STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت دهم)
شنبه 29 خرداد 1395 | 02:36 ب.ظ
قسمت دهم

این قسمت:حقیقت عجیب
نفس عمیقی کشید و وارد حفره ی نورانی شد....






با صدای گرومپی روی زمین افتاد خودش را جلوی خودش دید؛نه!خاطره بود!چندید خاطراه جلویش بودند.عین قاب عکس هایی که بر دیوار های. یک راهرو آویزان شده بودند.

آرام ایستاد و به خاطره هایی که پشت سر هم صف کشیده بودند نگاه کرد.وقتی به خودش آمد کمی به دور و بر نگاه کرد

آنها خاطره های او بودند؟او که انقدر خاطره نداشت!؟او تمام عمرش در تاریکی و سکوت زندگی کرده بود.

بالاخره بعد از هزار فکر و خیال آرام در راهرو قدم برداشت.هر قدم آرامیکه بر میداشت به خاطره ها هم نگاه میکرد....در هیچ کدام چیزعجیبی نبود...

در یکی شان همه میخندیدند....در یکی شان هر کسی مشغول کاری بود....انگار خاطره ها مال هزاران سال پیش بودند...ولی...چرا اینقدر برای آنه لیز آشنا بودند؟

چند تا از خاطره ها میدرخشیدند و صدای شادی از آن بیرون می آمد....

-ههههههههه

قدم بر میداشت و به صدای شادی ها گوش میداد...برای اولین با بود که اینقدر شادی ها و صدای خنده ها به دلش می نشستند...

دلش میخواست بقیه ی عمرش را همانجا قدم بزند و به صدای خنده ها و شادی ها گوش کند...

دلش میخواست هیمن طوری در آرامش زندگی کند....

تسخیر...شکست...تبعید....همزاد.....همه اینها خسته اش کرده بودند....وایسا ببینم...

آنه لیز ایستاد...چرا از صفحه ی خالی کتاب همچین حفره ی نورانی عجیبی بیرون آمده بود...چرا همان لحظه روی صفحه نوشته شد همزاد...

آیا این حفره ربطی به همزاد داشت؟

چشمش به یک خاطره افتاد....

-چیییییی؟

چیزی که میدید غیر قابل باور بود!

درست در یک خاطره ی قدیمی؛تقریبا برای هزار سال پیش ؛امیلی ایستاده بود و شادی میکرد.

آنه لیز از عصبانیت فریادی زد!!

از امیلی متنفر بود...

اما ....چرا امیلی که تازه سیزده سالش شده  بود...در خاطره ای برای هزار سال پیش است؟

-این غیر ممکنه!

شوکه شده بود!خیلی زیاد!یک اشتباهی اینجا بود!امیلی سیزده سالش است...و این خاطرات برای هزاران سال پیش هستند...و امیلی سیزده ساله در یک خاطره ی هزار ساله دیده شده است.ممکن نیست!به جز اینکه امیلی هم همزاد داشته باشد.

اما همزاد ها؛جن هایی هستند که شبیه انسان های تازه متولد شده هستند!

و اگر امیلی همزاد داشت؛و همزاد او جن بود؛آنه لیز حتما آن جن را در سرزمین جن ها دیده بود!او همه ی جن ها را میشناخت!!؟؟

خیلی عجیب شده بود.

آنه لیز اتفاقات عجیبی که برایش افتاده بود مرور کرد:

برای اولین بار از یه دختر سیزده ساله شکست خورد.مرد.تبعید شد.فهمید که انسان است.چیز های عجیب و غریبی در مورد جن ها و انسانها فهمید.وارد حفره ی نورانی شد.کلی خاطره ی عجیب و غریب دید که برای هزاران سال پیش بودند و هیچ ربطی به انه لیز نداشتند.امیلی در یک خاطره ی هزار ساله بود.

مثل دیوانه ها خندید.آنه لیز آنقدر گیج شده بود که احساس میکرد دلش میخواهد بمیرد!

لبخند زد و فریاد زد :از امیلی متنفرم

صدایی آمد:تو نباید ازش متنفر باشی

آنه لیز خندید:کتابی که میخنده و یه حفره باز میکنه توش پر از خاطره اس و امیلی تو یکی از خاطره های هزار ساله اش پیدا میشه و وقتی من میگم ازم متنفرم صدایی میاد و میگه تو نباید ازش متنفر باشی چه توهمات جالبی دارم میدونستم میتونم یه روز دیوانه ی خوبی باشم؛درست نمیگم؟

و با خودش خندید

-تو نباید ازش متنفر باشی

آنه لیز :آه...بهم بر خورد!منو کشته و یکی از توهماتم بهم میگه نباید به خاطر این سرزنشش کرد!

-تو نباید ازش متنفر باشی

آنه لیز:اونوقت چراا!؟

-تو نباید سرزنشش کنی

آنه لیز عصبانی شد:اون منو کشته و یکی از توهمات من داره میگه که اونی که زندست گناه داره و نباید ازش متنفر بای و کسی که زجر کشیده و مرده رو باید ....

