STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت آخر)
دوشنبه 14 تیر 1395 | 12:08 ب.ظ
قسمت آخر

این قسمت:خاکستر خاموشی....
امیلی  با ناراحتی  فریاد زد:باید قبلش خبرم میکردی

آنه لیز خندید مثل گربه بالای درختی  در همانجا پرید

امیلی:چی کار میکنی؟بیا پایین!!!

آنه لیز در حالی که از بالای درخت خشک شده منظره های رو به رو را نگاه میکرد:دارم  سعی میکنم محل حفره رو پیدا....

نتوانست حرفش را تمام کند چون ناگهان نور شدیدی نمایان شد و صاف در چشمان ترک خورده ی آنه لیز خوردند و آنه لیز تعادل خود را از دست داد و روی امیلی افتاد

امیلی آنه لیز را از روی خودش هول داد:پاشو ببینم

آنه لیز غرغر کرد:خوب ببخشید!تقصیر من نبود که!

امیلی:یهویی چی شد؟

آنه لیز:یه نوری....

چشمانش گرد شدند:فهمدم

دست امیلی را کشید وبه سمت جنگل تاریک و ترسناک دوید

امیلی :داری چیکار میکنی؟؟؟؟

آنه لیز:میدونم باید چی کار کنم

امیلی:آروم تر بدو!یکی از اون تیکه شیشه ها رفته بود تو رون پام!

آنه لیز:خوب دردش میره!ولی وقتی دوباره زنده شدی دوباره یادت میاد!

امیلی:گفتنش برای تو راحته

و سرعتش را بیشتر کرد.ناگهان آنه لیز ایستاد:رسیدیم

امیلی حیرت زده به منظره ی سیاه و ترسناک رو به رو  خیره شد:اینجا؟

آنه لیز سرش را تکان داد.نوری از پشت بوته ای بیرون آمد.

امیلی:اون چیه؟.آنه لیز به طرف بوته رفت و بوته را کنار زد...کتاب عین یک زندانی داشت تکان تکان میخورد

آنه لیز سعی کرفت کتاب را بگیرد.

امیلی :چرا اینجوریه؟

و کمی عقب رفت...آنه لیز بالاخره کتاب را گرفت و در حالی که سعی میکرد  کتاب را ثابت نگه دارد ایستاد و بغل امیلی ایستاد.امیلی خواست کمک کند و کتاب را بگیرد ...ولی تا کتاب را گرفت همه جا نورانی شد...

درخت های سیاه از بین رفتند و چمن های خشک شده غیب شدند.همه جا سفید سفید  بود...و....و آنه لیز و امیلی در هوا معلق بودند

آنه لیز احساس کرد دارد از امیلی دور میشود.امیلی فریاد زد:دستمو بگیر.

تا آنه لیز دست امیلی را گرفت نور شدید تر شد تا آنجا که آنه لیز دیگر هیچی را ندید.

چشمانش را که باز کرد روی زمین ایستاده بود.چشمن ها سبز بودند و کلی درخت و گل دور و برشان بود.

به خودش که آمد فهمید هنوز دستش در دست امیلی است.به هم دیگر نگاه کردند و آرام دست هایشان را از هم جدا کردند...

-وایسا ببینم...کجا در میری

آنه لیز با تعحب به امیلی نگاه کرد:چی؟

امیلی هم همانطور نگاهش کرد:من چیزی نگفتم

آنه لیز اخم کرد:اما این صدای تو بود

امیلی با تعجب:من نبودم!

آنه لیز:پس کی بود؟

صدای خنده ای آمد.چند نفر با هم میخندیدند و انگار خیلی شاد بودند

امیلی:فکر کنم...جواب سوالمون....

آنه لیز حرفش رو کامل کرد:اونجاست

هر دو همزمان به سمت صدا دویدند.اما خشکشان زد

دختری با موهای بلند ..صاف و مشکی...و چشمان آبی داشت دنبال یک دختر دیگر میدوید و میخندید...

امیلی:اون...اون...منم؟

آنه لیز به منظره ی پشت سر دختر ها نگاه کرد و کلبه ی بزرگ و قدیمی را دید:فکر نکنم....اون کلبه قدیمیه!

امیلی:ما الان...تو ....

آنه لیز:تو زمان قدیم هستیم

امیلی:یعنی اون دختره...

