تبلیغات
¿¡(Galaxy Mix Paty:)¡¿ - 22 اکتبر(پارت اول)
☕☂دنــــــــــــــیا قاطی پاتـــــــــــی که میگن اینــــــــــــــجاس☂☕

22 اکتبر(پارت اول)

شنبه 14 مرداد 1396 09:27 ب.ظ

نویسنده: (:...çhãňğįņğ...:)
موضوع:
http://s8.picofile.com/file/8302380026/مع.png

سلامــــــــــــ:)

خوبــــــــــــــــــــــید؟:)

اینم پات یکــــــــــــــــــــــــــــــ:)

برید ادامهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ:)

یاد آوری همان روز نحس که لرزه به تن انسان می اندازد...در حالی که هیچ انسانی در این اتاق نیست....ولی پنج تا بچه درست وسط اتاق تاریک نشسته اند....صدای خنده ها...صدای خنده در نیمه شب...وقتی که ما خوابیم همه ی آنها بیدارند....

-میشه بس کنی؟

-ترسیدی؟

-نه!تو خیلی مسخره ای!

-بیخیال رنگت پریده تو ترسیدی!

-خودت ترسیدی!

-از داستان خودم؟

بازم بحث های همیشگی روبی و تیلور!خیله خب...روبی یکم عجیب غریبه ولی تیلور دنبال یه فرصته که باهاش بحث کنه!

امروز جمعه اس،مثل همیشه بچه ها دور هم جمع شدن...ولی ما از صبح داریم به بحثای روبی و تیلور گوش میدیم.اونا بهترین دوستای همن ولی همیشه در حال بحثن!

-هی بچه ها بهتر نیست بحثو تموم کنید؟

اینم ویلیامه.اون پسر خیلی خوبیه.خیلی خوب.اون خیلی دوست داشتنی و با نمکه.موهای قهوه ای تیره ی فرفری و چشمای سبز.موهاش خیلی بامزه اش میکنن

روبی:بیخیال نگاش کن اون ترسیده!

تیلور:من نترسیدم من فقط خسته شدم تو همه ی روزو داشتی داستان ترسناک تعریف میکردی!

روبی:من پنج دقیقه هم نشده شروع کردم!

ویلیام بلند شد و بین روبی و تیلور نشست:خب فکر کنم اینجوری بهتر بشه نه؟

-شاید،فقط ممکنه یکم کتک بخوری

اوه...اینم ادوارد.اون خیلی باحاله!.موهای تیره  و چشمای آبی...خب باید اعتراف کنم اون خیلی خوش قیافس خیلی هم خوش خندس و شوخی میکنه.

تیلور:ادروارد!من هیچوقت اونو کتک نمیزنم!!!!

ویلیام:آممم....ببخشید منظورش من بودم یا روبی؟

روبی از خنده ترکید و ویلیام وقتی خنده ی روبیو دید بهش نگاه کرد و لبخند زد.

خب...تقریبا همه میدونن ویلیام از روبی خوشش میاد.اون تا حالا همچین حرفی نزده ولی حرکاتش داد میزنن که آهاااااای!منو نگاه کنین!من عاشق این دختره ام!ولی در مورد روبی مطمئن نیستم اون معمولا بلده چطور فیلم بازی کنه!

روبی داشت از شدت خنده به عقب حرکت میکرد و پاش گیر کرد و نزدیک بود از پشت بیوفته که ویلیام سریع دست اونو گرفت و دستشو پشت کمر روبی گذاشت تا مانع افتادن روبی بشه و روبی رو وایسوند

روبی صاف به چشمای ویلیام زل زده بود تا اینکه بالاخره با من من گفت:ام...من...ممنونم...من...

