STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت هفتم)
دوشنبه 17 خرداد 1395 | 05:03 ب.ظ
قسمت هفتم

این قسمت:گمشده...
آنه لیز:خودت خواستی

و میله ی فلزی را از درون قلبش کشید بیرون

وقتی میله را از قلبش بیرون میکشید از درد جیغ وحشتناکی میکشید.

وقتی میله کامل در اومد آنه لیز سیع میله را درون قلب جن فرو کرد.جن فریاد وحشتناکی کشید.آنه لیز میله را بیشتر در قلب جن فرو کرد آنقدر که میله از پشت کمر جن بیرون زد و خون سیاهی از قلب و کمر جاری شد.آنه لیز میله را از قلب جن بیرون کشیدو جن بی جان روی زمین افتاد

آنه لیز میله را دوباره در قلب خود فرو کرد و میله دوباره س جایش برگشت و از کمر آنه لیز بیرون زد

آنه لیز با چشم های سرد و بی روح و خشمگین خود نگاهی ترسناک  به جن های اطراف خود کرد و فریاد زد:نفر بعدی کیه؟

جن ها با وحشت به هم نگاه میکردند.

آنه لیز فریاد زد:اگه یک بار دیگه این بی احترامی را از هر کدامتان بینم...این بلا سرتان میاید.

و با قدم های محکم و بلند از آنجا رد شد.

با خود میگفت:همزاد!....همزاد!آخه من همزادمو از کجا گیر بیارم؟

یک جن را بغل دستش دید که بر خلاف همه داشت به چشم های آنه لیز نگاه میکرد.هیچکس جرعت نداشت حتی به میله ی درون قلب آنه لیز نگاه کند.

دستش را به طرف جن دراز کرد و فریاد زد:تو!

جن با شجاعت پرسید:من؟

آنه لیز:بله تو.بیا اینجا

جن با قدم های آهسته به طرف آنه لیز رفت

آنه لیز با قدرتی که داشت جن را به طرف خود کشید و در گوشش گفت:خلوت ترین جای این سرزمین کجاست؟!!

جن آرام گفت:دره ی مرگ...میگن اونجا محل مرگ خدای جن هاست...و نفرین شده است...هیچکس تا به حال اونجا نرفته.

آنه لیز جن را ول کرد:ممنون

وبه طرف دره ی مرگ به راه افتاد.بعد از یک ساعت رسید.لب دره ایستاد.منظره ی بی روح و سردی داشت.همه جا سیاه بود...درختان بی برگ خشک شده علف های خشک شده و سیاه...خفاش هایی که در سیاهی شب پر میزدند...

یک قدم دیگر برداشت و لب لب دره ایستاد.موهایش و دامنش در باد تکان میخوردند

پرسید:کسی اینجاست؟

صدایش در همه جا طنین می انداخت.      

دوباره پرسید:کسی اینجا نیست؟

ناگهان صدایی ضعیف آمد....

-تو کی هستی؟

آنه لیز:تو کجایی؟چرا من نمیبینمت؟

-تو کی هستی؟

آنه لیز آهی کشید:خودمم نمیدونم

یکدفعه دستی از زمین بیرون آمد و خودش را بیرون کشید.لباسش سفید و پاره پاره و پر از خون بود.موهای سفیدش جلوی صورتش را گرفته بودند.

آنه لیز با تعجب:تو...کی هستی؟

دستش را بالا آورد...کمی از قسمت های پوستش کنده شده بود و فقط استخوانش معلوم باد.با دستش موهایش را کنار زد.نصف صورتش استخوان بود!

-تو واقعا نمیدونی کی هستی؟

آنه لیز با تعجب نگاه میکرد:م...من...نه!

-با من بیا...

دستش را به سمت  انه لیز دراز کرد

آنه لیز:من..بـ...

-گفتم با من بیا

آنه لیز دست او را گرفت....

آنه لیز:جیغغغغغغغغغغغغغ

با سرعت نور هر دو زیر خاک کشیده شدند

آنه لیز چشم هایش را باز کرد..جرعت نداشت به اطراف نگاه کند...در نگاه اول همبان دختر با موهای سفید را دید...

دختر:دنبالم بیا

و با سرعت به طرف سیاهی رفت

آنه لیز دنبالش دوید:وایسا...یکم آروم تر برو

در سیاهی آنه لیز فقط میتوانست دنباله ی دامن سفید او را ببیند

سرعتش را بیشترکرد تا به او برسد

ناگهان دختر ایستاد

آنه لیز هم به او رسید:ام...چرا ایستادی؟چیزی شد؟

ناگهان نور وحشتناکی جلویشان ظاهر شد

آنه لیز جیغ زدو دست هایش را جلوی صورتش گرفت...

دختر دست آنه لیز را کشید و به درون نور  برد...

