STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت دوم)
پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 06:35 ب.ظ
قسمت دوم

این قسمت:امیلی
آنچه  گذشت:

آنه لیز نقشه ای وحشتناک و پر از قتل کشید که از زندان فرار کند و به طرز وحشتناکی همه ی نگهبان ها را کشت و فرار کرد....


 آنه لیز در تاریکی پنهان شده بود.از نور خورشید بدش میامد.همیشه با خودش میگفت کاش میشد خورشید را طلسم کند.ولی او جادوگر نبود.

در فکر هایش غرق شده بود که صدایی آمد.گوش هایش را تیز کرد و گوش داد...صدای خنده؟صدای شادی؟

در دلش گفت:از خنده و شادی متنفرم

در همان تاریکی صدا را دنبال کرد تا به خانه ای بزرگ رسید.از دیوار رد شد و وارد خانه شد.چقدر آدم!همه ی آن ها یک خانواده بودند؟

با خودش گفت:فکر کنم هفت یا هشت نفرند

همه میخندیدند و شادی میکردند و....کیک تولد؟

یا خودش گفت:حتما تولد یک  بچه ی لوسه.

چشمش به دختری با موهای مشکی چشم ها تیره و پوستی روشن و تقریبا زیبا افتاد که روی مبل نشسته بود و حدالقل چهارده یا پانزده سالش بود.با کمال تعجب دید که کیک تولد را جلوی او گذاشتند .

با نفرت با خوش گفت:برای این ها چند بار تولد میگیرند؟چقدر لوس!

جن ها فقط موقع متولد شدن یک جشن کوچک دارند و بقیه ی عمرشان را در سیاهی و وحشت و ترس زندگی میکنند

-هه هه هه هه

-هورااااااااااااااااااااااااااا

-ها ها ها ها

داشت دیوونه میشد.همش تقصیر اون دختر مو مشکی بود.چرا باید برای سیزدهمین بار تولد میگرفت.

چشمان سفید و ترسنلک آنه لیز برق زدند.این همان دختری بود که میخواست

و حالا که روز تولد او را میدانست میتوانست در روز تولد او کادوی قشنگی به نام وحشت به او بدهد.

او هدفش را میدانست و شکارش را شناسایی کرده بود

اون دختر باید تسخیر میشد!

اما اول فکر کرد مشکلی نیست او هم در جشن تولد دختر حضورر داشته باشد و کمی خوش گذرانی کند

به هر حال باید کمی ترس در وجود دختر به وجود می آورد و نقطه ضعفی برایش درست میکرد

کسی داد زد:همه باستید میخواهم عکس بندازم.

همه ی آدم ها یک جا جمع شدند و به دوربین نگاه کردند

آنه لیز سریع روی مبل کنار دختر نشست و دستش را دور گردن او انداخت و مثل بقیه به دوربین نگاه کرد و نیشخند ترسناکی زد

وفتی عکس را انداختند همه شروع بع جنب و جوش کرند و شادی کردند اما آنه لیز با همان نیشخند ترسناک همانجا نشست و منتظر شد تا دختر به عکسی که انداخته شده نگاه کند

دختر عکس را در دست گرفت و با خوشحالی به آن نگاه کرد اما سریع رنگش پرید!

به طرف زنی دوید و به او گفت:مامان مامان ب...ب...به این نگاه ک...ک...کن ی..ی.. یه جنه!

زن به عکس نگاه کرد وو باحالت دعوا به دختر گفت :امیلی!اینقدر خیال پرداز نباش شوخی های مسخره هم حد و جایی دارد!

اما امیلی سر حرفش ماند و دوباره به جایی که جن توی عکس نشسته بود نگاه کرد اما چیزی ندید!