و تازه متوجه شد هنوز دستای ویلیامو ول نکرده و سریع دستاشو کشید و همه زدن زیر خنده که تازه روبی متوجه گونه های گل افتادش شد و از خجالت با دستاش صورتشو پوشوند

خب حرفمو پس میگیرم....روبی بعضی وقتا نمیتونه خوب نقش بازی کنه:)

ویلیام با ملایمت دستای روبی و کنار زد و لبخند قشنگی زد:بیخیال:)

روبی هم قشنگ ترین لبخندشو تحویلش داد:)

روبی لبخند خیلی قشنگی داره،وقتی میخنده دو تا چال خوشگل رو لپاش به وجود میان.اون موهای بلند قرمز داره و چشمای سبز.راستش من به قیافش حسودیم میشه!

همه روی زمین  نشستن.توی زیر شیرونی خونه ی روبی.خب اونجا جای خوبیه برای تفریح،اینجا تلویزیون گذاشتن و ما هر وقت حوصلمون سر میره فیلم میبینیم یا هر وقت کاری نداشتیم با وسایل اینجا ور میریم.

تیلور:هی بچه ها مدرسه قراره یه هفته دیگه تموم شه،بالاخره تابستون میرسه!!!!!

روبی:بابا نابغه!کی فهمیدی؟

تیلور:بببین خودت داری شروع میکنی!من فقط میخواستم بگم یه برنامه ای بریزیم!

روبی:.ولی نگفتی

تیلور:الان که گفتم!

ادوارد:دخترا بس کنید دیگه!بیاید یه برنامه ای بریزیم!

ویلیام:هی نیک!تو چرا حرفی نمیزنی؟

لبخند زدم

و اینم منم!کاترین:)البته اسم کاملم کاترین نیکا جانسونه.دوستام نیکا صدا میکنن و دوستای صمیمی ترم نیک:)من موهای طلایی دارم و چشمای آبی!

تیلور،کاترین،روبی،ادوارد،ویلیام!ما تو مدرسه به بهترین دوستا معروفیم.ما همه جا با همه و تقریبا هفت-هشت سالی میشه که با هم دوستیم.

ادوارد یه پسر با موهای مشکی و چشمای آبیه،اون اهل فرانسه اس و توی کارای کامپیوتری ماهره.اون صدای قشنگی داره و همیشه شاده و شوخی میکنه و اون عاشقه تیلوره و خیلی پسر خوبیه.اسم اصلیه اون دنیله ولی هیچکس عادت نداره ینجوری صداش کنه جز ما:/ماهم بعضی وقتادن صداش میکنیم

ویلیام بهترین،بانمک ترین،خوش اخلاق ترین و دوست داشتنی ترین پسریه که تو عمرتون میبینید.اون موهای قهموه ای تقریبا روشنه فرفری داره و چشمای سبز و چال های گوگولی:) (برگرفته  از مستر جذاب...هری ادوارد اسلایلز:) )اون تنها کسیه که وقتی ناراحتی میتونه خوشحالت کنه و خیلیم میهربونه و عاشق شکلاته و از روبی خیلی خوشش میاد:)

تیلور موهای نسبتا روشن داره قهوه ایه خیلیییییییییی روشن و چشمای عسلی و خیلی لاغزه...موهاش لختن و بلند و معمولا روی چشماش و شونه هاش میریزن و اون خیلی قشنگ نقاشی میکشه و یه نقاشی از جعممون کشیده که همیشه روی دیوارامون هست.اون دوست صمیمیه روبیه و بریتانیاییه و خیلی خوشبین و امیدواره و خب اونم به ادوارد همون حسیو داره که خودش داره:)

روبی موهای قرمز کوتاه داره و چشمای سبز خیلی قشنگ.اون خیلی کم حرف و خجالتیه ولی خوب با تیلور بحث میکنه.اون آلمانیه و یه برادر بزرگ تر داره که بعضی وقتا مارو اینور اونور میبره.بعضی وقتا مردیت صداش میکنن چون اسم وسطش مردیته.اون دختر خیلی خوبیه و خیلی خوب داستان مینویسه اون معمولا ما رو راهنمایی میکنه و خیلی آروم حرف میزنه و خب...راستش اونم خیلی به ویلیام علاقه داره:)

و اینم منم!کاترین نیکا جانسون.نیکا صدام میکنن و این بچه ها ،نیک صدا میکنن:)من موهای نسبتا بلند طلایی و چشمای آبی دارم و خیلی به فیلما و هالیوود علاقه دارم و راستش خیلی ساده ام و چیز خاصی برای تعریف کردن ندارم...مثلا اینکه من حکم نایلو توی این جمع دارم عاشق هیچکس نیستم و هیچکسم عاشقم نیست چون دیگه پسری نمونده!

