تبلیغات
sunflower in october - sunflower in february

sunflower in february

سه شنبه 22 مرداد 1398 03:48 ب.ظ

The writer: Ranna-


نتیجه تصویری برای ‪sunflowers in february‬‏


من چند وقت پیش یه کتابی خوندم به اسم "آفتابگردان در زمستان" (sunflower in february) که واقعا دیوونش شدم!کسایی که اینستامو دارن متوجه عمق فاجعه میشن!

این کتاب چیز خاصی نداشت...نه قلم نویسنده اش فوق العاده بود و نه کاراکتراش پرستیدنی بودن!یه کتاب عادی بود،با کاراکترای عادی که یه نویسنده ی عادی نوشته بودتش.

بزار داستانشو برات بگم...لی لی،یه دختر پونزده ساله اس که طی یک تصادف میمیره،روح لیلی فردا صبحش بیدار میشه و جنازه ی خودشو درب و داغون پیدا میکنه.روح لیلی چند ماه همینطوری توی برزخ گیر میکنه و لی لی به ناچار نابود شدن خانواده اش رو میبینه،توی مراسم خاکسپاریش حضور داشته  همه چیز رو میدیده.میدید که چطوری برادر دوقلوش به سمت مواد و خطر نزدیک میشد و میدید چطوری مادرش خودشو سرزنش میکرد و...همه چیو!لیلی حاضر بود همه چیزشو فدا کنه تا بتونه دوباره طعم سیب زمینی سرخ کرده رو بچشه یا لغزش قطرات آب روی پوستشو احساس کنه یا حتی یکبار دیگه بتونه خانوادش و دوستاش رو بغل کنه،اما خب...اون همین الانشم چیزی برای فدا کردن نداشت!تا اینکه یه شب روح برادرش از بدنش میاد بیرون و طی اتفاقاتی،برادرش تصمیم میگیره چند روز اضافه تر به لی لی بده...و اینجوری میشه که لیلی وارد جسم برادرش میشه و یک زندگی دیگه رو شروع میکنه.تصمیم میگیره کارایی رو کنه که همیشه میخواست قبل از مرگش انجام بده(توی این راه پدر و مادرش هم میفهمن و کمکش میکنن)،لیلی یه نامه نوشت برای تمام کسایی که دوسشون داشت،برادرشو نجات داد ولی البته که روح لیلی اینجوری آزاد نمیشد،به طرز اتفاقی لیلی قاتل خودشو میشناخت ولی به دلایلی(نگم که اسپویل نشه!)لوش نداده بود،نقشه ای کشید و قاتلش خودشو معرفی کرد و البته...لیلی بخشیدش!.و بعد...لیلی رفت!و زندگی بقیه ادامه داشت.

 

من کسی نیستم که این سبک کتابا رو بخونم،اولش که دوستم داستانشو تعریف کرد با خودم گفتم وح چه مسخره و تخیلی!اما این خیلی فاکی بود...نمیدونم چطوری بگم چقدر دوسش دارم!

میدونی چرا؟چون این کتاب یه حقیقت لعنتی توی خودش داره...مرگ!

این کتاب و اتفاقاتی که درش افتاد یه تلنگر بود برام،که پاشم و زندگی کنم...چون من نمیدونم کی قراره بمیرم و من میخوام وقتی بمیرم،که تمام کارامو انجام داده باشم.

این یه تلنگر بود برام،که پاشم و برم شیر آبو باز کنم تا سردیشو روی پوستم احساس کنم...تا برم و دست کسایی که دوست دارمو لمس کنم

برام یه تلنگر بود تا برای آدمای مهم زندگیم نامه بنویسم،تا یه لیست درست کنم به اسم "کارایی که قبل از مرگم میخوام انجام بدم"

و برام تلنگری بود تا از جام بلند شم!

شاید هیچوقت این کتابو نخونی،به خاطر همین من الان بهت نتیجه ای که از کتاب گرفتمو بهت میگم.

این لیستو درست کن،تلاش کن تا انجامش بدی.

نا امیدی رو فعلا بزار کنار چون وقتی که موقع رفتنش شد وقت کافی برای نا امیدی داری...طوری زندگی کن که وقتی داشتی میرفتی نا امید نباشی.

ببین،ما نمیدونیم دقیقا اونور مرگ چیه..شاید بهشت و جهنمه شاید زندگی بعدیه...و شایدم هیچی نیست!

به هر حال من یکی که چیزی از زندگی قبلیم یادم نمیاد و مطمئنم توی بهشت یا جهنم قرار نیست احساس"اینجا بودن" رو داشته باشم پس بزار بچسبیم به همین الان...ها؟

بیا تا دیر نشده بقیه رو ببخشیم،اونایی که دوست داریمو بغل کنیم و نامه هامونو بنویسم.نقاشیامونو بکشیم و متنامونو بنویسم،بیا هر غلطی که میخوایمو سریع تر بکنیم چون این زمان لعنتی بعضی وقتا خیلی سریع میگذره!

درسته که یه کارایی که نمیشه تا بعد سن قانونی انجام داد،فقط بیا امیدوار باشیم که اونقدر زنده باشیم که بتونیم اون کارا رو کنیم!

این پست انرژی منفی نیست،فقط حقیقت اینه که همه یه روزی میریم و باید باهاش کنار بیایم!

فقط میخوام بگم بیا حالا که همه هستیم،این این "بودن" لذت ببریم.

