقیه آدمها باشی

من میخوام متفاوت باشم...مگه گناهه؟!

اهمیت نمیدم اگر بهم بگن منظم باش و برنامه ریزی کن

من میخوام توی شلختگی های دنیام قلط بزنم و برنامه ریزی هارو پاره کنم

اهمیتی نداره که اونا میگن یکم عادی زندگی کن

من باز هم روی دیوار دراز میکشم،کتاب ها رو میبلعم و رنگ هارو تف میکنم

اهمیت نمیدم که اونا میگن یکم علایقتو تغییر بده و علایق عادی داشته باش

من باز هم کل روز داستان مینویسم و آهنگ گوش میدم

اهمیت نمیدم که اونا میگن دنیا دو روزه و بشین مثل بچه ی آدم زندگیتو بکن

چون دنیا دو روز نیست!هممون اینو میدونیم...من میخوام این یک عمر رو شاد باشم و با رنگ های زندگیم بازی کنم

برام اهمیتی نداره که اونا برام محدودیت میزارن

من باز هم قانون شکنی میکنم و از حس باحالی که از این کار توی وجودم میپیچه لذت میبرم

اهمیت نمیدم که اونا میگن باید طبق سنت ها و جامعه پیش رفت

من استایل های خودمو میپوشم و هر طور میخوام پیش میرم

اهمیت نمیددم اگر همه گریه کنن

من میخندم

اهمیت نمیدم اگر اونا بخندن

من گریه میکنم

اهمیت نمیدم اگر اونا دارن برام مفهوم زندگی رو با تجربه هاشون تعریف میکنن

من از حرفاشون فرار میکنم و به کتاب های خودم پناه میبرم...مفهوم زندگی توی تجربه های اونا نیست

اهمیتی نمیدم اگر اونا دنیا با محدودیت و سیاه و سفید میبینن

من تو آزادی رنگی خودم زندگی میکنم

من عجیب غریب نیستم.خل و چل و دیوانه هم نیستم!من فقط شبیه این مردم نیستم.متفاوت بودن یه گناهه؟

گناهه!آره...گناهه.

اما همینیه که هست...این منم و این دنیا باید باهاش کنار بیاد

چون من اهمیتی نمیدم اگر کسی نخوادش

همینیه که هست!:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


دلایل کوچک همین لحظه:)
دوشنبه 19 شهریور 1397 | 03:02 ب.ظ
کنج یه اتاق تاریک،طبقه ی اول یک تخت دو طبقه

پنجره ی بزرگی که باهاش میتونم رودخونه و درختای سبز رو به روی اتاقم رو ببینم

سنگینی لب تاپ روی پاهام و کمر دردی که هر از چند گاهی بهم یاد آوری میکنه که باید صاف بشینم

آهنگایی که سعی میکنم باهاشون بخونم و متن هایی که سعی میکنم به خاطر بسپارم

آروم تایپ میکنم و سریع میخونمش

این افکار مزاحم بهم اجازه ی تایپ کردن رو نمیدن

افکار مزاحم...امان از این مکافات

حرف ها و نگرانی های ته دلم،آزارم میدن

اینجایی که کمکم کنی؟

انتظار برای بیست وهشتم سپتامبر

نگرانی برای روز اول مدرسه و احمق هایی که قراره دوباره هر روز ببینم

برنامه ریزی برای درس خوندن و کلاس زبانی که یک ساعت دیگه دارم

فکر کردن به این آینده سخت اینجا

توهم هایی که جدیدا زیاد میزنم و چشم هام که روزهاست تار تر از قبل میبینن و حتی عینکم هم کمکی به حالشون نمیکنن

ناراحتی برای اینکه این تابستون کتاب های کمی خوندم و کم نوشتم

مزه ی خونی که همین الان حس کردم

لب پاره شدم و دندون های خونیم

لرزش همیشگی دست هام

تیک های عصبی که همه به خاطرش مسخرم میکنن

کمردرد مسخره

به جهنم به جهنم به جهنم!

مزه ی این خونو دوست دارم

احمق ها هر روز بهم یاد آوری میکنن که میتونم خودمو خاص ببینم

توهم هایی که تخیرا باهاشون دوست شدم

کتاب هایی که به نوبت صف کشیدن تا بخونمشون و نوشته های توی ذهنم که بعدا خواهم نوشت

کمردردی که بهم ثابت کنه من هنوزم میتونم در بکشم و خب...این خوبه

آینده ای که هیچ خبری ازش ندارم و شاید بهتر از اونی که فکر میکردم باشه

میخوام همه چیز رو خوب ببینم

چون فاک به این مشکلات!همه چیز به طرز فاکی عالیه

منم و آهنگام و نوشته هام

کتاب هایی که منو جذب خودشون میکنن

سریال ها و وفیلم هایی که منو خانوادم شب ها با هم میبینیم و عین چسب ما رو به هم میچسبونن

پوستر های باحال توی اتاقم

معدل های سالِ قبلم که بهم ثابت میکنن نیازی نیست نگران نمره هام باشم

هیجان کوچولویی که برای بسکتبالم دارم

بیست و هشتمی که قراره برسه و شاید یه اتفاق خوب بیوفته

کامنت هایی که میگیرم و منو شاد میکنن

نفس هایی که میکشم و هر لحظه بهم ثابت میکنن من زندم

و احساسات و لبخند هام که ثابت میکنن من دارم زندگی میکنم

بنر بزرگی که خودم درست کردم و درست چسبوندم بالای سرم،جایی که همیشه میتونم ببینمش

و نوشته ی سیاه و بزرگی که روشه"امروز خودتو نکش"

و یه لبخند کوچولو که روی لبم به وجود میاد

واو...و در این لحظه...با وجود تمام اینها...من نمیخوام خودمو بکشم:)



ببخشید اگر چرت بود...اما میخواستم بگم همین لحظه که داشتم این متنو مینویسم چه چیزایی بود که منو وادار به زنده بودن میکرد هر چند که این بخش کوچیکی از تمام چیزایی که توی ذهنم هستن بود

