STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت پنجم)
شنبه 8 خرداد 1395 | 11:54 ق.ظ
قسمت پنجم

این قسمت:قلب تسخیر شده
امیلی از صبح تا شب جیغ های وحشتناک میزد

هرروز و هر شب.اینقدر که این عمل برای او کاری عادی شده بود

جدیدا کاملا دیوانه شده بود.بعضی وقتا زیر تخت یا میز دراز میکشید  و   صدا هاش عجیب غریب درمی آورد

آنه لیز کل بدن او را تسخیر کرده بود.فقط مهم ترین عضو مانده بود که تسخیر کند:قلب

تمام خاطر ها....شادی ها...غم  ها...احساسات و تمام زندگی امیلی در قلبش جمع شده بود

آنه لیز با خودش گفت:اما حیف که دیگر بعد از امروز امیلی وجود نخواهد داشت

خنده ی وحشتناکی کرد  و به سوی قلب امیلی حرکت کرد.

وارد قلب امیلی شد و با صحنه ی عجیبی مواجع شد!!!!امیلی درست جلوی او استاده بود!

آنه لیز مات و مبهوت ایستاده بود:تو؟.....

امیلی با عصبانیت :بله من

آنه لیز:اما...اما.... اما چطوری؟

امیلی :چون دوست ندارم همه چیزمو ازم بگیری

آنه لیز با تعجب لبخند دلسوزانه ای به امیلی زد و یکدفعه قیافه اش مهربان شد:آه.... امیلی....

امیلی جا خورد:چی شد؟

آنه لیز:من واقعا نمیخوام تو رو ناراحت کنم و رنجت بدم

امیلی:جدی میگی؟

آنه لیز با مهربانی:البته که راست میگم

امیلی :یعنی تو نمیخوای منو تسخیر کنی و روحمو ازم بگیری؟

آنه لیز بالبخند مهربانانه ای :معلومه که نه

چهره یآنه لیز دوباره وحشی و ترسناک شد:ولی مجبورم

امیلی جیغ زد:منو باش فکر کردم  آدم شدی

آنه لیز یک قدم جلو آمد:یه جن هیچ وقت آدم نمیشه.جن میمونه

امیلی یک قدم به عقب رفت:میخوای چیکار کنی

آنه لیز:میخوام همه چیزت رو ازت بگیرم

امیلی فریاد زد:نه!بهت اجازه نمیدم

آنه لیز نیسخند ترسناکی زد:اوه...البته که اجازه میدی!

امیلی خندید:ولی تو نمیتونی

آنه لیز لبخند زد:اونوقت چرا؟

امیلی لبخند زد:چون تو وقت زیادی نداری

لبخند آنه لیز بر لبانش خشک شد:منظورت چیه؟

امیلی:تو نود و نه سال و دوازده ماه شده که کسی رو کامل تسخیر نکردی

آنه لیز سر جایش میخکوب شد:چی؟

امیلی با لبخند فریاد زد:تو فقط پنج روز وقت داری

آنه لیز با ناباوری گفت:چی؟...نه...نه....تو داری چرت میگی!

امیلی:اگه چرت میگم میتونی تاریخ امروزو نگاه کنی

آنه لیز:من...من...من  کل بدنتو تسخیر کردم!این غیر ممکنه

امیلی :اما تو هنوز قلب منو تسخیر نکردی

آنه لیز زورکی لبخند زد:خب اینکه کاری نداره

آنه لیز دستش را روی قلب امیلی گذاشت و تکه ی کوچکی از قلب امیلی سیاه شد...اما چرا دیگر سیاه نمیشد؟آنه لیز داشت تمام تلاشش را میکرد!!!

امیلی خندید:تو فکرمیکنی بعد از این همه سال....قدرت زیادی برای تسخیر قوی ترین قسمت بدن من داری؟

آنه لیز رنگش پرید:چ...چ....چ...چی؟

امیلی:قبول کن.تو واقعا ضعیف شدی

آنه لیز:نه....نه....نه...

امیلی:آره آره وآره.تو حتی نمیتوانی الان با من بجنگی!تو قدرت هیچ کاری رو نداری

آنه لیز:ساکت شو....

