تبلیغات
sunflower in october - یه چیز قشنگ!

یه چیز قشنگ!

چهارشنبه 23 مرداد 1398 07:18 ق.ظ

The writer: Ranna-

"امروز قشنگ شروع شد

این جمله ایه که از ساعت شیش صب تا الان داره تو ذهنم تکرار میشه.

من دیروز ساعت یک و نیم بعد از ظهر از خواب بیدار شدم (این حجم از گشادی در من قابل تحسینه) به خاطر همین فهمیدم که من شب نمیتونم راحت بخوابم و همینطورم شد،تا ساعت یک فقط داشتم تو جام وول میخوردم.

از اول تابستون آدمای مختلفیو میدیدم که تجربه هاشونو از تماشای طلوع آفتاب تعریف میکنن و حتی یکی از دوستای صمیمیم هم ماه پیش بهم گفت بیا ساعت شیش پاشیم طلوعو ببینیم بعدش بخوابیم!خب این ایده خنده دار بود و منم این حجم از تنبلی رو در خودم میبینم که وقتی میخوابم دیگه به بهونه ی تماشای طلوع از خوابم نمیگذرم و اینجوری شد که من اون شب طلوعو ندیدم!

اما دیشب به سرم زد که بیدار بمونم تا طلوعو ببینم،اما فکر کردم تنهایی که حال نمیده...میده؟؟

و اینطوری شد که طی یک حرکت ناگهانی به دوستم مسیج دادم (تاکید میکنم ساعت یک و نیم صبح) که هیییی بچ میای تا صبح بیدار بمونیمو طلوع خورشیدو ببینیم؟

از اونجایی که امروز از اولشم قرار بود "قشنگ"شروع بشه،اونم گفت که اتفاقا قصد داشته بیدار بمونه تا طلوعو ببینه.پس با هم بیدار موندیم.اولش هر کدوممون رفتیم واسه ی خودمون چرخیدیم.فک کنم تا ساعت چهار فقط داشتم تو یوتیوب چرت و پرت میدیدم(که چرت و پرت دیدنم باعث شد علاقه ام به کایلی جنر پودر شه بره هوا!).نا گفته نماند که اون لا به لا هم جدگیر میشدم آهنگ ملو میزاشتم و از پنجره بیرونو نگاه میکردم،بزار به این اشاره کنم که ما طبقه ی دوم تخت دو طبقه میخوابم و جلوی خونمون هم رودخونه اس با کلی درخت پس یه ویوی خفن داشتم برای اینکه خل و چل بازی در بیارم!بعدش هم که همون در و بر ساعت چهار دوستم مسیج داد که هنوز بیداری؟منم گفتم آره و نشستیم یکم گپ زدیم تا ساعت پنج و نیم که خسته شد و گف چشاش دارن میسوزن،گفت میره میخابه و بهم سپرد که هر وقت خورشید داشت طلوع میکرد عین خر بهش مسیح بدم اونم قول میده بیدار شه.منم بیکار نشستم و تغییر رنگ آسمونو نگاه کردم...آخ که چقد قشنگ بود!:")

بماند که خودمو چطوری پاره کردم تا درسا رو بیدار کنم...جدا از این...خیلی قشنگ بود!

آسمون رنگی بود،از سیاهه سیاهه سیاه یدفعه ای تبدیل شد به آبیه تیره،بعدش ارغوانی،بنفش،صورتی،یه چیزی بین سفید و آبی،بعدش آبیه کمرنگ،زرد،آبیه کمرنگ!

پرتو های نور از لای درختا دیده میشدن،سایه ها آروم آروم روی زمین تشکیل میشدن...صدای جیرجیرکا یواش یواش خاموش شد و خیابونی که انگار توی سکوت و خواب عمیقی فرو رفته بود، یک دفعه ای بیدار شد.

نور دوباره روی گلدون گلای آفتابگردونم افتاد و رنگ همه چیز دوباره برگشت.

آهان راستی خورشید،خورشیدم آروم آروم از لابه لای ساختمونا پیداش شد،هنوزم کامل دیده نمیشه اما نورش خیلی قشنگه!

میبینی اینا رو؟این هم از چیزایی بود که باعث شد تو خلوت خودم الکی لبخند بزنم،ذوق کنم و بخوام دوباره اتفاق بیوفته و من تماشاش کنم.

حتی یه مورد دیگه به لیست کارای قبل از مرگم اضافه کردم!

"درسا یه روز برای شب نشینی که اومد خونه ی من(ترجیحا بعد از 18 سالگی!)کل شبو بیدار بمونیم و خل و چل بازی در بیاریم،بعد ساعت چهار که شد از خونه بزنیم بیرون و عین این فیلما روی چمنا دراز بکشیم و آسمونو نگاه کنیم،تا وقتی که نور آفتاب صاف بیوفته توی چشممون و مجبور شیم برگردیم خونه ولو شیم"

شاید اون احساس ذوقی که من اون لحظه داشتمو نتونم راحت بنویسم،اما میتونم بگم که توی رنگای صورتی،بنفش،آبیه کمرنگ و زرد خلاصه شدن،اولین رنگ هایی که باهاشون روزمو شروع کردم!:)))

میدونی چیه...شایدم الکی دارم احساساتیش میکنم بیخوابی انقد به مغزم فشار اورده که اخرش انقد چرت و پرت گفتم درسا گف داره میره بخابه و منو هم به خواب دعوت کرد:)))

خنده دار این بود که وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم تا بخوابیم،به هم گفتیم صبح بخیر!:))

طلوع آفتاب مثل بیدار شدن بود،انگار همه چیز و همه کس داشتن دوباره بیدار میشدن،کمی شادتر از ظهر،کمی امیدوار تر از شب.

داشتن بیدار میشدن تا باز هم ادامه بدن،تا پیاده روی و رزش کنن یا برن تره بار میوه بخرن!

و اون مردیم که با تیشرت ورزشیه آبی نفتی و کله ی کچل داشت ورزش میکرد هم لبخند زده بود

خانمی که سبدشو محکم چسبیده بود تا از دستش ول نشه و میوه ها روی زمین پخش و پلا نشن هم لبخند زده بود.

دختری که طبقه ی دوم  یه تخت دو طبقه نشسته بود و از پشت پنجره همه چیز رو نگاه میکرد هم لبخند زده بود.

"امروز قشنگ شروع شد"

 




Comments: نظرات
Last edit: چهارشنبه 23 مرداد 1398 07:57 ق.ظ