STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت ششم)
پنجشنبه 13 خرداد 1395 | 11:55 ق.ظ
قسمت ششم

این قسمت:تبعید
آنه لیز چشم هایش را باز کرد...

ایستاد....قلبش خیلی درد میکرد....

به قلبش نگاهی انداخت...کاملا سوراخ شده بود و خون سیاهی از آن جاری بود

همه جا تار و سیاه بود.هیچ کس آنجا نبود

-آنه لیز

آنه لیز از ترس میخکوب شد...آیا اونی که حرف میزد خدای جن ها بود؟

-آنه لیز!

آنه لیز به سمت صدا برگشت.هزاران آدم آنجا بودند!آدم هایی از قرن ها و سال های مختلف!

ناگهان نوری بالابی سر همه ی آدم ها ظاهر شد و جنی ترسناک و بزرگ از آن بیرون آمد.او موهای سفید  و بلندی داشت آنقدر که تا پاهایش میرسید.دامن سفید و بلندی داشت.مثل آن دامن ها که جن ها را موقع مرگشان با آن ها میسوزانند!

-آنه لیز!به من نگاه کن

آنه لیز  با ترس به او نگاه کرد:ب...ب...بله

-تو برای چه اینجایی؟

صدایش در فضا پخش میشد.آنقدر با عصبانیت حرف میزد که متوجه نبود دارد بلند ترین فریاد ها را میزند

آنه لیز:من...من...ام...

-گفتم برای چه اینجایی؟

آنه لیز:من....نمیدونم...

-پس نمیدونی؟حتی نمدونی اون سوراخ روی قلبت برای چیه؟

آنه لیز:من...هیچی یادم نمیاد....

-آنه لیز.به لباست نگاه کن؟

آنه لیز با چشم های پر از ترس به  لباسش نگاه کرد...باورش نمیشد.او هم دامت خیلی خیلی بلند و سفیدی بر تن داشت و...میله ی فلزی در قلبش فرو رفته بود که از بغل آن خون بیرون پاشیده بود

آنه لیز جیغ زد

-آنه لیز تا حالا تو آینه به خودت نگاه کردی؟

آینه ای جلوی آنه لیز ظاهر شد.آنه لیز دختری آشفته را در آینه دید.دختر آشفته ای که لباس جن های مرده را بر تن داشت .میله ی فلزی در قلبش فرو رفته بود و خون از قلبش رو لباسش جاری و خشک شده بود.موهایش کمی بلند شده بود و همه ی موهایش آشفته و راکنده بودند.روی صورتش  و رگ گردند جای زخم جنگ هایی بود و زیر چقم هایش سیاه شده بود.او آنه لیز بود

آنه لیز چیزی را که میدید باور نمیکرد

-درسته آنه لیز تو مردی

آنه لیز چشم هایش گرد شد:من...مردم؟

با عصبانیت تمام:بله تو مردی. یک دختر سیزده ساله تو را کشت

آنه لیز:چی؟

-امیلی!یادت نمیاد؟میخواستی تسخیرش کنی.

آنه لیز هیچی یادش نمیامید

-پری ها ترسناک ترین جن دنیا را نود و نه سال شکست دادند و زندانی کردند.چرا؟یک دختر سیزده ساله توانست بزرگترین جن دنیا را بکشد.چرا؟

آنه لیز همه چیز را یادش آمد:پری ها...زندان...نقشه هایش...امیلی!

-به این آدم ها نگاه کن!!؟

آنه لیز با ترس به همه   ی انسان هایی که عین مگسمه ایستاده بودند نگاه کرد

-اینا رو نمیشناسیشون؟

آنه لیز: این...ها ..حتماخیلی پیر...و قدیمی هستند....

-اینا تمام کسانی هستند که تو تسخیر کردی

آنه لیز مات و مبهوت به همه انسان ها نگاه کردند

پرسید:من...همه ی هزار تا ی این ها را تسخیر کردم؟

-بله.همه شان پیر جوان کودک و ...بودند.اما هیچکدام کمتر از سیزده سال نداشتند و هیچ کدام نتوانستند تو را شکست دهند.اما یک دختر سیزده ساله...؟

آنه لیز با خجالت سرش را پایین انداخت

-چرا آنه لیز؟هان؟تو کی هستی؟تو کی هستی

داد زد:با تو ام.جواب بده!