و حالا من از شما میخوام همین لحظه که دارید کامنت میزارید،بهم بگین چه چیزی شما رو وادار به زنده بودن میکنه:)

پ.ن:و حدود هشتصد تا پستی که از وبم پاک کردم چون فکر کردم خیلی چرت

پ.ن2:و سخت ترین بخشش این بود که بعضیاشون بالای صد تا کامنت داشتن

پ.ن3:و سخت تر از اون این بود که بعضیاشون بالای پونصد بازدید داشتن

پ.ن4:توی نظر سنجی ها شرکت کنین

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


lonly!
یکشنبه 18 شهریور 1397 | 08:45 ب.ظ
Image result for billie eilish

"سلام...به خونه خوش اومدی"

مکانی که برایت از استخوان هایم ساختم تا امن باشد

قلب سنگی ام را فدای زمین زیر پایت کرده ام

پوستی که شب رویت انداختم تا سردت نشود

خونم که دادم نوشیدی تا تشنه نباشی

اوه عزیزم...کجا میری؟میخوای استخوان های عزیزت را بشکنی تا فرار کنی؟

چشمهایم را روی ساعت مچی ات جا گذاشتم تا ببینمت،نمیتوانی بروی

هیچ راهی نیست...جیغ هایی که در تاریکی شب هایت طنین می اندازند راه را به تو نشان نمیدهند

عزیز من...روی تخت قرمزت دراز بکش و خواب های زیبا ببین

با انگشتان خالی ات روی دیوار های قرمز نقاشی بکش

با تنهایی ات بازی کن...دوستت خواهد داشت

جیغ های بیرون از این در کمکی به حالت نخواهند کرد

جغد های بیرون از پنجره برایت نامه نخواهند فرستاد

این چاقو های در دستم دردت را کم نخواهند کرد

نور خوشیدی که با این خانه قهر است راه را به تو نشان نخواهد داد

زیرا که تو مطعلق به اینجایی و هیچ خدایی راه فرار را به تو نشان نخواهد داد

من خدایت هستم...زیر سقف پر از خونم نفس بکش و روی دیوار های پر از خونم دراز بکش

تنهایی قرمز رنگت را دوست داری؟چاقو های من که ازش لذت میبرند

دوستم نداری؟چرا میخواهی فرار کنی؟مگر چاقو های در قلبت به تو نگفته اند تو مهمان منی؟

عزیز من...نرو...بمان...باید بمانی...فراموشش نکن...فراموشش نکن

اینجا پر از گذشته و خاطره است...بمان و لذت ببر...

جیغ ها و جیغ ها...مایع های قرمز...دستان خونی ام...راه را به تو نشان میدهند

راهت اینجاست...کنار گناهان من...

سلام...به خونه خوش اومدی

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


افسانه ی عشق
یکشنبه 18 شهریور 1397 | 11:21 ق.ظ
Image result for halsey

من هیچوقت عاشق نشدم

راستش،حتی نمیدونم عشق واقعی چجوریه و چه حسی داره

فقط از توی کتابا و فیلما یاد گرفتم که یه حس خیلی متفاوت و قشنگیه

هر چند که فکر میکنم اون عشق واقعی که میگن،یه افسانه اس

یه افسانه ی واقعی!

دارم فکر میکنم شاید این افسانه هم،روزی یک موجود زنده بوده

نفس میکشده ، زندگی میکرده و به قلب انسان ها نفوذ میکرده

اما خب،هیچ موجودی توی دنیا وجود نداره که یه روزی منقرض نشه

و الان تنها میراثی که از خودش به جا گذاشته،همین دوست داشتن هاست

اصلا،چه جالب!میتونم یه داستان ازش بنویسم...نه؟

روزی روزگاری،در کره ی کوچکی به اسم کره ی زمین،موجودات زیادی زندگی میکردن.بعضی از این موجودات به مرور زمان از بین میرفتن

مثل اون موجودات غول پیکر که بهشون میگن دایناسور!

اما یک موجود،هیچوقت نمرد و از بین نرفت..."عشق"..!

بین موجودات دیگه ای به نام انسان ها زندگی میکرد،به قلبشون نفوذ میکرد،اونجا پنهان میشد و با هر تنفسش به جای کربن دی اکسید،مقداری عشق آزاد میکرد

چه قشنگ....هان؟انگار اونجا یه میدون جنگ بود بین عشق و نفرت اما همیشه ی همیشه،عشق برنده ی این جنگ میشد

شاید چون قدرتمند تر و  زیبا تر بود،و یا شاید هم به خاطر اینه که یک عالمه حمایت از طرف همین انسان ها داشت

اما همونطور که گفتم،هیچ موجودی تا ابد زنده نمیمونه...

این انسان های زشت،عشق رو کشتن.نابود و منقرضش کردن و الان دیگه هیچ اثری ازش نیست

و این شد که افسانه ای به وجود اومد،به نام "افسانه ی عشق"

و تنها چیزی که از این افسانه به یادگار مونده،دوست داشتن هاست"

و من از این افسانه فهمیدم،مدت هاست که هیچ انسانی عاشق نشده

اونها فقط...خب...زیادی دوست داشته ان!

اما...واو!من عاشق نیستم و عاشقانه نوشتم

چون برای نوشتن حتی دلی عاشق نیاز نیست

این یعنی منم بخشی از این افسانه حساب میشم؟

راستی

عاشق شدن چجوریه؟

برگرفته از نظرسنجی که یاسی گذاشت پس اگر اون بخواد من این پستو پاک میکنم!؟:)

راستی ببخشید توی متن یه مشکل خیلی بزرگ وجود داره!

یه موجود هست که متقرض نشده و نمیشه و اونم چیزی نیست جززززز سوسک

دیگه به بزرگی خودتون ببخشید دیگه باید یکم متن احساسی میشد

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


Dont kill yourself today!
جمعه 16 شهریور 1397 | 03:50 ب.ظ
Ain t no sunshine. by PascalCampion

"خودتو نکش...نه امروز!"

