STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده (قسمت هشتم)
جمعه 21 خرداد 1395 | 10:17 ب.ظ
قسمت هشتم

این قسمت:جن ها جن نیستند
چند روز بود که داشت میگشت....

احساس می کرد که هیچ وقت گمشده اش را پیدا نمی کند....

او تمام مکان های ساکت و خلوت آن قسمت شهر را گشته بود...

روی چمن های خشک شده نشست....

همزادش کی بود؟

اسمش قبل از مرگ چی بود؟

چگونه مرد؟

برای چه مرد؟

خانواده اش کی بودند؟

چند سالش بود؟

اصلا او آنه لیز بود؟

شاید جواب این همه سوال هایش در جاهای خلوت نبود....

روز بعد آنه لیز باشنلی بر روی سرش به طرف شهر رفت...

چقدر شلوغ بود...بعضی از جن ها میخندیدند و برخی بی احساس راه میرفتند....

با خودش گفت:حالا من چطوری کسی رو پیدا کنم که بتونه کمکم کنه؟

ایستاد و حس عجیبی پیدا کرد...با خودش گفت:انسان ها وقتی یه فکر عالی میکننیه حسی پیدا میکنن...اسم اون حس چیه؟

وارد یک مغازه شد...

پرسید:ببخشید ....

فروشنده:اوه...سلام خانوم...میخواید انگشت بخرید؟

آنه لیز:انگشت؟

فروشنده :مگه تابلوی مغازه رو  نخوندید؟اینجا انگشت فروشیه!انگشت سرخ شده...انگشت سخاری!خورشت انگشت....انگشت مخلوط...انگشت پپرونی....

آنه لیز تو دلش:ایی!

آنه لیز:انگشت پپرونی؟...نه ممنون...من فقط میخواستم یه چیزی بپرسم....

فروشنده با بی میلی:هیییییی...این مشتری ها قدر انگشت انسان رو نمیدونن....خوب بپرس خانوم بپرس...

آنه لیز احساس کرد شنلش دارد از روی صورتش می افتد.سریع شنلش را بالاتر کشید و پرسید:این دور و بر ها کتابخانه ای هست؟

فروشنده :آه....منبع اون کتاب های مسخره رو میخوای؟ّه دردت نمیخورن .به غیر از اینکه یه بی کار باشی....

آنه لیز با عصبانیت:شما فقط بکید کجاست

فروشنده:باشه بابا بی اعصاب....

ادامه داد:باید بری پشت ساختمون مرگ...یه کوچه ی بزرگ و خلوت اونجا هست که پر از خونه های متروکه است...ته ته ته ته ته ته اون کوچه یه کتابخونه است

آنه لیز:ممنون

از مغازه بیرون آمد:انگشت سرخ شده...

حالش بد شد دستش را روی دهانش گذاشت:ایی...انگشت مخلوط....

به سمت جایی رفت که مرد گفته بود.در آخر به ساختمان متروکه و تاریکی رسید.نفس راحتی کشید واز پله هایش بالا رفت و در را هل داد و در با صدای جیر جیری باز شد

چند تا جن آنجا نشسته بودند و کتاب میخواندند و چند تا دختر جن هم برای درسشان مطالعه میکردند

آنه لیز به قسمت های مختلف کتابخانه نگاه کرد:انسان.جن و پری.افسانه ها.داستان های ترسناک.علمی.تاریخچه ها.آشپزی.اعماق زمین جن ها و....

هیچ چیزی به دردش نمیخورد.به طرف خانمی که به نظر صاحب کتابخانه بود رفت و آرام پرسید:اینجا کتابی در مورد اینکه جن ها چگونه به وجود می آیند هست؟

صاحب کتابخانه با وحشت:نــ...نه!نه نه نه

آنه لیز  متوجه رفتار عجیب او شد:در مورد همزاد چی؟هست؟

صاحب کتابخانه عصبانی شد و آرام گفت:تو برای چی آنها را میخواهی؟مگر تو بیکاری هان؟نکنه میخواهی تبعید چی؟

آنه لیز:تبعید؟

صاحب کتابخانه دستش را جلوی دهانش گذاشت

آنه لیز:منظورت از این رفتار عجیب چیه؟

صاحبکتابخانه با ترس:اون گفته نباید کسی در موردش بدونه

آنه لیز:اون؟

صاحب کتابخانه با وخشت :اون کسانی رو که میدونن تبعید میکنه اون اینها رو ممنوع کرده


آنه لیز:اون کیه؟

صاحب کتابخانه:دیگه حق نداری در موردش بپرسی.برو  پی کارت.

آنه لیز با شک:خیله خوب

رفت سراغ یک قسمت تا بفهمد چی شده ...ناگهان یک چیزی توجه اش را جلب کرد....قسمت ممنوعه!

یک قسمت از کتابخانه را ممنوع کرده بودند.آنه لیز زیرچشمی به آنجا نگاه کرد...چراغ های آن تیکه را در آورده بودند و آنجا تاریک تاریک بود و یه عالمه کتاب آنجا بود....

آنه لیز با خودش :میدونم چی کار کنم

شب که شد کتابخانه را تعطیل کردند و درش را قفل کردند.

آنه لیز وقتی  مطمئن شد که کسی آنجا نیست به سمت در رفت و ناخن های بلندش را درون قفل کتابخانه کرد و چرخاند:تلق

در کتابخانه باز شد.آنه لیز شمع بزرگی را از جیبش در آورد و روشن کرد و وارد کتابخانه شد و در را پشت سرش بست.

