STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت اول)
پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 02:12 ب.ظ
این قسمت:وقت فرار....


ادامه
مدام جیغ های وحشتناک میکشید .گاهی وقت ها هم به سفق و دیوار ها میچسبید و سرش را میچرخاند .و یا روی زمین میخزید و با صدای وحشتناکی که در همه جا میپیچید فریاد میزد طلسم میشکند ,وقت ندارم!

اون آنه لیز جنی بود که نود و نه سال در زندان حبس بود!او وحشتناک ترین جن کل سیاره بود.اون با تسخیر کردن بدن دیگران میتوانست به جای آنها زندگی کند و از این راه همیشه زنده میماند .امافقط یک مشکلی داشت.اگر بعد از صد سال تنها زندگی میکرد و کسی را تسخیر نمیکرد ,به طرز وحشتناکی از بین میرفت

نود و نه سال از موقعی که پری ها او را زندانی کرده بودند میگشت و او فقط یک سال وقت داشت تاکاری کند!و اگر نه همه ی جن ها از بین میرفتند.باید اول از همه از آنجا فرار میکرد.قبلا قدرست این کار را داشت ولی هر روز در آن زندان ضعیف تر و ضعیف تر میشد

چند ماه گذشت.و اتفاق عجیبی برای آنه لیز افتاد .در این چند ماه اصلا جیغ نمیزد...تکان نمیخورد ...مثل قبل فریاد نمیزد و تمام روز روی دیوار دراز کشیده بود و به در خیره میشد

او تمام نیرو و انرژی اش را جمع کرده بود تا یک جا همه را خالی کند و بتواند فرار کند.ولی دنبال فرصت مناسب میگشت.میدانست  پری های نگهبان به زودی نگران میشوند و همه جلوی زندان آنه لیز جمع میشوند تا ببینند چه اتفاقی افتاده

یک ماه دیگر گذشت و آنه لیز در همان حالت نشسته بود

یکی از نگهبان ها متوجه شد اتفاق عجیبی دارد رخ میدهد

جلوی سلول آنه لیز ایستاد و گفت:آنه لیز؟

آنه لیز سکوت کرد

نگهبان بلند تر فریاد زد:آنه لیز؟به من نگاه کن

باز هم سکوت

نگهبان متوجه شد آنه لیز به ان نگاه نمیکند و متوجه حرف های اون نمیشود

نگهبان حدس زد چون موقع مرگ آنه لیز شده بود آنه لیز ضیعیف شده باشد

نگهبان های دیگر این موضوع را از قبل میدانستند و این به نفع آنه لیز بود

نگهبان:آنه لیز میانم که تو ضعیف شده ای.تو باختی.تو آنقدر خنگ بودی که نتوانستی فرار کنی هه هه هه

ناگهان آنه لیز  چشمان  ترسناک و سرد و بی روحش  را به سوی او برگردانند

نگهبان کمی ترسید اما فکر میکرد آنه لیز نمیتواند به اون حمله کند

اما آنه لیز نیشخند ترسناکی زد و به نگهبان حمله کرد

نگهبان فریاد میزد و تکان تکان میخورد اما آنه لیز با نیرویش او را کنترل کرد و به میله های زندان چسباند و خودش هم نزدیک میله ها آمد....

کمی بعد...

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

صدای پری نگهبان زنی در تمام محل پیچید و چند تا از نگهبان ها را از روی نگرانی به سمت خود کشاند

آنها با جسد نگهبانی مواجح شدند که کمی جلو تر از میله های زندان افتاده بود

نگهبان زد داشت میلرزید .وقتی همه داشتند به جسد نگاه میکردند اون به آنه لیز نگاه کرد

و لبخند ترسناکی را بر لبان آنه لیز دید

آنه لیز نیشخند ترسناکی زد و سفیدی چشمانش را به نگهبان زن نشان  داد

آن چند تا نگهبان بی توجه به نگهبان زن و آنه لیز جسد را با نگرانی برداشتد . بردند

نگهبان زن در حالی که از ترس سر جایش میخکوب شده بود به آنه لیز زل زد و با صدایی لرزان گفت:آ...آ...آنه لیز؟

آنه لیز فقط لبخند زد

نگهبان زن:ک..ک...کار تو بود؟

آنه لیز سکوت کرد

نگهبان زن جلو آمد:م...م...میدانم کار ت..ت... تو بود

آنه لیز نیشخند ترسناکی زد

اشک های نگهبان جاری شدند:اما چرا؟چرا ؟چرا؟

و در حالی که گریه میکرد این را تکرار میکرد:چرا ؟چرا آنه لیز؟چرا؟

آنه  لیز از روی دیوار پایین آمد  و به میله های زندان نزدیک شد

با صدایی ترسناک گفت:خودت خواستی

نگهبان زن را با نیرویش بلند کرد و روی هوا نگه  اشت

گفت:هیچ وقت منو عصبانی نکن


فردای آن روز خبر گم شدن نگهبان زن در همه جا پیچید

فردا هم خبر کشته شدن یک نگهبان دیگر...

پس فردا خبر کشته شدن یکی دیگر...

و همینطور ادامه داشت تا وقتی که 6 تا نگگهبان دیگه هم مردن

و همه ی نگهبانها ی زنده جلوی سلول آنه لیز جمع شدند

آنه لیز لبخندی پیروز مندا نه زد و همه ی نگهبان ها را روی هوا نکه داشت

با صدایی ترسناک فریادی بلند کشید.. خیلی بلند:بالاخره گیرتون انداختم

حالا وقتشه شما ها هم مثل دوستاتون بمیرید

بمیرید









این داستان ادامه دارد....

5نظر برای ادامه:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()