STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت نهم)
چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 03:20 ب.ظ
قسمت نهم

این قسمت:فراموش...
چیزی که میدید باور نمیکرد.....

دختری با موهای سفید و بلند...صورت ترک خورده و خونی جلوی آنه لیز ایستاده بود...

آنه لیز من من کنان:تـ...تـ...تو؟

-بله مــ...مــ... من

آنه لیز به کتاب در دستش نگاه کرد:تو جن ها...یا همون انساس های ترسناک روبه وجود آوردی...

-درسته من کردم....من به وجود آوردم

آنه لیز:یه خاطر همین بهت میگفتن ملکه ی جن ها...

ملکه ی جن ها:در واقع اسمم...ولش کن...مهم اینه که تو واقعیتو میدونی

خنده ی طنین انداز و وحشتناکی کرد

آنه لیز با عصبانیت:تو خیلی بی رحمی

ملکه خنده ی وحشتناکی کرد:درست مثل تو آنه لیز...درست مثل تو

آنه لیز فریاد زد:نه!من مثل تو نیستم

ملکه نگاه دلسوزانه ای به او کرد:اوه عزیزم...البته که هستی...تو هم افراد زیادی رو رنج دادی و تسخیرشون کردی

تحمل آنه لیز تمام شد و زد زیر گریه

ملکه خنده ی شیطانی کرد:تو هم مثل منی لیز!درست عین من!بی رحم و بد جنس و سنگدل

آنه لیز با گریه فریاد زد:نه من من مثل تو نیستم

ملکه چشم هایش را چرخاند:پس کی بود که هزاران نفر رو تسخیر کرد؟هان؟تو بودی لیز تو بودی!

آنه لیز با زانو روی خاک ها افتاد و با گریه فریاد زد:اون من نبودم...اون من نبودم!

ملکه خندید:آه...یادم رفته بود..اون آنه لیز بود...تو آنه لیز نیستی!

آنه لیز فریادی زد....دیگر نمیتوانست از آن فریاد های گوش خراش بزند...از آن فریاد ها که باعث ترک خوردن پوست انسان ها میشد!

ملکه غش و ریسه رفت:هه!تو فکرکردی مثل قبلی؟فکر کردی میتوانی از آن فریاد های گوش خراشت بزنی؟نه نمیتونی!

و برای خودش خندید:تو خیلی ضعیف شدی

و کاری را کرد که آنه لیز نمیتوانست.جیغ گوش خراشی زد...بلندترین جیغی که آنه لیز شنیده بود...

آنه لیز دست هایش را روی گوش هایش گذاشت  و از درد جیغ زد...صدای ترک خوردن چیزی را شنید...صورتش داشت ترک میخورد!

ملکه بلند تر جیغ کشید..آنقدر که دهانش اندازه ی یک سیب بزرگ باز شد.

صورت انه لیز ترک خورد....از درد جیغ میکشید....

ناگهان صدای جیغ ملکه قطع شد...آنه لیز آرام دست هایش را از روی گوش هایش برداشت...دست هایش هم ترک خورده بودند

احساس کرد چشمش خیلی درد میکند

ملکه نیشخند زد:آرایش جدید چشمت خیلی بهت میاد

آنه لیز دستش را زیر چشمش گذاشت....خون سیاهش از لا به لای انگشت های ترک خورده اش بیرون می زد

آنه لیز با عصبانیت فریاد زد:تلافیشو سرت در میارم

ملکه خندید:مطمئنی؟خیلی خوشگل شدی ها!!!!

آینه ای در دستش ظاهر شد.آینه را جلوی آنه لیز گرفت.آنه لیز به قیافه ی آشفته..صورت ترک خورده و چشم خونی اش نگاه کرد...

رویش را بر گرداند:نمیخوام ببینم

ملکه خندید:چرا سعی میکنی از حقیقت فرار کنی؟این حقیقته

آینه را دوباره جلوی صورت ترک خورده ی آنه لیز گرفت:به حقیقت نگاه کن

آنه لیز چشم هایش را بست

ملکه داد زد:نکاه کن

آنه لیز چشم های پر از اشک خود را باز کرد

ملکه داد زد:میبینی؟حقیقت اینه.این تویی؟این آنه لیزه؟نه؟

آنه لیز فقط به ترکی که در چشمش به وجود آمده بود خیره شد

ملکه دوباره داد زد:نه؟این تویی؟این آنه لیزه؟

آنه لیز با گریه فریاد زد:نه ...نه.....این آنه لیز نیست...این من نیستم....این من نیستم!

ملکه فریاد زد:پس تو کی هستی؟تو کی هستی؟

آنه لیز با بغض:من هیچکی نیستم من هیچکی نیستم....

ملکه فریاد زد:نه آنه لیز این درست نیست.تو یکی هستی.تو یکی بودی

آنه لیز اشک ریخت:من هیچکی نیستم...من نمیدونم کی هستم...نمیدونم...نمیدونم

ملکه فریاد زد:پس تو کی هستی؟جنی که فریاد های بی صدا میزنه؟جنی که گریه های بی صدا داره؟

آنه لیز فقط اشک میریخت

ملکه فریاد زد:تو جنی هستی که غم و شادی های بی صدا داره؟جنی که مرده و الان تبعیدشده و شکست رو قبول کرده؟

آنه لیز به آینه خیره شد:نه

ملکه با عصبانیت داد میزد:تو  جنی هستی که خودشو فراموش کرده؟

آنه لیز ضعیف شده بود.ملکه راست میگفت.او خودش را فراموش کرده بود.او نمیدانست کیست.او مرده بود.او شکست خورده بود.