این جمله رو بزرگ روی یه کاغذ بنویس و بچسبونش روی در یا دیوار اتاقت

تا همیشه یادت بمونه،به من قول دادی که امروز خودتو نکشی.

اینجوری،هر روز چشمت به این جمله میوفته و یادت میاد که به من قول دادی زنده بمونی.

زنده بمونی،چون هنوز فصل جدید سریال مورد علاقتو ندیدی

زنده بمونی،چون هنوز به کسی که دوسش داری نگفتی عاشقتم

چون هنوز برای تولد صمیمی ترین دوستت کادو نخریدی

چون هنوز به آلبوم جدید خواننده مورد علاقت گوش ندادی

چون هنوز ستاره های آسمونو کنار هم ندیدی

چون هنوز کلی کتاب نخونده توی کتابخونه ات داری

چون هنوز به خاطر دعوایی که با خواهرت یا برادرت داشتی ازش معذرت خواهی نکردی

چون هنوز مامان و باباتو محکم بغل نکردی و بهشون نگفتی دوست دارم

چون هنوز کافی شاپی که نزدیک خونتون تازه باز شده رو امتحان نکردی

چون هنوز برای ماهی های قرمزی که برای عید خریدی غذا نریختی

چون هنوز به پارتی دوستت نرفتی

چون هنوز تیم بسکتبالت برنده نشده

چون هنوز پوسترای مورد علاقتو چاپ نکردی

میبینی؟این دلایل مسخره هم میتونن تورو توی این دنیا نگه دارن تا دلایل واقعی رو بهت نشون بدن

دلایل واقعی یعنی،چون هنوز به آرزو هات نرسیدی

چون هنوز زندگی نکردی

چون هیچوقت از فردات خبر نداری

چون امروز سخته،یه روز مضخرفه،یه ماه مضخرف،یه سال مضخرف!اما این زندگی که مضخرف نیست!؟

هر چقدر که از خودت به زندگی بدی،اون هم روزی از خودش بهت برمیگردونه

آره،درسته که زندگیموجود مضخرفیه،اما معامله معامله اس،و زندگیم هیچوقت نمیزنه زیر قولش

و به خاطر همین فردایی که نمیدونی چه اتفی ممکنه براش بیوفته،باید زنده بمونی

و من دلایلی محکم از فرداهات برات دارم...که چرا باید زنده بمونی

خودتو نکش،چون تو برای خیلیا مهمی...حتی اگر اینو به زبون نیارن

خودتو نکش،چون تو به دنیا اومدی که چیزیو تغییر بدی،بمون و وظیقتو انجام بدی

خودتو نکش،چون یه روزی میرسه که همه چیز عالیه و تو دوسش داری

خودتو نکش،چون تو برای من مهمی،چون من دوستت دارم

درسته درسته...شاید من نشناسمت...اما غریبه ی عزیزم،نمیدونی که من وجوتو چقدر دوست دارم:)

راستی،هنوز فیلمی که چند وقته میخوای ببینیو ندیدی...اشکال نداره،امروز زنده بمون و فردا بشین ببینش

"امروز خودتو نکش"




   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


زیبایی ها و زشتی ها
دوشنبه 12 شهریور 1397 | 08:44 ب.ظ
میدونید...وقتی میگم آدم های زشت،منظورم آدمهایی با صورت های داغون،اندامی درشت و چاغ، و دست های زمخت نیستن

و وقتی میگم آدم های قشنگ،منظورم کسایی نیستن که با  چشمهای آبیشون بهت نگاه میکنن و صورتشون دماغ کوچیک و لب های زیباشونو به رختون میکشه،اندام زیبا و رو فرمشون شما رو به حسادت میندازه وبا لبخندشون عاشق چهرشون میشید.

منطورم اینه،زیبایی آدم ها به درونشونه،این جمله خیلی تکراریه و مطمئنم همتون هزاران بار شنیدینش.خیلیاتون هم قبولش دارین ولی خب...هیچکدوممون نمیتونیم فراموش کنیم که بعضی وقتا با یکسری آدم همصحبت نشدیم چون ظاهر قشنگی نداشتن...

و من میخوام بهتون بگم کی قشنگه،بهم گوش میدی؟

اون دختر خیلی چاغ بود،دستهای زشتی داشت و بدنش پر از مو بود و به موهای زائد صورتش دست نزده بود،ابر های نامرتبی داشت و کلی جوش،دماغ خپل و گنده اش هم اولین چیزی بود که توی ظاهرش به چشم میخورد.اون کسیو نداشت چون هیچکی به خاطر ظاهرش باهاش دوست نمیشد،اما در عوض عقده ای هم نداشت و دلش پاک بود،مهربون بود و اگر بهش تنه میزدی سرت هوار نمیکشید و همیشه با لبخند نگاهت میکرد.این آدم قشنگ بود

اون یکی دختر خوشگل بود،چشمهای سبز با رگه های از آبی و هاله ی خاکستری ،موهای قهوه ای روشن با رگه هایی از رنگ مشکی،دماغی صاف و کوچیک،لب های صورتی،قد نسبتا بلند و اندامی زیبا،دست های ظریف و صدایی قشنگ...همه ی اینا مشخصات اون بودن.اما من هیچوقت زیبایی های اون رو ندیدم ، هر وقت کنارش میشستم یه دختر خیلی زشتو میدیدم که صدای رو اعصابی داره و چشمهاش به صورتش نمیان،جنس موهاش احمقانه بود و لب هاش زیادی گنده،دماغی زیادی صاف ،بدنش زیادی عضلانی بود و خیلی چاغ نشونش میداد و اون یه جوری بود خب...خیلی خیلی زشت!نه نه نه ،من حسودیم نمیشد.میدونی چرا اینجوری میدیدمش؟چون بعد از سلام و احوال پرسی بلافاصله شروع به غیبت کردن پشت سر دیگران میکرد و مدام همه رو مسخره میکرد،مردمو توی خیابون نگاه میکرد و به تیپ و قیافه و هیکل و...همه ی زندگیشن میخندید و تیکه مینداخت،توی دعوا ها همیشه مقصر بود ولی به جای معذرت خواهی چرت و پرت میگفت و اشتباهشو قبول نمیکرد و پررویی میکرد و باز هم در کمال پررویی با افتخار دعواشو برامون توضیح میداد،مغرور بود و فقط خودشو میدید و از خودشیفتگیش هم که...نگم براتون!و بعد از همه،ادعا داشت!وای خدایا ادعاهاش...دلم میخواست از وسط نصفش کنم!و آره...اون فقط ظاهرش هم زشت نبود.