اصلا بیا یه کاری کنیم...میدونی که من آدم جوگیریم...من بعد از خوندن چند تا کتاب،یه کاریو شروع کردم که کتاب بهم گفت که منم بهت میگم،تو هم انجامش بده

اگر دفتر خاطرات داری میتونی اون تو انجامش بدی اگرم نه،یه جایی رو پیدا کن دیگه من نمیدونم

"آیا امروز روز خوبی برای مردنه؟"

این جمله رو به عنوان تیتر بالای صفحه با قرمز بنویس.هر روز به این صفحه نگاه کن و قبل از اینکه جوابتو برای این سوال بنویسی،فکر کن.به این فکر کن که چقدر از کارات رو انجام دادی،به این فکر کن که چقدر کار انجام نشده داری...چقدر حرف نزده داری و چقدر کلمه درونت داری که هنوز روی کاغذ نیاوردیشون.

به آرزو هات فکر کن،به آدمای مهم توی زندگیت فکر کن و به این فکر کن که اگه همین روز بری،چه احساسی بهشون دست میده.بعدش بنویس...بعدش بگو که امروز روز خوبی برای مردنه یا نه.

"چرا امروز روز خوبی برای مردن نیست"

صفحه ی بعدش اینو بنویس...لطفا ننویس "چرا امروز روی خوبی برای مردنه" چون...عجیبه!بیشتر وادارت میکنه به اینکه بخوای توی صفحه ی قبل بنویسی "اره"!.انی وی...جوابتو هم پایینش بنویس.بنویس چرا نمیخوای بمیری.هر روز این کارو تکرار کن...هر روز!

اگر داشتی وسوسه میشدی تا بنویسی "آره"،یه صفحه ی دیگه پیدا کن و دلایلی رو بنویس که میتونی بابتشون زنده بمونی،چیزایی رو بنویس که باید براشون زنده بمونی،به خودش وجود کسایی رو یاد آوری کن که میخوای کنارشون باشی...و ادامه بده.

و اینو یادت باشه...که همیشه کسایی هستن که حمایتت کنن و دوستت داشته باشن.هر چقدرم که احساس ناراحتی و تنهایی کنی...هر چقدرم که این روزهایی که ازشون میگذری بد باشن...یه روزی میرسه که همه چی درست میشه،یه روزی میرسه که تو خوشحال خواهی بود،یه روزی میاد که تنها نباشی!

فقط باید یکم صبر کنی...میتونی به خاطر من این کارو بکنی؟

کار بعدی که میگم انجام بدی رو قبلا هم گفتم،یه کاغذ بزرگ بردار و هر چی دوست داری روش بکش،هر چیز خوشگلی که تا حالا دیدی رو بکش یا بنویس.رنگ مورد علاقتو بهش بزن و حسابی جیگرش کن!کاری کن که وقتی نگاهش میکنی حس خوبی بهت دست بده.بعدش روش بزرگ بنویس"

"امروز خودتو نکش"

"امروز نرو"

"امروز بمون"

و هر چیزی که باعث میشه یادت بیوفته که یه روزی به همون نویسنده خل و چله ی وبِ آفتابگردون در اکتبر قول دادی که زنده بمونی و خوشحال باشی...قول دادی که ادامه بدی و به آرزو هات برسی و بچچچ من اهمیت نمیدم که منو میشناسی یا ازم بدت میاد یه روزی ازم تشکر میکنی که با روشای مسخرم زنده نگهت داشتم ختثقرهاترگثکسم

خب آرامش خودمونو حفظ میکنیم و ادامه میدیم.بعدش چیزی که ساختی رو بچسبون به دیوار اتاقت،به کمدت،به درت،یه جایی که هر روز ببینیش و بخونیش:)))

یه کار دیگه هم میتونی بکنی...لیست کارایی که میخوای قبل از رفتن انجام بدی.بنویسش،هر کاری که دوست داری انجام بدیو بنویس و به خودت قول بده همشونو انجام بدی...میخوای یکم از لیست من بخونی؟

 

-تتو بزنم

-تا ساعت چهار صب با دوستام توی جاده باشیم و خل و چل بازی در بیاریم

-تموم کردن لیست کتابایی که میخوام بخونم

-مستقل باشم

-کلوپ بزنم(این کلوپ یه جریانی داره که اگر خواستید بدونید ازم بپرسید منم بهتون میگم:))) )

-چاپ کردن کتاب خودم

-یه روز با لباس یه شخضیت کارتونی و کلی یادکنک هلیومی برم تو خیابون و به بچه ها بادکنک بدم

-با دوستام برم شمال!

-با دوچرخه مسافرت بریم

-با یکی از دوستام زندگی کنم

-بعد از 18 سالگیم با دوستام بریم شهر بازی!

-سقوط آزاد!

-دیوارای خونمو یا اتاقمو خود درست کنم

-جرعت حقیقت کثیف بازی کنم

-یه تاثیر مثبتی بزارم

-موهامو تا پایین کمرم بلند کنم و بعد تهشونو رنگ کنم،بعشدم خودم کوتاهشون کنم

-با دوستام جمع شیم دور هم و تا صب فیلم ترسناک ببینیم (زیر بتو با پاپکرن و پیتزا:") )

- با دوستام بریم کل تهرانو بگردیم و تهران که تموم شد میریم شهرای دیگه هم میبینیم

 

و خیلی کارای دیگه،کارای کوچیک و مسخره،مثل همین کارای خنده دار...باورت میشه همین چیزان که منو اینجا نگه داشتن؟تو هم از این لیستا داری؟اگه نداری درستش کن...باور کن به آدم امید برای زندگی میده!:)))

 

خب حالا من این همه حرف زدم،نوبت توعه.

بهم چند تا از کارای لیستتو بگو!

بهم دلایلی رو بده که میتونی بابتشون زنده باشی!

و بهم بگو...با وجود تمام این چیز ها...امروز روز خوبی برای مردنه؟




Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 19 شهریور 1398 11:05 ب.ظ