ملکه صدایش را پایین آورد:تو نمیدونی کی هستی.تو خودتو فراموش کردی تو شکست رو قبول کردی.ولی یادت نیست کی بودی.تو خاطره هاتو فراموش کردی.تو همه رو فراموش کردی.تو خاموش شدی.اما میدونی که باید به جای اینکه خودتو فراموش کنی اینا رو فراموش کنی.

آنه لیز چشمانش را بست....دلش میخواست در سکوت غرق شود....تنهایی را میخواست

با نفرت به ملکه نگاه کرد:از اینجا برو

ملکه:من ملکه ی تو هستم تو حق نداری...

آنه لیز رویش را از ملکه بر گرداند و با نفرت خاصی به ملکه گفت:تو هیچکس نیستی.تو همان دختری هستی که فقط میخواست از دست زندگی خودش خلاص بشه ولی زندگی بقیه رو هم خراب کرد.

ملکه:من شما ها را به وجود آوردم من..

آنه لیز پرید وسط حرفش:تو چی؟

ملکه نمیدانست چی جواب بده

آنه لیز دوباره پرسید:تو چی؟تو که کارینکردی.برای اینکه از زندگی قبلی خودت فرار کنی زندگی هزاران نفر رو خراب کردی .هزاران نفر رو کشتی.ولی چیدستت اومد.جز نفرت بقیه چی دستت اومد

ملکه دهانش را باز کرد که چیزی بگوید اما آنه لیز گفت:از اینجا برو

ملکه همینجا ایستاد

-کفتم از اینجا برو

ملکه آهی کشید چند قدم بر داشت که برود ولی ناگهان ایستاد:تو نمی دونی!

-من همه چیز میدونم.چرا نمیری؟

ملکه رویش را برگرداند:تو نمیدونی.اتفاقات عجیبی دارد رخ میدهد.ازشون جلوگیری کن...

آنه لیز:چه افاقاتی

ملکه :حقیقت وحشتناک.

آنه لیز برگشت :چی؟

به اطراف نگاه کرد.ملکه رفته بود....



آنه لیز چشمانش را باز کرد

همه جا تاریک بود.مثل همیشه.

بعد از دیدار با ملکه زیر درختی نشسته بود و به غم هایش فکر میکرد که خوابش برد

-تو داری خودتو فراموش میکنی آنه لیز

-تو فقط یک جنی که فریاد های بی صدا داره؟

-تو فقط انسان ترسناکی هستی که شکست رو قبول کرده

حرف های ملکه هنوز در سرش بود

-تو جنی هستی که از یه دختر بچه شکست خوردی

آنه لیز گوش هایش را گرفت و آرام به خودش گفت:داری دیوونه میشی.اینا چین؟

-آنه لیز؟

-آنه لیز؟

آنه لیز دست های ترک خورده اش را از روی گوشش برداشت.صدای مربان و دلسوزانه ای که در فضا می پیچید او را صدا میکرد

-آنه لیز؟

آنه لیز:چی؟تو کی هستی....نه  دارم توهم میزنم

-آنه لیز؟کجایی

صدایش در فضا میپیچید

-آنه لـــــــــــــیز؟

آنه لیز:توهم نیست!

-حقیقت اینجاست آنه لیز

آنه لیز ایستاد.گوش هایش را تیز کرد

-حقیقت

آنه لیز دنبال صدا رفت

-بیا...بیا آنه لیز

آنه لیز صدا را دنبال کرد...صدا از پشت بوته ی خشکی می آمد

-آنه لیز؟آنه لیز

بوته را کنار زد....نور شدیدی در چشمانش خورد و اون  سریع جلوی صورتش را با شنلش گرفت

نور که کم تر شد به منبع نور نگاه کرد.

-آنه لیز!

چی؟صدا از همان کتابی که از کتابخانه بر داشته بود می آمد!!؟؟

-آنه لیز؟آنه لیز؟

صفحه های کتاب تکان میخوردند و نور از لا به لای آن ها بیرون میزد.

-آنه لیزززززز

جوری آنه لیز را صدا میکردند که  انگار می خواستند باز شوند

آنه لیز با دستان ترک خورده اش کتاب را برداشت

کتاب تکان شدید تری خورد

-آنه لیزززززززززز آنه لیزززززززززززززززززز

آنه لیز  کتاب را به زور بی حرکت در دستش نگه داشت.انگار جنی کتاب را تسخیر کرده بود و میخواست که آنه لیز آن را باز کند و ببیند

کتاب تکان شدیدی خورد و روی زمین افتاد

آنه لیز خم شد و خواست کتاب را بردارد که کتاب خود به خود باز شد و روی صفحه ای رفت.

چشمان آنه لیز داشتند  از حدقه در می آمدند

آنه لیز به صفحه ای که باز شده بود نگاه کرد.خالی و بدون نوشته بود

آنه لیز آهی از روی کلافگی کشید

ناگهان روی صفحه ی خالی چیزی نوشته شد:همزاد

آنه لیز کم مانده بود با سر روی کتاب بیافتد

همزاد؟این همان چیزی بود که مدت ها دنبالش بود!

خواست کتاب را بردارد و آن قسمت را  بخواند ولی نوری شدید از کتاب بیرون آمد و آنه لیز را به عقب پرت کرد

آنه لیز ایستاد و دید که بالای کتاب یک دریچه ی نورانی باز شده است

نزدیک تر رفت و دستش را روی دریچه گذاشت تا ببیند چیست.اما دستش از دریچه رد شد!

آنه لیز دستش را عقب کشید....نفس عمیقی کشید و وارد دریچه شد....




























این داستان ادامه دارد....



   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()