خب،مقدمه ی طولانیی بود ها؟مسخرس،این همه حرف زدم که خودمو توصیف کنم!


من زشت نیستم

خوشگل هم نیستم

من قدم نسبتا کوتاهه،نسبت به آدما تقریبا مهربونم

موهای خیلی خیلی لختی دارم،همیشه شوخ طبعم و شوخی میکنم

چشمای قهوه ای و کشیده ای دارم با مژه های بلند،بعضی وقتا زیادی حرف میزنم

موهام قهوه ای هستن با رگه های طلایی،زیاد لبخند میزنم و میخندم

دماغم یه قوز داره و زیاد خوشگل نیست،سریع با آدما گرم میگیرم

اندام لاغری دارم،دوست دارم به همه کمک کنم

دست هام خیلی زشتن چون تپلی تر از چیزین که باید باشن،با اکثر آدما خیلی مهربونم

ناخن های خیلی کوتاهی دارم و انگشای دستم کمی کجن،سعی میکنم زیاد پشت سر کسی غیبت نکنم

شکم صافی دارم و در حال سیکس پک در آوردنم،بعضی وقتا ناخواسته آدما رو ناراحت میکنم

پشتم یه قوزِ داره که باعث میشه همیشه کمردرد داشته باشم،کمی کینه ای هستم

پاهام لاغر و کمی عضله این،دوست ندارم کسیو قضاوت کنم

دستام همیشه توی جیبمن جون نمیدونم باید موقع راه رفتن باهاشون چیکار کنم!،اعتماد به نفس معمولی دارم

کمی غب غب دارم که اکثرا معلوم نیست،عاشق دوستامم و همیشه ازشون دفاع میکنم

لباهای کوچولو و صورتی دارم،سعی میکنم زیاد فحش ندم که کسیو ناراحت نکنم

صورتم گرده،هیچوقت با کسی دعوا نمیکنم و الکی بحث راه نمیندازم و همیشه سعی میکنم کم حاشیه باشم

ابرو هام زیاد مرتب نیستن اما خیلی هم پر نیستن،خجالتی ام تقریبا

هنوز اجازه ندارم سیبیلمو بزنم ولی اونا زیاد تو چشم نیستن،همیشه فعل و و فاعلو برعکس میگم و عجیب حرف میزنم

ترقوه های استخونی و مشخصی دارم،بعضی وقتا خیلی خل و چل بازی در میارم

سینه هام بزرگ نیستن اما باسن گنده ای دارم(ولی ازش بدم نمیاد)،بعضی وقتا کتابی حرف میزنم

دو تا چال کوچولو هم دارم،سعی میکنم آدم خوبی باشم ولی بعضی وقتا آدماییو ناراحت میکنم

لب هام همیشه سرخن،فکر کنم باهشوم چون هیچوقت معدلم پایین تر از نوزده نبوده اما بعضی وقتا هول میشم و احمق بازی در میارم!

من خیلی وقتا عجیبم،هم درونم و هم ظاهرم،اکثرا مردم ازم خوششون میاد،لخن حرف زدنم عجیبه و یه لحجه ی ناکجا آیادی دارم

بعضی وقتا مغرور میشم و دلم نمیخواد آدم بدی باشم،و...