آنه لیز:نمیدونم

-برای جی از اون دختر شکست خوردی؟

آنه لیز:نمیدونم

-برای چی در برابر یه دختر بچه کوچولو تسلیم شدی؟

آنهلیز اشک هایش جاری شدند:نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...

-تو بزرگترین جن دنیا بودی!

آنه لیز هیچی نمیگفت

- من تو رو به مدت ده هزار سال ...به تعداد همه ی انسان هایی که تسخیر کردی به خانه ی امیلی تبغید میکنم

آنه لیز:تبعید...خانه ی امیلی...منظورتان چیست؟

-تو تمام افراد خانواده ی امیلی را میکشی و خانه ی آنها را تسخیر میکنی و تا ده هزار سال تنها  زندگی میکنی.هر کس فهمید یک جن مرده در آن خانه است ا را هم میکشی.

آنه لیز:نه....

-همین که گفتم...تبعید!

دور آنه لیز هاله ی ترسناک و سیاهی اینجاد شد و او را به جای عجیب غریبی فرستاد....به دنیای جن ها

آنه لیز:من...اینجا چی کار میکنم؟

صدای ملکه ی جن ها توی سرش پیچید:هر چی جن زنده و مرده در دنیا هست انجاست...تو باید در میان این همه جن همزادت را پیدا کنی و از او برای راه پیا کردن به دنیای انسانها کمک بگیری.هر کاری میکنی بکن.فقط زود تر کارت را انجام بده.

آنه لیز به اطراف نگاه کرد.میان اینهمه جن چگونه باید همزادش را پیدا میکرد؟

آنه لیز قدم برداشت.با هر قدمی که بر میداشت...دنباله ی لباس سفید و بلند ترسناکش روی زمین کشیده میشد.

او راه میرفت و همه به او زل زده بودند

آنه لیز هم با چشمان سرد و بی روحش همه را زیر چشمی نگاه میکرد

صدای پچ پچ هایی را میشنید:

-او آنه لیز است؟

-اون بزرگ ترین و ترسناک ترین جن دنیاست پس  چرا اینجاس؟

-شنیدم تبعید شده

-وا خاک عالم چرا؟

-به لباسش نگاه کن؟

-ینی یعنی اون مرده!!؟؟

-کشتنش

-کی جرعت کرده این کارو بکنه؟

-یه دختر سیزده ساله

-نگوووووووووووووووووو

آنه لیز داشت اعصابش از این پچ پچ ها خورد میشد .از عدد سیزده و دختر بچه ها حالش به هم میخورد

-مایه تاسفه برای این جن که از یه بچه ی سیزده ساله شکست بخوره

-واقعا!!!

آنه لیز واقعا عصبانی شده بود!قدم هایش را تند تر و بلند تر کرد

-ههههههه قیافش رو نگاه!فکر کرده کیه!

-وقتی از یه دختر سیزده ساله شکست میخوره دیگه کیه؟

صدای خنده های یواشکی پشت سرش را شنید خیلی عصبانی شد

-برو بابا نگاه کن عین ملکه ها هم راه میره تبعید شده ی بد بخت

آنه لیز با صدای ترسناک عصبانی و گوش خراشی فریاد کرد:خفــــــــــــــــــــه شـــــــــــــــــــید!

همه ی جن ها دستشان را روی گوششان گذاشتند و وقتی حرف آنهه لیز تموم شد آرام دستشان را از گوششان برداشتند!

یک جن جلو آمد و جلوی آنه لیز ایستاد :تو فکر کردی چیهستی؟کی هستی؟هان خانوم تبعید شده؟تو از یه دختر سیزده ساله شکست خوردی!اون کشتت!!ها ها ها ها!میدونی چرا؟چون....

آنه لیز با همان صدای گوش خراش و طنین انداز فریاد زد:چون تو یه فضول احمقی

جن گفت:برو بابا

آنه لیز لبخند زد:خوب...خودت خواستی...

و....








این داستان ادامه دارد

10 نطر برای ادامه



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()