-نیک؟هی نیک!نیکا؟کجایی!

با دستای ویلیام که جلوی صورتم بالا و پایین میومدن به خودم اومدم:اممم...من؟

ادوارد پشت سرشو نگاه کرد:بیشتر از یدونه از شما داریم؟...خانوم جانسون؟

خندیدم:ببخشید یکم تو فکر بودم

ادوارد:تو چه فکری؟

سرمو خاروندم:خب...اینکه بعد مدرسه قراره چیکار کنیم!؟

ویلیام:خب...من یکم تحقیق کردمو یه جنگل همین دور و بر شهر پیدا کردم...خب اون خیلی جای قشنگیه

روبی آروم پرسید:بیرون شهر؟

ویلیام:خب آره!چرا که نه!ما دیگه به اندازه کافی بزرگ شدیم نه؟میتونیم اجازه بگیریم و بریم مگه یادتون نیست ما تابستون پیش یه هفته تنهایی توی پارک چادر زدیم و با هم بودیم؟

ادوارد:راس میگه منم موافقم به نظر من پدر مادرامونم موافقن

روبی سرشو پایین انداخت و آروم گفت:اما این هفته ما امتحانای مهمی داریم و اگه الان پیش پدر مادرامون حرفی بزنیم میگن که ما بیشتر از درسمون به تفریح اهمیت میدیمو نمیزارن جایی بریم من میگم بزارین دو هفته ی دیگه که...

و شونه هاشون بالا انداخت.نمیدونست چجوری بگه و مشکلی نبود چون بقیه منظورشو فهمیدن

سرشو بالا آورد و لبخند خنده داری زد:البته فکر نکنم پدر مادرامون مشکل اصلی باشن تا وقتی که خانم ویکتوریا هلوریسون وجود داره، میدونید....!؟

اینو با صدای مثل همیشه آرومش گفت ولی باعث شد ادوارد پخش زمین بشه چون اون قبلا توی کلاس ویکتوریا بوده و اون مثل لیمو ترشی که روش نمک بریزی و پشتش لواشک بخوری تلخه!

هلوریسون فکر میکنه خداست!اون دیونست!اون توی زندگی همه سرک میکشه و به اونا دستور میده چیکار کنن اون از پدر مادرایی که به آدم زور میگن بدتره!

تیلور در حالی که میخندید دستشو بالابرد تا ادای هلوریسون رو در بیاره.همه خندیدن جز روبی...انگار یکم دگرگون شد انگار حالش بد شد و انگاری فقط من فهمیدم

سه شنبه،فردای همان روز

از فردا امتحانامون شروع میشه،قراره خیلی سخت باشه.ما توی این دو هفته نمیتونیم زیاد تفریح کنیم یا بریم خونه ی روبی مگر برای درس خوندن.ولی من هنوزم برای روبی نگرانم چون تا آخر اونروز پکر بود و حرف نزد و فقط به یه جا زل زده بود.امیدوارم امروز بتونم ببینمش.

به مدرسه رسیدم و وارد شدم.دنبال بچه ها گشتم و پیداشون که کردم براشون دست تکون دادم و به سمتشون دویدم.

-سلام نیکا

-سلام نیک:)

-سلام نیککککککککککککککککک:)

من به همشون سلام کردم و وقتی به روبی رسیدم یکم مکث کردم.به چشماش خیره شدم.زیر چشماش گود افتاده بود و یکمی قرمز بود

به من من گفتم:روبی..تو...تو خوبی؟

به زور لبخند زد و مثل همیشه خیلی آروم گفت:فقط دیشب نتونستم راحت بخوابم

من:ولی تو دیشبـ...