من زشتم؟


   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


زشتِ زشت!
پنجشنبه 1 شهریور 1397 | 09:28 ب.ظ
متنفرم از اینکه مدام ازم میپرسن چرا منزویم و از خونه بیرون نمیرم
متنفرم از اینکه مدام ازم بپرسن چرا به مهمونیا نمیرم و چرا از مهمونیا متنفرم
میدونید چرا اینطوری؟چون دنیا زشته،آدماش هم زشتن،حرفاشون هم زشته
اونا میگن باید بین اجتماع باشی و ارتباط برقرار کنی تا بتونی زندگی کنی و از بقیه و تجربیاتشون درس بگیری
چرا منِ لعنتی توی صورتشون داد نمیزنم اشتباه میکنین؟
اشتباه میکنین لعنتیا...اشتباه میکنین!
اونا منو نمیشناسن،هیچکدومشون.فقط اسممو میدونن و چیز های بدردنخوری که توی شخصیتم هیچ تاثیری نداشتن
اونا میدونن من قدم کوتاهه،میدونن همش لبخند میزنم و همش کمرم درد میکنه
اما خب وات دا فاک!؟
این دلیل نمیشه که مثل پرفسور ها جلوم بشینن و طوری نصیحتم کنن که انگار تا اعماق زندگیمو مشکلاتمو میدونن!
اونا پوچن خب؟پوچِ پوچ!
کی گفته توی اجتماع بودن خوبه هان؟آووووو ببخشید یادم نبود
تو اجتماع بودن انقدر خوبه که باعث میشه صد نفر دلتو بشکنن
تو اجتماع بودن انقدر خوبه که باعث میشه دروغگو شی
تو اجتماع بودن انقدر خوبه که هم قضاوت میکنی و هم قضاوت میشی
تو اجتماع بودن و ارتباط برقرار کردن انقدر عالیه که بعد از یه مدت دیگه خودتو نمیشناسی!
منزوی نبودن چقدر خوبه ،هاع؟البته اگر همه ی اینا رو فاکتور بگیریم
این آدما فقط حرف میزنن،هیچی نمیدونن،هیچی تجربه نکردن،پوچن پوووووووچ!
من نمیخوام به مهمونیا بیام که ازم در مورد زندگیم بپرسن و فضولی کنن
من نمیخوام به مهمونیا بیام که منو از روی لباسم یا خندیدنم و مدل حرف زدنم قضاوتم کنن
من نمیخوام به مهمونیا بیام که همه برام ادامه دوستو در بیارن در حالی که حتی واقعا منو نمیشناسن
من نمیخوام به مهونیا بیام تا بخشی از اون آدمای پوچ باشم!
نمیخوام بیرون برم،نمیخوام با آدمای جدید آشنا شم،نمیخوام فامیلامو بشناسم،نمیخوام ارتباط بر قرار کنم!
من نمیخوام با آدمای زشتی حرف بزنم که آخرش ناراحتم میکنن
آدمای قشنگ توی این دنیا کم پیدا میشه
"من ترجیح بدم با این چند تا آدمای قشنگ حرف بزنم و منزوی باشم تا اینکه با هزاران آدم زشت و پوچ صحبت کنم و اجتماعی باشم!"
میشنوین آدما؟فاک به همتون!من میتونم تنها زندگی کنم
نیازی به نصیحتا و لبخنداتون ندارم چون شما ها بدرد نخورین
شما ها هیچی نمیدونین هیچی نمیفهمین هیچی درک نمیکنین!
خفه شید خفه شید خفه شید خفه شی خفه شید خفه شید خفه شید خفه شید!
این یه دلنوشته نیست،فقط باید حرصمو یه جوری خالی کنم
و حیف که نمیتونم اینا رو توی خیابون تو روی آدمای زشت داد بزنم!
اونا زشتن چون همش دارن با بقیه حرف میزنن و باهاشون ارتباظ برقرار میکنن و از تجربه های اونا استفاده میکنن
اونا خودشونو گم میکنن و میشن یه آدم پوچ که فقط از روی اطلاعات و تجربیات دیگران نظر میدن
با این همه ادعا این همه قضاوت و فضولی میکنن
خودشیفته های احمق...فکر میکنن خیلی میدونن!ازشون متنفرم
این آدمای زشت...فقط حرف میزنن و ادعا دارن!یه روز میرسه که توی صورتشون داد میزنم فاکیاااا پس اون همه ادعا و زر زر رفت روی هوا؟
لامصبا حرف هزاران سال تجربه و فرهنگ و تمدنتونو میزنین و تا یه موردی پیش میاد همشونو میگوزید میفرستید هوا؟
وات ده فاک؟!؟!؟!؟
اگه میخوای فقط ادعا کنی و بعدش هم قضاوت کنی هم فضولی هم غیبت...خب برو بمیر!
من شخصا معذرت خواهی میکنم از این همه حرف...اما باید یه چیز مهمو بهتون بگم!
اگه شما هم یکی از این آدما هستید...خب برید بمیرید!چون به هیچ دردی نمیخورید
مهم نیست اگر با استعداد و باهوش هم باشید...چون با این مشخصات همه ی نکات مثبتتون گوز میشه میره هوا
هوففففففففف:/

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


"هیچی"هایِ"پوچ"
یکشنبه 28 مرداد 1397 | 03:31 ب.ظ
Image result for nothing

سرچ های بیهوده،کلماتِ بی معنی،صدای هایی که هرگز وجود نداشته اند،و یاد حتی شلوغی های بی صدا

شب را نخوابیدم و در خیالم دنبال تو گشته ام،اما از وقتی چشم باز کرده ام ندیده ام تو را

گشتم و گشتم،دنبالت گشتم،به کافه ی مورد علاقه ات رفتم،نبودی

میدانم که آن صندلی از پارک را دوست داری،آنجا دنبالت گشتم،نبودی

به خانه ات رفتم،نبودی

همه جا گشتم،حتی در آسمان و زیر زمین را...اما نبودی...نبودی...

و الان تمامِ وجودِ من بی تو در یک کلمه خلاصه میشود

"هیچی"

آخر،حتی در قلبم هم گشتم...اما نبودی....نبودی...:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


باز هم عاشق میمونه:)
یکشنبه 28 مرداد 1397 | 11:22 ق.ظ
Image result for louis tomlinson

نمیدونم تصور شما ها از قوی چیه،شاید توی ذهنتون یه مرد عضلانی رو تصور میکنید که میتونه وسایل سنگینو بلند کنه

یا کسی که بتونه در کنسرو ها رو راحت باز کنه،شایدم یه زن که بوکس کار میکنه!

اما میدونید من در مورد قوی بودن چی فکر میکنم؟

فکر میکنم آدمای قوی،اونایی هستن که هیچوقت خسته نمیشن،تسلیم نمیشن و ادامه میدن

هر چقدر هم که دوران سختی داشته باشن،باز هم امیدوارن و ادامه میدن

اون فردِ قوی،گریه نمیکنه،نشون نمیده،اما داره از درون میکشنه و خرد میشه ولی باز هم تسلیم نمیشه و تلاش میکنه تا تکه های شکسته رو به هم وصل کنه

آدمای اطرافشو از دست میده و ازشون دور میمونه،اما بازم لبخند میزنه

همیشه زمین میخوره،اونا به زمین پرتابش میکنن و بهش لگد میزنن،اما باز هم بلند میشه و گام های بلندی بر میداره،انگار نه انگار که زمین خورده باشه

جوونه،خیلی جوونه،اما با وجود چندین تارِ موی سفید میون موهاش باز هم لبخند میزنه و به بقیه کمک میکنه

یه قلب مهربون داره،اونقدر مهربون که سختی های خودشو فراموش میکنه و با عشق به دنیای اطرافش عشق میورزه

یه چکشِ بزرگ توی دستش داره که انگار داره سعی میکنه دیوارِ پر از محدودیتِ اطرافش رو باهاش بکشنه

سخته،درد داره،عذاب میکشه،توی دلش اشک میریزه

ولی لبخند میزنه،ادامه میده،تسلیم نمیشه،باز هم عاشق میمونه

یادتونه ازتون پرسیدم تصورتون از قوی چیه؟

خب میدونید...تصور من از قوی،لوییه:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


من فقط به کمی خواب احتیاج دارم...:)
شنبه 27 مرداد 1397 | 10:25 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8334882734/SLEEP.PNG

I need some sleep
i cant go on like this
EVERY ONE SAYS IM GETTING DOWN TOO LOW
EVERY ONE SAYS YOU JUST GOTTA LET IT GO
time to put the old horse down
and the wheels keep spining round
every one says you just gotta let it go...
JUST GOTTA LET IT GO:)...

