STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت سوم)
جمعه 7 خرداد 1395 | 06:14 ب.ظ

قسمت سوم

این قسمت:مرکـــــــ.......ــ
ناگهان صدایی آمد

-تق تق تق تق

امیلی در حالی که نفس نفس میزد با صدای لرزانی آرام گفت:ک...ک...کیه؟

سکوت ترسناکی همه جا را پر کرده بود

-گومپ گومپ گومپ

صدای پا می آمد

امیلی آرام از تخت پایین آمد و در حالی که از ترس میلرزید به سمت در راه افتاد....

در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.نگاهی به راهرو خالی انداخت...

-خشششش خششششش

به سمت صدا برگشت و گوش هایش را تیز کرد و سکوت کرد....

باز هم سکوت.آنقدر سکوت زیاد بود که میتوانست صدای تپش قلب خود را که از ترس تند تند میزد را  یشنود

-هوووووووووو

کسی از پشتش رد شد

برگشت ولی کسی نبود

کسی از بغل دستش رد شد

باز هم برگشت ولی کسی نبود

از آشپز خانه صدایی آمد.امیلی به آشپز خانه رفت تا ببیند چی شده..شیر آب....خون چکه میکرد؟!

رنگ امیلی پرید.صدای ترسناکی آمد:

تو نفرین شده هستی

امیلی:ک..ک...کی اونجاست

-تو نفرین شده هستی

امیلی:این..ش..ش..ش.خی بامزه ای نیست

-امشب یکی دز این خانه میمیرد....

امیلی سر جایش مخکوب شد

-مرگ در این خانه است

امیلی با صدایی لرزان:مرگ؟

-مرگ وحشتناکی.....

میلی دوید

به سمت اتاق خوابش دوید

فقط میخواست از آن صدا دور شود.مرگ؟مرگ چه کسی؟اینجا؟امشب؟

به سمت اتاقش دوید.در را بست و قفل کرد توی تخت خوابش زفت و چشمانش را بست.


امیلی از خواب بیدار شد!کابوس بدی دیده بود.صدا ها ی ترسناک...جا به جایی اجسام...

از اتاق بیرون رفت و دید خانه پر از پلیس است

یاد صدایی افتاد:امشب یکی در این خانه میمیرد

رنگش پرید.داشت میلرزید از اتاق بیرون دوید  از لا به لای پلیس ها رد سد و به اتاق مادر بزرگ و پدربزرگش رفت ..... مادربزرگش را دید که توی دنیایی از خون غرق شده و با چشمان باز همان جا افتاده

پرستاری دستش را روی گردن خونی او گذاشت...

-مرده!

امیلی جیغ زد:چییییییییییییی؟

-نبضش نمیزنه.اون مرده

امیلی با گریه:ولی چرا؟

یکی از پلیس ها:سوال این نیست.سوال اصلی اینه که چجوری!

مادر امیلی:چجوری؟منظورتون چیه؟

پلیس:توی دریای خون افتاده .با چشمان باز و وحشت زده و.....

دسش را توی دریای خون گردن جسد فرو کرد و یک چیز خونه براق از تو گردنش در آورد

-قتل

امیلی رنگش بیشتر پرید.نتوانست روی پاهایش باستد و افتاد

لحظه ی ترسناکی از ذهنش عبور کرد...:

-امشب یکی در این خانه میمیرد

-مرگ در این خانه است.

امیلی از هوش رفت


چشمانش را باز کرد.

توی اتاقش بود و پرستاری هم کنارش نشسته بود

مادرش:امیلی؟حالت خوب است

امیلی سریع ایستاد و گفت:من حالم خوبه!

پرستار:تو نباید بلند شی...

امیلی:من میدونم کار کی بود

پدرش:چی؟چی داری میگی

امیلی داد زد:من میدونم کی مادربزرگ را کشته میدونمممممممممم

مادرش:حتما از شدت ناراحتی داری اینارو میگی....

امیلی با اصرار داد زد:الکی نمیگم دیشب یه صدایی بهم گفت امشب یکی در این خانه میمیرد

پدرش:امیلی الان وقت...

امیلی داد زد: نهههههه الان وقتشه!اون بهم گفت مرگ در این خانه است مرگگگگگگگگگگگ

مادرش با نگرانی امیلی را بغل کرد:حتما خیلی ناراحت شدی و....

امیلی نادرش را هل داد و داد زد:ناراحت نیستم بهم گفت مرگ وحشتناکی در انتظار یکی از اطرافیانت است

امیلی عین دیوانه ها رفتار میکرد و اصرار داشت که جنی مادربزرگش را کشته است...

مادرش:امیلی بسه!

امیلی داد زد :نه.اون یه جن بود من توی عکس دیدمش.اون کاری کرد که...

پدرش داد زد :امیلی بس کن

ایمیلی بلند تر داد زد:اون کاری کرد که اجسام دور و برم حرکت کنند و یه صدایی بهم گفت تو نفرین شده ای!

بلند تر گفت:نفرین شده

پرستار محکم گرفتش:سرش موقع از حال رفتن ضربه خورده حتما به خاظر اونه

پدرش به پرستار کمک کرد تا امیلی را روی تختش بخوابانند

امیلی داد زد:نهههههههههههه.من دیوونه نشدم اون یه جن بود من دارم راستشو میگم

پرستار آمپول بیهوشی را به امیلی زد و امیلی بیهوش شد....

فردا صبح آنه لیز روزنامه ی مچاله شده ی جدید را از روی زمین خانه برداشت
 

و اولین تیتر را خواند
:

امیلی دختری که تظاهر میکرد جنی را دیده

امیلی دختر سیزده ساله ای تظاهر میکرد که جنی را در خانه اش دیده و شب ها صدا هایی میشنوید که به او میگفتند امشب یکی در این خانه میمرد و مرگ در این خانه است و اعلام کرد که اجسام دو و برش تکان میخورند و صداهایی را میشنود که به او میگویند تو نفرین شده هستی  و حتی فکر میکند مرگ مادربزرگش هم به همین دلیل بوده است



آنه لیز لبخند پیروزمندانه و ترسناکی زد و گفت:حالا نوبت کابوس هایت است

به اتاق امیلی رفت و .....


این داستان ادامه دارد

5نظر برای ادامه

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()