آنه لیز نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت:اون منم

امیلی هم با ناراحتی به آنه لیز نگاه کرد:هنوز....نمیدونی اسمت چی بوده؟

آنه لیز لبخندی زد:الان میفهمیم

و به سمت خوش رفت و وقتی رو به روی خودش ایستاد کمی خم شد تا م قد خودش شود بعد با مهربانی گفت:سلام

-سلام

آنه لیز موهای خودش را(خود قدیمیش رو)کنار زد و به چشمانش نگاه کرد:ببخشید....من و دوستم اینجا گم شدیم.تو میدونی اینجا کجاست؟

خود قبلی اش لبخند زد:اینجا فرانسه اس .و اینجا هم خونه ی ماس....ما به این محل میگیم محل داست

آنه لیز جا خورد.داست اسم خیابانی بود که خانه ی امیلی هم آنجا بود

ولی سعی کرد خودش را خونسرد نشان بدهد:ممنون.بعد با مهربانی پرسید:میتونم بدونم اسمت چیه؟

احساس کرد این مهم ترین لحظه ی زندگی اش است.بالاخره میفهمید کی بوده.

خود قبلی اش لبخند زد :من امیلی میشل هستم

لبخند از لب آنه لیز محو شد.برق سفیدی لحظه ای چشمان آنه لیز را فرا گرفت.ناگهان پریشان شد

با شک و پریشانی پرسید:مـ....مــ... مطمئنـــ....مطمئنی؟

خود قبلی اش لبخند زد. سرش را تکان داد و به سمت خانه دوید و داخل خانه رفت

برگشت و به امیلی نگاه کرد.مثل اینکه او هم شنیده بود

امیلی در حالی که سعی میکرد زمین نیوفتد نزدیک آنه لیز رفت:من...و....تو....

آنه لیز ناله کرد:یعنی چی....این که نمیشه.....من میشل..نبودم

-چرا...بودی!

آنه لیز و امیلی برگشتند و مادربزرگ امیلی را دیدند

امیلی:مادر...بزرگ؟

آنه لیز:حتما...شما مادربزرگ من...

-نه!من مادربزرگ زمان امیلی آینده هستم

امیلی با شنیدن این حرف داغون شد

-من از اول همه چی رو میدونستم.میدونستم آنه لیز میخواد تسخیرت کنه...میدونستم همزادت و...میدونستم که چیزی بیشتر از همزادت هم هست

آنه لیز:چی؟....هیچ...کس هیچوقت نمیدونست که ...من تو خونه اش پرسه میزنم....

مادربزرگ لبخند زد:ولی من میدیدمت.همه چی رو میدونستم.من از همه چی خبردار بودم.

آهی کشید و ادامه داد:خدای جن ها منو احضار کرد تا بهم اینو خبر بده تا من مواظب باشم.شما نباید به هم دیگه ضربه میزدید.اگر یکی تان می مرد...دیگری هم می مرد

امیلی:چی....

مادربزگ لبخندی زد:زندگی شما دو تا به هم وصل بود.

آنه لیز نگاهی به ترک های روی پوستش کرد و به خود لرزید

مادربزرگ:در کل...مثل اینکه یه مشکلی پیش اومده بود و آنه لیز دوبار متولد شد

کمی مکث کرد و ادامه داد:معمولا پیش میاد یکی همزاد داشته باشه اما...آنه لیز...یا همون امیلیدر حالی که زنده بود و به عنوان یک جن زندگی میکرد دوباره از اول متولد شد....یعنی دو تا امیلی در یک زمان

آنه لیز با حیرت فریاد زد:اون منه؟یعنی من تمام مدت...

مادربزرگ پرید وسط حرفش:با خودت میجنگیدی.

امیلی نالید:نه....این امکان نداره...

مادربزرگ:چرا داره...

و رویش را برگرداند.نوری دورش را فرا گرفت آنه لیز و امیلی مجبور شدند چشمانشان را ببندند و وقتی بازکردند...مادربزرگ دیگر آنجا نبود...

امیلی رو به لیز:خوب...الان میخوای چی کار کنی

آنه لیز لبخندی زد:میخوام برای مدتی خاموش باشم

دست امیلی را گرفت و به او لبخند زد.چشمانش را بست...

بدنش داشت تبدیل به خاکستر میشد و باد سریع خاکستر ها را میبرد....

آخرین تکه ای که خاکستر شد و رفت...دستش بود که هنوز در دست امیلی بود ....

امیلی احساس کرد هنوز چیزی در دستش است...

دستش را باز کرد و با چشمانی چر از اشک به  چیزی که در دستانش بود بود نگاه کرد

اشک هایش سرازیر شدند....

آن گردنبندی بود که روی آن حروفAنوشته شده بود.....

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()