من فقط خیلی خستم...از این دنیای پر از محدودیت...از این دنیای لعنتی...از این دنیای لعنتی...

این تخت درست جلوی رومه...همین تختِ آروم...انگار خیلی آرامشبخشه،میتونم برم روش دراز بکشم؟

من فقط خیلی خستم،میشه بخوابم؟دیگه توانی ندارم...میخوام بخوابم...

هی... مامان؟بابا؟چرا همتون اون پشت وایسادین؟صداتون نمیاد...انگار دارین فریاد میکشین!

مامان؟چرا اینجا انقدر تاریکه هان؟من از تاریکی میترسم!از این فریاد هاتون میترسم

مگه یه چرتِ کوچولو انقدر ترس داره؟بیدار میشم دیگه!مگه نمیشم؟

بیدار میشم و بعدش همتونو بغل میکنم،داستانامو مینویسم و توی بسکتبال یه گل برای تیمم میزنم...

اما من خیلی خستم...فقط دلم میخواد بخوابم...فقط نمیدونم چرا،این تخت اجازه نمیده که من روش بخوابم،چه مشکلی هست؟

بابا...تو رو خدا....من خستم....بهشون بگو بزارن بخوابم....بابا؟

الو؟یکی به من جواب بده...من خستم...نمیخوام بیدار باشم...فقط یه خواب،از این خوابای طولانی...

یکی کمکم کنه....من اینجا با یه خستگی بی نهایت گیر افتادم...قلبم درد میکنه،پلکهام دیگه طاقت ندارن...کسی اینجا نیست؟

"تو رو خدا یکی به این دلِ من بگه دختر چهارده ساله نمیمیره که...

دختر چهارده ساله نمیمیره که به دنیای بدونِ محدودیتش برسه...

دختر چهارده ساله به دنیای بدونِ محدودیتش نمیرسه که...

دختر چهارده ساله نمیمیره که..."

الو؟کسی اینجا نیست؟کمک!دارم غرق میشم!میترسم...میترسم...یکی نجاتم بده...دیگه توانشو ندارم....الو؟...

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


قشنگه...خیلی قشنگه:)...
شنبه 27 مرداد 1397 | 06:49 ب.ظ
من میدونم تنهایی قشنگه،قشنگ تر از شلوغی های پر هرج و مرجِ اطراف

من میدونم سکوت قشنگه،چون صدایی نیست که وارد سرت شه و بند بند وجودتو به درد بیاره 

کنج یه اتاقِ تاریک قشنگه،چون نوری وجود نداره که زشتی های دنیا رو بهت نشون بده

منزوی بودن قشنگه،چون کسی نیست که قلبتو بکشنه...فقط خودتی و تنهاییِ وفادارت

هنزفری های توی گوش و خونِ پشتشون قشنگن،چون اون آهنگ هایی که ازشون بیرون میاد،تو رو از دنیای واقعی دور میکنه و به دنیای آرامش بخشه خودت میبره،چون دنیای واقعی خیلی زشته...خیلی!

کتاب ها و واژه های درونشون قشنگن،چون هیچ دروغی پشتشون نیست

دیوارا قشنگن،چون ساده و یکرنگن.سادگیشون باهات حرف میزنه و وادارتون میکنه که بهش خیره شید

رنگ آبی قشنگه،چون درون این آدمها آبیه.چون رنگ تنهایی آبیه،چون زندگی آبیه!

خیره شدن ها قشنگن،چون افکار به ذهن آدم حمله ور میشن و باعث میشن انسان ها حواسشون رو با یک جفت چشمِ خیره روی دیوار روی زمین جا بزارن و وارد دنیای افکار خودشون شن

اشک ها قشنگن،چون دردناکن و چون پاک اما پر از احساسن

لبخندا قشنگن،چون بعضی وقت ها دروغ ها هم زیبان

افسردگی قشنگه

چون لبخند ها دردناکن و دروغ ها زیبا: )

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


من نیمه ی تو هستم و تو نیمه ی من
دوشنبه 22 مرداد 1397 | 02:12 ب.ظ
تو اینجا نیستی.هنوز برایم وجود نداری.و من مجبورم هر روز صد بار این را برای خودم تکرار کنم

مجبورم میان نداشته هایم نفس بکشم

مانند عطر تن تو،هر روز میان این عطر غرق میشوم،عطری که هیچوقت و هیچگاه به مشامم نخورده

خنده دار است...خنده دار ترین داستانی که تا به حال برای خودم تعریف کرده ام

من حتی تو را نمیشناسم،حتی نمیدانم که وجود داری یا در آسمانِ بالای سرم به سر میبری!

فقط...هر روز پشت پنجره مینشینم و انتظار آمدنت را میکشم،پس کجایی تو؟

حتی در خیالِ خودم،تو را قد بلند و با چشم های آبی تصور میکنم

با بوی صابون و موهای شلخته و به هم ریخته

تو هم مرا تصور میکنی؟دنبالم میگردی؟کجایی؟نامت چیست؟چه رنگی هستی؟

من آبی هتسم...آبیِ آِّ!اگر تو نیمه ای از منی و من نیمه ای از تو،پس ما همرنگیم مگر نه؟

خنده دار است،خنده دار!نه من تو را میشناسم و نه تو مرا میشناسی

اما من میان گمشده هایم دنبالت میگردم و تو را دوست دارم

دوستم داری؟دوستم داشته باش گمشده ی من

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


اوج های غمگین و کلاهی خالی
پنجشنبه 18 مرداد 1397 | 09:00 ب.ظ
بعضی از نوشته ها غمگینن،بعضی از آهنگ ها غمگینن،بعضی از موسیقی ها و صدا ها هم غمگینن...