-من خوبم نیک:)

-ببینم ادوارد کوش؟

تیلور اینو پرسید.مثل اینکه نگرانش بود

ویلیام:نگرانشی؟*خندید*

تیلور عصبی شد:کی من؟نه !نه!نه من فقط

ویلیام:تو نگرانشی!!!

ویلیام به تیلور خندید و تیلور قرمز شد

تیلور:بس کن!من دیدم اون موقع که روبی میخندید چجوری نگاش میکردی!

ویلیام از خجالت سرخ شد:چی؟من...؟ولی...منکه....تو داری ....ولی من...

زدم زیر خنده و تیلورم دستشو انداخت دور گردنم و با خنده گفت:نگاه کن این دوتا کنار هم چقدر خوبن..*خندید*

روبی و ویلیام سریع از کنار هم بلند شدن و یه قدم فاصله گرفتن

روبی آروم گفت:کی؟ما؟شوخی میکنید!

ویلیام :آره بابا....هه...ما رو میگه هه..هه..هه.هه..هه.اهه..اهههه

اونقدر هه ههه کرد تا سرفش گرفت و منو تیلور از خنده روی زمین افتادیم و روبی هم همونجوری آروم میخندید و ویلیام بدون اینکه بفهمه به خنده ی روبی لبخند میزد و روبی هم سریع دستشو گرفت روی صورتش .اون هر وقت خجالت میکشه این کارو میکنه

من از خجالت روبی بیشتر خندم گرفت و بلند شدم و زدم پشتش

و اون یواشکی از لای انگشتاش به من نگاه کرد و ریز خندید

-بدون من میخندید؟

برگشتیم و ادواردو دیدیم

ادوارد به قیافه ی روبی و ویلیام نگاه کرد :فکر کنم بدونم در مورد چی میخندیدید

لبخند زد:خب من میتونم ثابتش کنم!

من:ثابت شده!

تیلور:ولی اونا قبولش نمیکنن*خندید*

ادوارد:خب من جوری ثابتش میکنم که جز قبول کردن راه دیگه ای نداشته باشن:)

اون رفت پشت روبی وایسد و دستشو انداخت دور گردن روبی.

من و تیلور:اووووووووو

ویلیام هم بدون اینکه صبر کنه یکم عقب تر رفت و دستشو انداخت دور گردن تیلور:اینم ثابت شده اس؟*لبخند پیروز مندانه*

ادوارد:ای...بچه پررررررررووووووووو:/

ویلیام خندید:تو هم دوسش داری

حالا نوبت تیلور بود که سرخ شه!


پایان امتحانات

بعد از تمام این14 سال میتوانست وارد شود...در حالی که همچو عاشق لب قربانی را بوسه میزند و وارد زندگی او میشود مانند..

- مانند تانک وارد زندگی میشود...ببخشید میچپد...

این صدای آرومه روبی بود!

من:حالا نذاشتی یبارم من داستان بگماااااااااا

روبی:خب تو زیادی حرف میزدی

من:روبی مردیت مالفوی!فقط اگه یباره دیگه...

ویلیام:اههههه بسه دیگهههههههه

ادوارد:بچه ها یکم آروم تر!!!!!!!!

تیلور:چی شده مگه؟

ویلیام:من سرم یکم درد میکنه

تیولر:حنتما دیشب با روبی بودی که...

صدای ویلیام بلند شد:چه ربطی دارهــــــــــــــــ

تیلور:نمیدونمممممممممممم

ادوارد :راستی بچه ها برنامه ی اون جنگلو....