امیلی:نه!تو نمیتونی از حقیقت فرار کنی


آنه لیز گوش هایش را گرفت:من قوی هستم من قوی هستم.تو نمیتونی ثابت کنی که من ضعیفم

امیلی فریاد زد:تو هم نمیتونیثابت کنی که قوی هستی.تو خیلی ضعیفی.... ضعیف!

آنه لیز بلند ترین فریادی را زدکه امیلی تو عمرش شنیده بود:ساکت شو

امیلی :درسته...تو الان فقط میتونی بلند ترینجیغ ها و فریاد های وحشتناک را بزنی...اما دیگر چه کار می تونی بکنی

آنه لیز جیغ زد:نمیخوام بشنوم

امیلی:آره!تو دیگه هیچ کاری نمی تونی انجام بدی!

آنه لیز جیغ زد:چرا میتونمـــــــــــــــــم

چشمان آنه لیزکاملا سیاهشدند و از دهانش خون جاری شد.رعد و برقی در قلب امیلی زد و همه جا تاریک شد.

امیلی هیچ جا را نمیدید...ناگهان نوری قرمز دور بدن آنه لیز به وجود آمد و آنه لیز با قیافه ی ترسناکش روی هوا معلق ماند

آنه لیز:دیگر معطل نمیکنم

امیلی:نمیتونی  منو تسخیر کنی

آنه لیز در حین حرف زدن جلو می آمد:میتونم خیلی خوب هم میتونم.تونمیتونیجلوی منو بگیری
 
امیلی وقتی دید آنه لیز جلو تر می آید شروع به عقب رفتن کرد:تو روش تسخیرت خیلی عجیبه

آنه لیز سرعتش را بیشتر کرد:وحشتناکه و پر از درد

امیلی:روش احمقانه ایه

آنه لیز عصبانی شد و  فریاد وحشتناکی زد:چی گفتی؟!

امیلی :تو فقط از اول تا آخر موقعی که منو برای تسخیر انتخاب کردی فقط در حال اذیت کردنم بودی.حتی بهم نگفتی برای چی این کارو میکنی...حتی نگفتی هدفت چیه هیچی بهم نگفتی من حتی اسمت هم نمیدونم!

آنه لیز:اسمم آنه لیز هستش.اگه من بمیرم همه ی جن های تو دنیا از بین میروند .پس من باید همیشه زنده باشمبه خاط همین بدن بقیه رو تسخیر میکنم تا به جای اونا زندکی کنم و زنده بمونم

امیلی:تو کار هر سالت همینه .ترس و وحشت و تسخیر.تا حالا فکر کردی که از خود آدما اجازه بگیری که تسخیرشون کنی؟

آنهلیز:فکر احمقانه ایه

امیلی:مثل کار تو

آنه لیز:من از انسان ها متنفرم.اونا هر  روز و شب میخندن و شادی میکنن در حالی که جن ها باید تو وحشت و سیاهی زندگی کنند و رنج بکشند .انسان ها به ما میگن هیولا در حالی که خودشون هیولا های بد جنسی هستن که فقط به خودشون اهمیت میدن

امیلی:تو هم مثل انسان ها هستی.فقط به خودت اهمیت میدی

آنه لیز فریاد زد:نه!من مثل اونا نیستم

امیلی داد زد:چرا !هستی!تو بدون اینکه حال انسان ها رو درک کنی تسخیرشون میکنی.تو حتی به خودت زحمت نمیدی که بدونی اونا هم غم دارند یا نه!

آنه لیز:فکر میکنی من دوست دارم با این انسان های مسخره سر و کله بزنم؟

امیلی:تو هم فکر میکنی اونا دوست دارن تو تسخیرشون کنی؟

آنه لیز:خیلی از اونا احمقن و نمیفهمن که دارن تسخیر میشن

امیلی:و این خیلی جالبه؟

آنه لیز:نه.این هم مثل خودشون مسخرس

امیلی ایستاد و داد زد:بسه دیگه

آنه لیز هم ایستاد

امیلی:تو خیلی غیر قابل تحمل و یه دنده ای!خیلی

آنه لیز خندید و گفت:خوب که چی؟

امیلی:دارم ازت متنفر میشم

آنه لیز لبخند زد:خوب...خیلی خوبه!