حتی بعضی از رنگ ها هم غمناکن...اما تا حالا چیزی در مورد حرکات غمگین شنیده بودی؟

من دیدمشون،همین دیشب،جلوی چشم هام.

"اون مرد قشنگ میرقصید.نه به خوبی دنسر های معروف یا حرفه ای،اما من رقصشو دوست داشتم

طوری که اونجا جلوی چشم اون همه آدم ایستاده بود و با ریتم آهنگ اوج میگرفت،خیلی دوست داشتنی بود

اما همه ی چیز های قشنگ،شاد نیستن...اون اوج های غمگین میگرفت و در پایان آهنگ،حرکات غمگینِ بدنش رو به تمام میرسوند

هیچکس اینو نفهمید،انگاری فقط من فهمیدم.آخه من مردمک های نا امیدش رو میدیدم که باهاشون یواشکی به مردمِ اطرافش نگاه میکرد

مردمی که نگاهش میکردن،اما لحظه ای ارزش برای اون پسر قائل نبودن.آخه آخرش،فقط اون پسر بود و کلاهی خالی از پول!

اما ادامه میداد!برام جالب بود.فقط من بودم که نگاهش میکردم،منی که پشت بوته های درخت قایم شده بودم و اون اینو نمیدونست.ولی باز هم ادامه میداد

دیگه برای پولش نمیرقصید،اوج هایی که میگرفت و لبخندی که میزد برای جلب توجه مردم نبودن.برای خودش میرقصید.قدرتش رو به رخ خودش میکشید

اما همچنان غمگین بود.لبخند غمگین،حرکات غمگین،اوج ها غمگین....

بالاخره از پشت درخت کنار رفتم و روی صندلی نشستم.درست جلوی خودش.و شروع کردم به دست زدن

"""نگاهم کرد،نگاهش کردم"""

مردم دست زدن های من رو دیدن.اونا هم شروع کردن به دست زدن.و بعد،میان این همه صدا،اون تنها صدای دست زدن مردم رو میشنید.منم همینطور

خوشحال شد،من ذوق توی چشمهاش رو دیدم.

دوباره به من نگاه کرد،نه یه نگاه معمولی،از اون نگاه های قشنگ

"""لبخند زدم،لبخند زد"""

آهنگ بعدی و اون باز هم ادامه داد.اینبار خوشحال.خیلی خوشحال.اما غم از رقصش و چهره اش جدا نمیشد

اینبار منم اجازه دادم اون غم آبی رنگش تمام وجودمو پر کنه

آخه تو چقدر زیبا غمگینی پسر!؟"

آدم های زیادی هستن که وارد زندگیمون میشن،سرکی میکشن و باز هم میرن،بدون هیچ ردی از وجودشون

این پسر،ده دقیقه بیشتر توی زندگی من نبود.اما یه رد آبی رنگِ قشنگ از خودش به جا گذاشت

و من هر وقت به اون رنگِ آبیه وسط قلبم نگاه میکنم،زیبا ترین غم دنیا میاد جلوی چشم هام

اون پسر خودِ غم بود.میرقصید و میرقصید و میرقصید،و با اون حرکات زیبا غم هاش رو به نمایش میزاشت

مسخره اس،نه؟ولی باید بودیو میدید...که چقدر زیبا غمگین بود...!

آهنگش تموم نشده بود،ولی به اندازه ی کافی احساس کرده بودم.پس بلند شدمو رفتم

یادته گفتم آدم های زیادی هستن که به زندگیم اومدن و بی هیچ ردی از بودنشون رفتن؟

مثل اون دختری که با من به تونل وحشت اومد و وقتی رفت من حتی قیافش رو هم به یاد نیاوردم،یا مثل اون پسری که موقع اسکیت بازی بهم خورد و معذرت خواهی کرد،یا اون دختر دبیرستانی که وقتی کلاس اول بودم یکدفعه ای یه کادو بهم داد

اما این پسر...

نگاهم کرد،نگاهش کردم

لبخند زد،لبخند زدم

رفتم،اونم رفت

همین!اما خاطرات هیچوقت نمیرن نه؟اون رنگ آبی هیچوقت از این گوشه ی قلبم نرفت

و من اگر اون شب پولی داشتم،همه رو فدای اون حرکات غمگین دست هاش میکردم...!

پ.ن:نه به خدا عاشقش نشدمولی اون حرکاتش ارزش عاشق شدن داشت!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


کمک...:)
یکشنبه 7 مرداد 1397 | 11:08 ب.ظ
"یه عذابی درون من هست که داره منو می کشه
انگار درونم کلمات رو فریاد می زنه و حقیقت رو با همون کلمات لعنتی توی سرم می کوبه
وقتی کلماتو کنار هم حفت و جور میکنه و پازلشو تلکمیل میکنه،حقیقت واضح تر میشه
اون قدر واضح و زلال که میتونم خودمو درون اونم ببینم
درون اون حقیقت که اشک می ریزم و به دل خودم تمنا میکنم
با التماس فریاد میکشم
با درد فریاد میکشم
 ولی افسوس که در همه ی فریاد های من دروغ نهفته
و بین تمام حقیقت های دلم پنهان شده
انگار هر دروغ با یک لبخند من مثل شعله های آتش درونمو می سوزونه
ولی من نمیفهمم برای چه می سوزم
برای چی درد میکشم
برای چی نابود میشم
درونم خالیه.سفیدِ سفید
ولی پر سیاهی
ساکت اما پر صرو صدا
خلوت ولی شلوغ
سرد اما پر از آتش...
دارم می سوزم...کمک!!!"
   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