من:اوووووووووووووخ یادم رفته بوددددد بچهههههه ها بدبختتتت شدیم*با نگرانی*

روبی برای اولین با صاف با چشمای گرد شده تو چشمام نگاه کرد

من:من مشقامو ننوشتمممممم

روبی زد رو پیشونیش

ویلیام نخودی خندید

تی:مدرسه داریم؟:/

من:هی هی(مثلا خنده)

ادوارد:اهم اهم!داشتم حرف میزدم!:////

من:ساری

هیچه!!!!!!!

ویلیام عطسه کرد.

ادوارد:ویل تو خوبی؟

ویلیام:آره آره...فقط فکر کنم یکم سرما خوردم

تیلور:میتونی بری ...

ویلیام:حااااااااااااال نداررررررررررررررررمممممممم نمیتونم راه برممممممممممم

ادوارد:الان درستش میکنم

و اینو با شیطنت گفت و به شمت روبی رفت که ته اتاق نشسته بود ازش خواست که بلند شه و روبی با چشمای گرد گفت نه چون میدونست ادوارد میخواد چیکار کنه

ادوارد:روبی کاری  نکن مجبورت کنم!!!!

روبی:تو نمیدونی آخه تو که...جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

برای اولین بار بلند داد زد چون ادوارد اونو بغل کرده بود و یه دستشو گذشته بود زیر زانوی روبی و یه دستشم روی کمرش و روبی ازترس محکم  ادواردو بغل کرده بود ادواردم با خنده گفت:الان وقت بازیه و درو باز کرد و همونجوری که روبی و بغل کرده بود دوید بیرون و روبی هم میخندید هم جیغ میزد

ویلیام:هییییییییییییییی

و بلند شد و دوید دنبال ادوارد

من و تی به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده و رفتیم دنبال پسرا که به سمت حیاط میرفتن.

بیرون از خونه که رفتیم دیدیم اد داره تو همون وضعیت میدوه  ویلی هم دنبالشه و روبی بیچاره هم داره از ما کمک میخواد و میخنده.تا اینکه بالاخره ادوارد وایساد و ویلیام هم در حالی که از شدت خنده و خستگی دستاشو روی زانو ها گذاشته بود و خم شده بود وایساد.

ادوارد:دیدی جون داری؟

ویلیام خندید و در حالی که نفس نفس میزد به زور گفت:بزارش....بزارش زمین...بدو...هووووووف نفسممممم

ادوارد روبیو گذاشت رو زمین و روبی هم سر گیجه گرفت و افتاد تو بغل ویلیام.ویلیام نشست رو زمین و گذاشت روبی هم کنارش بشینه روبی هم شونه شو بالا انداخت و روی زمین دراز کشید و سرشو گذاشت روی پای ویلیام و نفس نفس زنان چیزی گفت که باعث شد ویلیام بلند بخنده

من:اووووو روبی ویلیام این افتخارو مدیون چه...

روبی برای اولین بار در تاریخ بلند داد زد:مدیون عشقهــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه لحظه همه فقط با دهن باز و چشمای گرد شده به روبی زل زدن

اد:چـ...چـ...چـــ...چی؟0____________0

روبی دوباره مثل همیشه آروم گفت:حرفو یبار میزنن.و لبخند زد و به چشمای ویلیام نگاه کرد

اد:خودتی روبی؟0_0

روبی:من منم:)

تی:دیبد مدگثتخرهامنشردثفقماذنسدمذ/ندذمد0______0

من:قاط زد

ویلیامم با دهن باز به روبی زل زده بود که روبی لبخندی زد که باعث شد اونم لبخند بزنه:)

نمیدونم که این یه اعتراف قبل از مرگ بود یا نه؟!
























خب اینم قسمت اول:)

ببخشید که خوب نشد قسمت اول معمولا شخمیه دیگه:)

قول میدم از این به بعد جنبه ترسناکش بیشتر شه:)

راشتی این داستان یکم جنبه عاشقانه هم داره هر کی بی جنبس نخونه:)

10 تا کامنتتتت برای ادامههه:))))

بدوییییید:)))




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 14 مرداد 1396 09:28 ب.ظ



]