STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت دوازدهم)
سه شنبه 8 تیر 1395 | 06:49 ب.ظ
قسمت دوازدهم

این قسمت:بازگشت
آنه لیز چشم هایش را باز کرد....همه جا تاریک بود....همه جا را تار می دید....

ناگهان همه جا واضح شد...دیگر هیچی را تار نمیدید...

انگار همانجا در خواب عمیقی فرو رفته بود و تازه بیدار شده بود...

با اینکه کمی سرش تیر میکشید نشست..درد آشنایی تمام وجودش را پر کرد....

آنه لیز با صدای گرفته و تعجب زده :چی؟!!

دستش را روی قلبش گذاشت...اما دستش به میله ی فلزی بر خورد....به قلبش نگاه کرد و دید که همان میله ی فلزی که قبلا باعث مرگش شده بود در قلبش بود!

لبخند تلخی زد:من برگشتم این بالا!

همه چیز را یادش آمد.او همزادش را پیدا کرد و....توانست بر گردد!دستش را روی میله گذاشت و میله را کشید...میله محکم در قلبش فرو رفته بود و از کمرش بیرون زده بود...

با جیغ دردناکی کشید و میله را سریع بیرون کشید و باز هم خون از قلبش فوران کرد.

وقتی آرام تر شد نفس عمیقی کشید.ایستاد و به طرف دیواره های قلب امیلی رفت و دستش را روی دیوار گذاشت.انتظار داشت دیوار سیاه شود ولی در عوض فقط جای دست خونی آنه لیز روی آن ماند

آنه لیز نیشخند غمگینی زد:اوه....من دیگه جن نیستم.

دور قلب راه میرفت و دست خونی اش راروی دیوار میکشید اینور دیوار آنور دیوار....

با لبخند عقب رفت و به اثر هنری خونی اش نگاه کرد.به نوشته ای که با خون غلیظ نوشته شده بود!

با رضایت لبخندی زد و خنده ی ترسناکی کرد.به همه ی اتفاقات ترسناک و مسخره و بد گذشته فکر میکرد و بی اراده میخندید.

خودش هم نمیدانست چرا.فقط میخندید.با تعجب دید که موقع خندیدن قلب امیلی سیاه تر میشد.بیشتر خنده اش گرفت.قضیه چی بود!!؟؟

با خنده با خود گفت:آها میدون میدونم....امیلی چون دیگه بلده چطور وارد قلبش بشه و بهش تسلط داشته باشه قانون خنده هم گذاشته!

بیشتر خنده اش گرفت:آخه هدفش چی بوده؟این که بگه هر کی اینجا بخنده به آرزوش میرسه؟

ناگهان خنده اش تمام شد و تمام سیاهی های دیوار یک جاجمع شدند

دوباره لبخند زد:تسخیر با کمی خنده

و باز هم شروع به خندیدن کرد.آنقدر خندید که اشک خونی از چشمانش جاری شدند....سیاهی همه جای قلب را در بر میگرفت....

آنه لیز تا به خود  آمد دید که کل قلب را سیاه کرده

با لبخند و ناراحتی گفت:آخی امیلی بیچاره...ولی من  که کاریت ندارم....فقط تیکه ی اصلی قلبت رو تسخیر کرم که دیگه نتونی شکستم بدی

برای اولین بار احساس پشیمانی کرد.دلش میخواست امیلی را آزاد بگذارد و دیگر به او فکر نکند.دلش میخواست تمام ماجرا های همزاد و جن ها و...را فراموش کند.

اما چیزی ته دلش میگفت این درست نیست!چیزی ته دلش میگفت اصل ماجرا فقط همزاد نیست.میگفت که چیز مهم تری وجود دارد.

به دیوار های خونی نگاه کرد و به آن ها تکیه داد:من خیلی گیج شدم!

خواست برود کل بدن امیلی را تسخیر کند و برود پی کارش ولی بعد فکر کرد که نباید این کار را کند...احساس میکرد باید صبر کند...یا اصلا صبر نکند و همین الان هر چیزی که در این ماجرا پنهان است را آشکار کند(متاسفانه الان موقع مناسبی برای خواندن شعر یه دلم میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم است:)  )

-چی کار میکنی!

صدایی آنه لیز را از فکر بیرون کشید

امیلی پشت قلب شفاف خود ایستاده بود و به آنه لیز نگاه میکرد

امیلی:تو!؟تو که مرده بودی

آنه لیز فقط به امیلی نگاه کرد.داشت با خودش فکر میکرد وقتی انسان بوده هم خوشگل بوده.

امیلی:با تو ام!!چرا اینجوری نگام میکنی!!؟؟

آنه لیز با هم جواب نداد و باز هم به امیلی خیره شد

امیلی نالید:تو چطور برگشتی!میخوای چیکار کنی!