بلند ترین صدای بی صدا...
شنبه 6 مرداد 1397 | 03:48 ب.ظ
واژه ها،فقط یک مشت خط خطی هستن

زنده نیستن،نفس نمیکشن

بعضی وقتا زشتن،خیلی زشت

بی احساسن،بی هیچ احساسی

اما انگار فقط ما میدونیم

واژه ها زیبا ترین خط های دنیان

زنده ان،نفس میکشن،زندگی میکنن...و اونقدر مهربونن که به انسان ها زندگی میبخشن

زیبا هستن،خیلی زیبا،انقدر زیبا که بخش بزرگی از جهان توان دیدن قدرتشونو نداره

احساسی دارن به بزرگی تمام کهکشان،یه احساس قشنگ و وسیع

میگن،واژه ها صدا ندارن

اما اشتباه میکنن...من اینو میدونم

چرا که این من بودم که تو رو تنها با چند واژه روی یک کاغذ سفید صدا زدم،و صدای این واژه ها انقدر بلند بود که تو از اون سر دنیا شنیدی و اومدی پیشم

"واژه ها تنها کلمات کوتاهی نیستن که ما روی برگه های کاغذ مینویسیم

بلکه به تنهایی یک زندگین..."

و انگاری اینو فقط من و تو میفهمیم:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


میگن عشق خیلی قشنگه...
جمعه 5 مرداد 1397 | 02:47 ب.ظ
.Only love. by Nonnetta

-عشق چیه؟

-نمیدونم،ولی خیلی بزرگه

-چقدر بزرگ؟

-اونقدر که توی کلمات جا نمیشه

-قشنگه؟

-چی؟

-عشق دیگه

-نمیدونم،حتما قشنگه...آخه مردم میگن قشنگ تر از هر چیزی توی دنیاس

-پس...من میدونم عشق چیه

-چیه؟

-یه چیزی فراتر از دوست داشتن...میدونی یعنی چی؟

-یعنی چی؟

-تو...!

- :)

-:)...


-مکالمه ای که خیلیامون بهش احتیح داریم:)

ولی انقدر نداریمش که مجبوریم فقط بخونیمش:)

و من فقط مجورم بنویسمش:)

...!...

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


لعنت به این غرور بیجا!
پنجشنبه 4 مرداد 1397 | 09:21 ب.ظ
The old fashioned way. by PascalCampion

دلم برات تنگ شده...چرا چند وقته نیستی؟

"نکنه منو فراموش کردی؟..."

بند بند وجودم انتظار وجودتو میکشه...پس چرا نمیای پیشم؟

"یعنی فراموشم کردی؟..."

هر روز گوشیمو چک میکنم به امید اینکه اسمتو بالای لیست پیامام ببینم،اما دریغ از اون اسم...یعنی نمیخوای بهم پیام بدی؟

"مگه میشه فراموشم کرده باشی؟..."

به اون دختر گفتم پیاممو بهت برسونه،انگار ته دلم از دیدن اسمت روی صفحه ی گوشیم میترسم...ببینم،پیاممو گرفتی؟پس چرا برنگشتی تا باهام حرف بزنی؟یعنی حتی یک ذره هم دلت برام تنگ نشده؟

"بهت نگفته بودم حق نداری فراموشم کنی؟..."

هر روز میبینمت که با بقیه میگی و میخندی...موقع خندیدن یاد من نیوفتادی؟

"پس فراموشم کردی...."

ای کاش این غرور مسخره نبود...ای کاش نبود که بیام بهت مسیج بدم و بگم که دلم برات تنگ شده...

ای کاش این غرور احمقانه نبود که بهت میگفتم چقدر دلتنگ دوست داشتنتم...

ولی افسوس...افسوس که این غرور هست...هست که جلوی دلتنگی هام رو بگیره و داد بزنه "احمق!بزار اونم دلتنگت شه،بزار اون اول بهت پیام بده"

ولی من نمیخوام اول بهت پیام بده...این غرور لعنتی نمیزاره...میخوام اول تو پیام بدی تا بفهمم هنوز هم منو به یاد داری...لعنتی به این غرر...لعنتی به این غرور بیجا!

"منو یادت نمیاد؟"

کاش این حصار پر از غرورمو از اطرافم از بین ببرم و خودم برگردم پیشت...این دلتنگی نمیزاره این دوریو ادامه بدم...اما...لعنتی به این غرور،لعنتی به این غرور...

"منو یادت میاد؟یه زمانی بهترین دوستت بودم...:)"

میدونی چیه؟لعنتی به این غرور...


-بر پایه ی یک حقیقتِ لعنتی...



DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


اوجــــــــ تنهاییـــ...
چهارشنبه 3 مرداد 1397 | 11:03 ب.ظ
http://s9.picofile.com/file/8332769076/alone_346574322_poc.PNG

اوج تنهاییمو وقتی فهمیدم

که توی تلگرام گشتم،کسی نبود

توی دایرکت هام گشتم،کسی نبود

بین شماره ها گشتم،باز هم کسی نبود

پس گوشیمو برداشتم و یه ویس یک ساعته گرفتم

بعد از اون ویس،من دیگه تنها نبودم

چون فهمیدم فقط خودمم که هیچوقت خودمو تنها نمیزارم!

باور کن،هیچکس بهتر از خودت به حرفات گوش نمیده

فقط...به خودت که میای،میبینی مثل دیوونه داری با خودت بگو و بخند میکنی

و تا جلوی این خنده هارو بگیری...میبینی که شدی بهترین دوست خودت

و اون موقع،میدونی تو کی هستی؟یه بدبخت تنها:)...!

"تنهایی ختم میشه به یک خط صاف در قلب انسان ها!"

-بر پایه حقیقت!

-وقتی باز هم حرفی برای گفتن نداری ولی دلت میخواد یه چیزی بنویسی(هر چند که آخرش میبینی چیزی نوشتی که اصلا نمیخواستی بنویسی،نتیجه گیری:گند زدم:/)



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


 صفحه هــا: 1 2 3