STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت یازدهم)
یکشنبه 30 خرداد 1395 | 11:34 ق.ظ
قسمت یازدهم

این قسمت:بالاخره


بنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

-آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

آنه لیز با شانه محکم به دیوار کوبیده شد

شب قبل سعی کرده بود از حفره ی پر از خاطرات بیرون بیاید اما متوجه شد که بعد از اینک وارد حفره شده حفره بسته شده است

خنده ی تلخی کرد:سعی نکن آنه لیز.تو این تو گیر افتادی

به خاطره ای که رو به رویش بود نگاه کرد.امیلی در آن شاد و خوشحال میخندید و بالا و پایین میپرید

آنه لیز کفری شد.خواست فریاد بزند که از امیلی متنفر است اما ناگهانا یاد حرف های حقیقت افتاد:اگر ازش متنفر باشی یعنی از خودت متنفری

آخر معنی این حرف چه بود؟

آنه لیز در راهروی پر از خاطره شروع به راه رفتن کرد بلکه راه نجاتی پیدا کند.

اینور..آنور...فایده ای نداشت...او گیر افتاده بود

صدای خنده های امیلی همه جا را پر کرده بود

آنه لیز دیگر تحمل نداشت

فریاد زد:ازش متنفرم متنفرررررررررررررر!

-گفته بودم نباید ازش متنفر باشی!

آنه لیز غرغرد کرد و به سمت صدا برگشت.یک زن زیبا آنجا ایستاده بود !

زن بال های بزرگی داشت و موهای بلند و روشنی داشت و نسبت به آنه لیز خیلی بزرگ بود!

آنه لیز:تو ....یه پری هستی؟

-درسته

آنه لیز:و... حقیقت هم هستی همونی که دیروز اومد و....؟

-درسته

آنه لیز:حتما ملکه ی پری ها هم هستی!

-درسته

آنه لیز:کلا چیزی نیست که نباشی!!؟؟

-اینقدر پر رو نباش !فقط اومدم بگم که...قبلا بهت اخطار داده بودم!

به آنه لیز اخم کرد و ادامه داد:تو نباید...

آنه لیز غرغر کرد:برام مهم نیست

-اون....

آنه لیز:اون یه دختر مسخره است!

-آنه لیز تو و...

آنه لیز:من و اون؟اصلا منو اونی وجود نداره!هیچوقت اسم منو کنار اون نزار!

-آنه لیز گوش کـ...

آنه لیز:گوش نمیکنم گوش نمیکنم نمیخوام ازت بشنوم که ازش طرفتار میکنی

با حقیقت چشم در چشم شد

فریاد زد:من ازش متنفرم و ححتی حقیقت هم نمیتونه اینو عوض کنه میفهمی؟ازش متنفرم!

حقیقت با تعجب به آنه لیز نگاه کرد

آنه لیز:ها؟چی شد؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

به سمت یکی از خاطره ها رفت  و با دست به امیلی که درون آن شادی میکرد اشاره کرد:اینو میبینی؟

جوابی نیامد

آنه لیز:این..همونیه که منو کشت!باعث تبعیدم شد!من تمام قدرتمو به خاطر اون از دست دادم

حقیقت دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید

 اما آنه لیز پرید وسط حرفش:من ازش متنفرم.از اینی که این تو داره میخنده !چه تو بخوای و چه نخوای!

دستش را مشت کرد و به خاطره کوبید و خاطره شکست!

شیشه های محافظ خاطره شکستند و در دست آنه لیز فرو رفتند

آنه لیز دست خونی اش را نشان داد

 و پوزخند زد:من حاظرم به خودم صدمه بزنم اما حتی خاطره ای نبینم که اون توش باشه

و باز هم فریاد زد:تو اگه حقیقتی...نمیتونی اینو عوض کنی!

حقیقت با عصبانیت فریاد زد:آنه لیز!اون امیلی نیست!

آنه لیز خشکش زد:چی؟منظورت چیه؟

حقیقت با عصبانیت یکی از خاطره ها را برداشت

 و به امیلی درون خاطره اشاره کرد:این امیلی نیست!این امیلی نیست!حرفم خیلی نا مفهومه؟

آنه لیز:داری چرند میگی.زده به سرت...این...این امیلیه!اون...

حقیقت با عصانیت وسط حرفش پرید:اون تو هستی آنه لیز!اون تویی

آنه لیز سرش را تکان داد و با ناباوری گفت:نه...نه....این حقیقت نداره!

حقیقت فریاد بلندی کشید:داره !داره!حقیقت داره!اون تو هستی!تو!

آنه لیز عقب عقب رفت تا به یک خاطره برخورد!

امیلی..خودش را دید که داشت دنبال یک گربه میدوید و میخندید!

برگشت و به حقیقت نگاه کرد

حقیقت با عصبانیت لبخند زد

آنه لیز:هـ....هـ...همزا...همزا...

حقیقت:همزادت!درسته!بالاخره پیداش کردی

آنه لیز:من...واقعا ازت معذرت میخوام...باید به حرفت گوش میدادم...منو می...

حقیقت:میبخشم با نمی بخشم.این دیگه به خودت بستگی داره که قراره اون بالا چطوری تمومش کنی

آنه لیز:منظورت چیه؟

حقیقت:بالاخره یه روزی این بازی تموم میشه.

به پایان میرسه.اما همیشه پایان بازی رو بازیگراش مشخص میکنن.

اونا هر جور بخوان تمومش میکنن.

یکی بد تمومش میکنه ...یکی هم خوب.

آنه لیز:و..من...

حقیقت:و تو باید این بازی رو تموم کنی.

.من تا اینجا کمکت کردم.

اما اینکه بازی چطور تموم میشه به خودت بستگی داره.

ناگهان نوری چشمان آنه لیز را پرکرد و آخرین چیزی که دید صورت خندان حقیقت بود....

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()