آنه لیز بالاخره نگاهش را از امیلی برداشت و و روی دیواره های قلب گذاشت و تمام سیاهی های قلب در دستان او برگشتند و قلب از حالت تسخیر در آمد و امیلی با عجله وارد قلب خود شد

آنه لیز:هیچ کار

به نوشته اش با خون روی قلب نگاه کرد:منتظرت بودم!

امیلی با تعجب به آنه لیز نگاه کرد:تو زنده ای!اما....اما چطور؟

با عصبانیت فریاد زد:نکنه گولم زدی!؟

اما آنه لیز با ملایمت گفت:نه.مرده بودم

امیلی :دروغ میگی.پس چطور الان اینجا وایسادی!؟

آنه لیز با لبخند:میگن اگه تو اون دنیا بتونی خودتو پیدا کنی میتونی بگردی.من خودمو پیدا کردم.فهمیدم کی هستم.فهمیدم دنبال چی هستم.

صدایش را کمی پایین تر آورد:و چیزایی فهمیدم که نباید میفهمیدم

امیلی :منظورت چیه

و با عصبانیت فریاد زد:تو میخوای منو تسخیر کنی!که چی؟چی بهت میرسه!تو فقط بلدی تسخیر کنی!هه.البته که فقط اینا رو بلدی !به هر حال تو فقط یه جنی!

آنه لیز سرش را بالا آورد و با امیلی چشم در چشم شد:من جن نیستم

نزدیگ تر رفت و میله ی فلزی روی زمین را برداشت تا ثابت کند با فلز نمیمیرد:و تسخیر هم بلد نیستم.

به سمت دروازه برگشت و نگاهی به دروازه ی قلب کرد:و راستی.بهتره بدونی که من دیگه کاری باهات ندارم

چند قدم به سمت دروازه برداشت....

امیلی فریاد زد:صبر کن!

آنه لیز فوری ایستاد.ولی رویش را به سمت امیلی برنگرداند .

امیلی:گفتی با من کاری نداری!حرف های عجیب غریب زدی!با ملایمت باهام حرف زدی! دیگه از اون  جیغ های وحشتناک نزدی!گفتی باهام کاری نداری!ببینم تو چت شده!؟

آنه لیز رویش را برگرداند و به امیلی نگاه کرد:باهات کاری ندارم چون ی فایدس.حرف هام عجیب غریب نبودن چون راست بودن.با ملایمت حرف زدم چون نمیتونم داد بزنم.جیغ وحشتناک نکشیدم چون نمیتونم.باهات کاری ندارم چون دیگه نمیخوام تسخیرت کنم.نمیتونم تسخیرت کنم.بعدشم.تسخیر تو برام چه فایده ای داره.

امیلی چشم هایش گرد شدند:چی..ببینم...چه خبره

آنه لیز با حالتی سرد و بی احساس همه چیز را تعریف کرد

کمی مکث کرد و ادامه داد:هیچ حقیقت شیرینی توش نبود

و با حسرت آهی کشید

امیلی که داشت از تعجب بیهوش میشد گفت:همزاد؟

آنه لیز صاف تو چشمان آبی امیلی نگاه کرد:اما چیز مهم تری هم هست

امیلی پرسید:مهم تر؟

آنه لیز :و عجیب تر

امیلی:چی میتونه مهم تر و عجیب تر از اینکه تو جن نیستی و ما همزادیم باشه؟

آنه لیز:نمیدونم...ولی...ولی یه حسی ته دلم میگم هنوز مونده...یه چیز دیگه ای هم هست

امیلی به آنه لیز نزدیک تر شد و با صدای آرام تر پرسید:اون چیه؟

آنه لیز روی زمین نشست:فقط از یک راه میتونیم بفهمیم

و میله ی فلزی را دوباره برداشت :منو بکش

-چی؟!

-گفتم منو بکش!

امیلی عقب تر رفت:مگه عقلت رو از دست دادی؟میدونی چند روز بود که مرده بودی الانم میخوای...

آنه لیز پرید وسط حرفش:یه حفره ی پر از خاطره اونجا بود...میخوام دوباره به اونجا برگردم...شایدبتونم از طریق اون خاطره ها....

امیلی روی زمین نشست :این دفعه نه

آنه لیز به او خیره شد:چی؟

امیلی:ایندفعه تویی وجود نداره.(ما)شاید بتونیم راه حل رو پیدا کنیم

آنه لیز با تعجب:اما...اما....

امیلی:اما نداره.این موضوع رو منم باید بدونم...و اینکه بهتره این دفعه دنبالت بیام تا..

آنه لیز نذاشت امیلی حرفش را تمام کند:خیله خوب....باید...همزمان بمیریم

امیلی :اما چطوری؟

آنه لیز پوزخندی زد:با یکم هیچان

امیلی :چی؟منظـ....

آنه لیز با حرکتی سریع میله ی فلزی را به  شیشه های قلب بالای سرشان پرت کرد شیشه شکست و دقیقا روی آنه لیز و امیلی افتاد...































این داستان ادامه دارد

10نظر برای ادامه

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()