STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

RUBIE STORY
پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 10:36 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8302380026/%D9%85%D8%B9.png

و وقتی که ارواح،درونت پرسه میزنند و تو هیچی نمیدونی...هیچی نمیفهمی...!وقتی که یکی وقتی خوابی بالای سرت ایستاده و صاف توی چشمات زل زده،چشمایی که یک روز به زیبایی و رنگ دریان و وقتی بهشون نگاه میکنی توشون غرق میشی،و همان چشمایی که بی روح به تو خیره میشن و رنگ سبز ترسناک اونها تو رو به دنیای مرگ میبره....!اون موقع است که جلوی آینه می ایستی و با وحشت به کسی که مطمئنی خودت نیست خیره میشی.اما هیچوقت نمیفهمی که اون خودتی.حرکات توی آینه حرکات تو نیستند...!وقتی که به جای اشک خون از چشمات میچکه و تو توی آینه به اونا خیره میشی و میزنی زیر خنده و بی دلیل عین دیوونه ها فقط میخندی،جوری که یکی داره بهت دستور میده بخند...!وقتی که که سرو صدا زیاده ولی تو جز صدای سکوت صدایی رو نمیشنوی....!و اون موقع است که احساس میکنی داری بلعیده میشی....!:)

لحظه ای که داری فریاد میکشی و صدایی شنیده نمیشه،و لحظه ای که داری جیغ میزنی!داری تمنا میکنی،داری فریاد میکشی!اما این صدای التماس های تو نیست....!اون موقع اس که میفهمی تو توی اتاقت تنها نیستی:)

 

لحظه ای که داری به آغوش مرگ میری و از درد فریاد میکشی،ولی دردی در کار نیست...اون موقع اس که میفهمی یکی بغلت خوابیده و اون داره درد مرگتو میکشه،مرگ از تو...درد از اون!:)

 

اون لحظه ای که صدای خنده میشنوی ولی خنده ای در کار نیست...لحظه ای که داری اشک میریزی اما گریه نمیکنی....اون لحظه که صدای تو داره حرف میزنه اما تو ساکتی....لحظه ای که همه دارن حرف میزنن و تو جز صدای سکوت...صدایی نمیشنوی...!و اون موقع اس که تو میفهمی تنها نیستی:)تو واقعا تنها نیستی:)

و اون لحظه ای که تو داری گریه میکنی،ولی تو اینجا ایستادی و داری لبخند میزنی....:)

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()