دوباره به عکس نگاه کرد و دید این دفعه جن دارد به او نگاه میکند

چشمش را بست و عکس را پاره کرد و زیر کادو هایش قایم کرد

شب که شد امیلی به اتاقش رفت تا بخوابد .تا توی تخت خواب رفت بان اینکه خودش چراغ رو خاموش کند چراغ خاموش شد

امیلی آروم گفت:پدر؟شما یی؟

چراغ روشن شد .ناگهان یکی از عظر های امیلی از روی میز آرایشش لیز خورد و افتاد

امیلی از تخت پایین آمد .با ترس عطر را برداشت و سر جایش گذاشت ولی وفتی برگشت تخت خوابش مرتب مرتب بود!

امیلی از ترس سمت در دوید و خواست در را باز کند اما در ناگهان خود به خود قفل شد!

امیلی خواست کلید روی در را بچرخاند ولی کلید روی زمین افتاد و قل خورد و پشت در افتاد!

-جیرررر جیررررر

برگشت تا ببیند صدای چی می آید.تختش جلوی چششم خودش جا به جا شد!

-تق تق تق تق

به سمت صدا برگشت و دید آینه اش لرزید و ترک خورد و شکست

-ااااااااااااااااااااااااااااااا

با سرعت به سمت صدا برگشت!

بدان آنکه به چیزی دست بزرند سشوارش روشن شد و دوباره خاموش شد

صدای خنده ای ترسناک از پشت سرش آمد.برگشت!هیچ کس نبود

صدای گریه ای از پشتش آمد.باز هم برگشت ولی کسی نبود!

صدای های عجیب و غریب توی اتاقش میپیچد.ولی هیچ کس آنجا نبود!

همه ی اجسام اطرافش شروع به حرکت و جا به جا شدن کردند!

جیغی بلند زد و با گریه روی زمین افتاد و باز هم جیغ زد.

مردی با عجله وارد اتاق شد

تا در اتاق را باز کرد همه چی مرتب شد و صدا ها قطع شدند

مرد:امیلی؟امیلی چی شده؟

امیلی با گریه:همه چی داره جابه جا می شههه

مرد:چی؟

امیلی:صدا  های عجیب غریبی توی اتاقم میاد

مرد با عصبانیت:دختره ی دیوانه!مرا اینقدر نگران کردی به خاطر این شوخی مسخره؟

امیلی گریه کرد:شوخی نیست شوخی نیست من دارم واقعیتو میگم

مرد داد زد:دیگه نمیخوام بشنوم

و با عصبانیت از اتاق خارج شد.

امیلی با سرعت به سمت تختش توید و پتو را روی سرش کشید

برایش مم نبود دیگر چه صدایی می آید فقط میخواست کمی آرام باشد

آنه لیز از توی آینه بیرون آمد و آرام روی صندلی کنار تخت امیلی نشست و

گفت:نگران نباش ....وقتی تسخیرت کنم  و روحتو توی آینه گیر بندازم ....دیگه از هیچی نمیترسی

و خنده ی ترسناک و شیطانی کرد

...............................................................................................................................
جن توی عکس جلوی امیلی ایستاده بود و با لبخند ترسناکش به ایملی گفت:

وقت مردنته ها ها ها هاااااااا

امیلی جیغ کشید و فرار کرد از خانه بیرون دوید .اما جن جلویش ظاهر شد او را گرفت و به او حمله کرد...

خون از گلوی امیلی جاری شد امیلی دیگر هیچی ندید روی زمین افتاد و آخرین چیزی که دید صورت وحشتناک جن بود!

ناگهان جن ایستاد!و انیلی را با دست هایش بلند کرد!

امیلی حالش خوب شد!!!؟؟؟

جن گفت:یکی امشب در این خانه میمیرد

مرگ در این خانه است

-وایییییییییییییییییییییییییییییی

امیلی از خواب بیدار شد

نفس نفس میزد

ناگهان صدایی آمد:...




این داستان ادامه دارد

5 نظر برای ادامه




   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


نمایش نظرات 1 تا 30