امیلی نزدیک آنه لیز رفت  و داد زد:همین الان از قلبم برو بیرون!

آنه لیز که توی هوا معلق بود روی زمین آمد.صورتش را نزدیگ امیلی آورد :نع!

امیلی لگد محکمی به زانوی آنه لیز زد و آنه لیز از شدت ضربه محکم روی زمین افتاد و از درد فریادی کوتاه کشید

امیلی:خودت خواستی

آنه لیز دوباره بلند شد و به سمت امیلی رفت.امیلی خواست به شکم آنه لیز مشت بزند ولی آنه لیز دست امیلی را گرفت و ناخن هایش را محکم در پوست امیلی فرو کرد

خوب از پوست دست امیلی جاری شد و امیلی جیغ کشید و به عقب پرید

امیلی فریاد زد:خودت خواستی !

و میله ی تقریبا دراز فلزی از پشت سرش در آورد

آنه لیز از ترس به عقب پرید و جیغ زد:اون رو از کجا آوردی؟

امیلی لبخند زد:من میدنستم که جن ها از فلز میترسند و حدس زدم آخر سر باهات رو به شم.به خاطر همین تصمیم گرفتم کارت رو یه سره کنم

آنه لیز از ترس نمیدانست چیکار کند.قیافه اش به حالت اول برگشت.اول اول منظورم قیافه ی همیشه گی اش نبود!قیافه اش شبیه انسان ها شد.موهایش کوتاه و سیاه شدند و چشمانش آبی شدند

امیلی لبخند زد.دید که آنه لیز از ترس نمیتواند کاری کند پس میله ی فلزی را برداشت بلند کرد و به طرف آنه لیز رفت

آنه لیز به خودش آمد .قیافه اش دوباره مثل جن ها شد ولی نتوانست هیچ حرکتی بکند فقط عقب عقب رفت....

امیلی با خنده گفت:کجا در میری جن کوچولو و ترسو؟

و به جلو حرکت کرد .

آنه لیز آنقدر عقب رفت که پشتش به دیوار خورد و دیگرنتوانست عقب برود.

امیلی جلوترآمد .میله ی فلزی را جلو ی آنه لیز تکان داد و گفت:هه.جن کوچولوی هزار ساله ی ما از این میترسه

آنه لیز لگد محکمی به شکم امیلی زد

امیلی از درد روی زمین نشست و جیغی زد

آنه لیز از فرصت استفاده کرد و به سمت دروازه ای دوید که میتوانست از طریق آن از قلب امیلی بیرون برود

دقیقا موقعی که داشت به دروازه نزدیک میشد امیلی بلند شد و او را گرفت و هل داد و روی زمین انداخت

آنه لیز همان طور که روی زمین افتاده بود عقب تر رفت.امیلی که یک دستش روی شکمش بود با عصبانیت دادزد:حالا وقت انتقام منه

خواست لگدی به شکم آنه لیز بزند که آنه لیز جاخالی داد به زور ایستاد و عب عقب رفت.

آنه لیز داد زد:ولم دختره ی پر رووووو

و خواست در برود که امیلی با عصبانیت میله ی فلزی را محکم در قلب آنه لیز فرو کرد

چشمان آنه لیز پر از ترس و درد شد

میله ی فلزی کاملا در قلب او فرو رفته بود و از پشت کمرش بیرون زده بود

امیلی نفس نفس میزد و با ترس به  آنه لیز نگاه میکرد.منتظر بود که  آنه لیز به او حمله کند

آنه لیز دست لرزانش را روی قلبش گذاشت و خون سیاه را لمس کرد نگاهی به خون سیاه روی دستش انداخت...از درد روی زمین افتاد...چشمانش تار می دیدند....بدان آن که بتواند خودش را کنترل کند از پشت روی زمین افتاد و میله ی درون قلبش جا به جا شد و قلبش را کاملا از بین برد.

امیلی با تعجب و ترس به آنه لیز نگاه میکرد.انتظار هر چیزی را داشت به جز این اتفاق...

آنه لیز دیگر چیزی نفهمید...چشمانش آرام آرام بسته شدند و آخرین چیزی که دید سیاهی پلک هایش بودند.....























این داستان ادامه دارد....

10 نظر برای ادامه....

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()