آرام به سمت قسمت ممنوعه رفت.نفس عمیقی کشید و وارد آن شد ...چقدر کتاب!

داشت میگشت که چشمش به کتابی افتاد:افسانه ی جن

آنه لیز:افسانه؟

جن ها که افسانه نبودند .چطور ممکن است ؟

کتاب را  برداشت و پشت نمیزی در همان جا نشست . کتاب را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد

چیزی را که مییخواند باور نمیکرد:

جن ها هیچ وقت وجود نداشته اند.جن ها همیشه یک افسانه و یک داستان تخیلی بوده اند.

آنه لیز خیلی گیج شده بودواگر جن ها افسانه اند پس او که بود؟پس این همه موجود که در این سرزمین زندگی میکدند کی بودند؟

بقیه ی کتاب را خواند:

هزار سال پیش شایعه ای در تمام دنیا به وجود آمد که دختری تبدیل به جن شده است.اوایل کسی این حرف را باور نمیکرد تا این که شبی همان دختر داشت در خانه ان پرسه میزد و از دری وارد یک اتاق میشد و از اتاق دیگر بیرون  می آمد وقتی ازش دلیل این کار هایش را پرسیدند شروع به جیغ زدن کرد آنقدر جیغ زد که گلویش پاره شد و خون از دهانش جاری شد...وقتی متوجه خون گلویش شد سرش را پایین انداخت تا خون را ببیند اما وقتی سرش را بالا آورد ...چشم هایش سیاه سیاه بودند و صورتش پر از خون بود.وقتی جیغ میکشیدصورتش ترک میخورد ...صورتش پر ترک شده بود.شب بعد آن روز خبر ناپدید شدن آن دختر در همه جا پیچید و سال بعد جسدش را در بالای دره ای پیدا کردند...در حالی که گردنش شکافته شده بود و با چشم های باز مرده بود...
میگویند روحش هنوز آنجا سرگردان است .چون اولین کسی بود که تسخیر شده بود به او لقب ملکه ی جن ها را دادند...بعد چند وقت که برگشتند جسد آنجا نبود.فقط تار موهای سفید و بلندی در همه جا ریخته بود.چند وقت بعد چند تا دختر دیگر هم ناپدید شدند و در کنار همان دره با صورت های ترک خورده پیدا شدند.میگفتند  روح ملکه ی جن ها برگشته و همه را میکشد....اما این نظریه کاملا احمقانه بود...هیچ وقت آن دختر را جن تسخیر نکرد...خودش با اختیار خودش تبدیل به اولین جن شده بود...ولی برای همه سوال بود که چطوری.او چند دختر دیگه را هم کشت تا آن ها هم تبدیل به جن شدند....اما آن ها تبدیل به جن نشدند.آها فقط انسان های غیر تبیعی و ترسناک بودند.کسانی که ما فکر میکنیم جن هستند فقط تکه از تخیلات ما هستند.آنها فقط انسان های ترسناکی هستند...که چون به  اینکه جن هستند باور دارند میتوانند کار های عجیبی مثل تسخیر را انجام دهند.جن ها هیچ وقت جن نبودند...

آنه لیز کتاب را بست...دیگر نمیخواست چیزی بخواند.یعنی او انسان بود؟

کتاب را دوباره باز کرد.او گمشده ای داشت و هزاران سوال.باید همه را پیدا میکرد...

دوباره شروع به خواندن کرد..از همانجایی که کتاب را بست:

جن ها هیچ وقت جن نبودند.ملکه ی جن ها یک موجود دیوانه است که خیلی ها را به طرز وحشتناکی میکشد و زندگی آن ها را میدزدد .ولی بعدا به آنها شانس زندگی دوبار را میدهد و زندگی شان را بهشان پس میدهد...اما قبل از آن زندگی شان را دست کاری میکند...کاری میکند که فکر کنند در زندگی آنها ترس و وحشت چیز عادی است و کاری میکند که طعمه هایش فکر کنند که جن هستند.اما این یک طلسم است.اگر انسانی که میتوانست تسخیر کند و مثل جن ها رفتار کند این واقعیت را بفهمد طلسمش میشکند و او قدرتش را از دست میدهد و همانی میشود که میداند هست...

آنه لیز دیگر نمیدانست چه کار کند ...او جواب سوال هایش را پیدا کرده بود.اما هنوز نمیدانست کیست.اگر حقیقت اینقدر تلخ است و آنه لیز آن را میداند چرا ادامه ندهد.او دیگر یک جن نیست.او یک انسان است....و انسان ها همیشه در برابر واقعیت یا حقیقت ها ترسو هستند.آنه لیز میترسید.خیلی هم میترسید.هم از خودش...و هم از انسان ها بدش می آمد...

در درون خود فریاد زد.جیغ زد.در خودش خالی کرد.کتاب را برداشت و در حالی که یواشکی از کتابخانه بیرون می آمد به زندانی که قبلا در آن گرفتار بود فکر میکرد

با خودش گفت وقتی فهمید همزادش کیست...کجاست...!!؟؟به آنجا بر میگردد..شاید بخواهر تمام عمرش را در سکوت آنجا بگذراند

به سمت دره مرگ رفت...اما چیزی را دید که باعث شد از عصبانیت منفجر شود.به دست هایش نگاه کرد...آینه ای در آورد و به صورتش نگاه کرد....و بعد به رو به رویش نگاه کرد...از چیز هایی که میدید متنفر بود....























این داستان ادامه دارد


10 نظر برای ادامه

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()