-تو نباید اذیتش کنی

آنه لیز حسابی کفری شد:چرا!!!؟؟؟اصلا تو کی هستی؟!!هر کی هستی اصلا منصف نیستی

-داری شبیه انسان ها حرف میزنی

آنه لیز:آهااااااااااا و یه توهم یادش رفته که هیچ جنی در این دنیا وجود نداره و همه انسانن!!!!!!ببینم آخرین باری که کله ی من یه چرخی زدی کی بوده؟

-تو نباید انتقام بگیری

آنه لیز:برای بار آخر میپرسم.تو کی هستی و چرا!؟

-من حقیقت هستم

آنه لیز خندید:وای خیلی خندیدم!ممنون که افسردگیمو از بین بردی

-من شوخی ندارم.من حقیقت هستم

آنه لیز غر غری کرد:باشه بابا تو حقیقت من دروغ!چی کارم داری

صدا جدی گفت:ولی من باهات جدی ام

آنه لیز تسلیم شد:خیله خوب باشه تو حقیقتی باور کردم حالا جووابمو بده

-تو نمیتونی از من فرار کنی

آنه لیز :هیچکس نمیتونه.حتی زیبا ترین جن هم نمیتونه از ترک های روی پوستش فرار کنه

-من دارم باهات در مورد چیز مهمی حرف میزنم اونوقت تو...

آنه لیز چرید وسط حرفش:اونوقت من دارم وقت با ارزش جناب حقیقت رو میگیرم نیازی نیست بگی

-خوبه که که حقیقت رو میدونی

آنه لیز پوزخند زد:من از حقیقت فرار نمیکنم

-ببین من...

آنه لیز:میدونم تو وقتت خیلی کمه باید باهام حرف بزنی اما من یه انسان جن نمای بد ترکیب و بی مزه ام که دارم وقتتو تلف میکنم!خیله خوب.چی میگی

-تو از کجا اینو میدونی

آنه لیز:من به حقیقت ایمان دارم

-یزاری حرفمو بزنم یا نه؟

آنه لیز غرغری کرد:باشه

-من وقتم کمه و با نمک ریختن های تو وقتم خیلی کم شد باید خیلی سریع بهت بگم و برم

آنه لیز:خوب!!؟؟

-تو نباید اونو اذیت کنی.نباید سرزنشش کنی.نباید انتقام بگیری.تو نباید ازش متنفر باشی

آنه لیز چشم های سیاهش را چرخاند

-اگر اونو اذیت نی یعنی خودتو اذیت کردی.اگه اونو سرزنش کنی یعنی خودتو سرزنش کردی.اگه ازش انتقام بگیری یعنی از خودت انتقام کرفتی.اگه ازش متنفر باشی یعنی از خودت متنفری

آنه لیز جا خورد.از خودش متنفر باشد

آنه لیز اعتراف کرد:ببین...اعتراف میکنم من خیلی گیج شدم...حرفات خیلی نا مفهوم هستن

- اون دختر موهای مشکی داره.جشمای تیره و پوست روشن.خیلی خوشتیپه اما برات خطر داره.باید مواظبش باشی

آنه لیز:منظورت امیلیه؟

-من باید برم وقت زیادی ندارم

آنه لیز :صبر کن هنوز نگفتی...

-حرفام رو به یاد داشته باش یه روز میفهمی

آنه لیز:اما من...

صدا فریاد زد:اگه بهش ضربه بزنی یعنی به خودت ضربه زدی...اون ...تو...

ناگهان صدا وسط حرفش ناپدید شد

آنه لیز:اگه بهش ضربه بزنی یعنی به خودت ضربه زدی.!این یعنی چی؟

ناگهان ایستاد

کمی فکر کرد و با شک گفت:هر کاری بکنی با خودت کردی.

درست مثل یک پازل بود که تیکه هایش گم شده بودند و آنه لیز آنها را پیدا میکرد و سر جایشان میچید.در آخر این پازل جواب معمایش میشد

جواب معما که هیچکس نمیدانست

جواب سوال هایی که هیچکس تا به حال پیدا نکرده بود

جواب سوال هایی که اصلا کسی تا به حال بهشان فکر نکرده بود

آنه لیز بی راده لبخند زد

از چاله ای در آمد و افتاد تو چاله ی دیگر!

چون همین الان یک سوال دیگر تو ذهنش آمد:چرا قسمت کتاب های همزاد و تولد جن؛در قسمت ممنوعه بود.مثل اینکه کسی نمیخواهد کسی این ماجرا ها را بداند...اما کی و چرا؟

آنه لیز مطمئن بود آخر سر  این ماجرا ها کار دستش میدهد

او داشت کاری را میکرد که هیچکس نکرده بود

به چیز هایی پی میبرد که هیچکس پی نبرده بود

به کار هایی دست میزد که هیچکس دست نزده بود


اما با اینکه اینها را میدانست ؛این هم میدانست که سر نوشت خودش هم دست این کار ها بود

با اینکه میدانست این ماجرا ها سر انجام خوبی ندارند؛ولی باز ادامه میداد

با خودش خندید.درست مثل یک انسان کله خر شده بود

لبخند زد و در بین خاطره های هزار ساله شروع به قدم زدن کرد

در بین هر دو خاطره در یکی شان امیلی میخندید و وجود داشت

اما حس عجیبی به آنه لیز دست داده بود.احساس میکرد که خاطره هارا میشناسد.برایش خیلی آشنا بودند.وقتی به یکی شان خیره میشد احساس میکرد این خاطره را از نزدیک دیده

میخواست دست از سر خودش بردارد

اما به خودش قول داده بود که همه چیز را بفهمد

به خودش لبخند زد:فردای ترسناکی را در پیش داری آنه لیز....






























این داستان ادامه دارد....

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()