آنه لیز چیزی نمیدید.همه جا سیاه بود.ناگهان در بین تاریکی همان دختر را دید

آنه لیز:تو کی هستی؟اینجا کجاست؟برای چی مرا آوردی اینجا؟

دختر:من هلن هستم...یعنی بودم....اینجا هم مکانی بدون روحه!

آنه لیز:مکانی بدون روح؟

هلن:جایی که فقط کسانی که مرده اند و زجر بسیاری در مرگشان کشیده اند میتوانند اینجا بیایند.

آنه لیز:نگفتی....بای چی مرا اینجا آوردی؟

هلن:ازت بپرسم چرا

آنه لیز:چی؟

هلن:چرا به این مکان نفرین شده آمدی؟

آنه لیز آهی دردناک کشید:داستانش طولانی است...

هلن:برایم بگو...میتوانم کمکت کنم

آنه لیز:من....من ترسناک ترین جن دنیا بودم...هزاران نفر را تسخیر کرده بودم....همه شان بیشتر از بیست سال داشتند ولی من شکستشان دادم....اما وقتی میخواستم یک دختر سیزده ساله را شکست بدم نتوانستم....میخواستم تسخیرش کنم.....ولی اون...اون....

اشک از چشمانش جاری شد:اون مرا کشت...من تبعید شدم....یه مرده ی تبعید شده....

هلن پرید وسط حرفش:آه...تو هم مثل منی...غهمیدم...دیگه نمیخواد ادامه بدی....من میدونم

آنه لیز به او نگاه کرد:تو....

هلن:درسته...من هم مثل تو بودم....یه جن موفق...من هم افراد زیادی را تسخیر کردم...اما یکی از کسانی که میخواستم تسخیرشان کنم مرا کشت.اسمش سوزان بود.پانزده سالش بود...خفه ام کرد...

یقه ی لباسش را کمی پایین آورد و جای زخم بزرگی روی گردنش را به آنه لیز نشان داد.

هلن:من هم تبعید شدم...به اینجا تبعید شدم...بهم گفتن باید همزادت رو پیدا کنی و از اون کمک بگیری...سال ها دنبال همزادم گشتم..ولی پیداش نکردم...اونقدر گشتم که نفهمیدم سال های عمرم همینطوری دارند میگذرند تا اینکه مردم!

آنه لیز:فهمیدی همزادت کیه؟

هلن:نه...ولی فهمیدم قبلا برای خودم زندگی داشتم...

اشکی از گونه اش پایین ریخت:فهمدم من هم مدتی انسان بودم...خانواده داشتم ..اسمم هنوریا بود...چهارده ساله بودم که مردم....فکر کنم در اثر یک قتل یا یه همیچین چیزی مردم....بعدش وقتی چشمام رو بعد از مدت ها باز کردم اینجا بودم....نمیدانم چطوری...ولی از اینجا بیرون رفتم و بعد....اتفاقاتی که برای تو  افتاد..برای من هم افتاد...

آنه لیز:یعنی...

هلن :یعنی تو هم یک انسان بودی!

آنه لیز چشمانش گرد شدند:چی؟

هلن:تو هم یک انسان بودی!تو هم خانواده داشتی...زندگی داشتی...

لبخندی به  آنه لیز زد:اگر بتوانی خانوادت ات ...سرگذشتت را پیدا کنی....حتما همزادت را هم پیدا میکنی...

آنه لیز احساس کرد دارد به دره ی مرگ بر میگردد و هلن از او دور میشود:هلن!وایسا من هنوز ازتــ...

نتوانست حرفش را تمام کند...چون وقتی به خودش آمد دید همانجایی ایستاده که هلن او را به درون زمین کشید

احساس کر غمی در دلش جریان پیدا کرده است....

جن ها احساس ندارد...اما آنه لیز احساس میکرد...

زد زیر گریه ....گریه کرد....گذاشت این دفعه غم او را تسخیر کند

با گریه فریاد زد:چرا؟چرا من باید اینجوری باشم؟

روی زمین افتاد و همین طور که روی خاک ها نشسته بود اشک میریخت....احساس میکرد گمشده ای دارد...مثل اسباب بازی که سال هاست گم کرده بود....

باز هم اشک ریخت...فریاد زد...او گمشده اش را میخواست....از ته دل میخواست گمشده اش را پیدا کند....

بلند شد..و اشک هایش را پاک کرد...فریاد زد:پیدایت میکنم....اگر پیدایت نکردم...آنه لیز نیستم...

ولی به خودش شک داشت....دیگر نمیدانست کیست...آنه لیز است؟یک جن است؟یا یک انسان است با یک اسم دیگر...

احساس میکرد گمشده اش به او نزدیک است....اما کجاست....کجاست...؟

















این داستان ادامه دارد....

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()