☕☂دنــــــــــــــیا قاطی پاتـــــــــــی که میگن اینــــــــــــــجاس☂☕

بیست و دو آخرین عدد است...(پارت دو)

یکشنبه 17 تیر 1397 01:04 ب.ظ

نویسنده : (:...çhãňğįņğ...:)
ارسال شده در: داستان"بیست و دو آخرین عدد است..." ،

اینم دومیش^^

این سرسری ترین داستانیه که تا حالا نوشتم!

همین امروز به فکرم رسید،همین امروز شروعش کردم و همین امروز پایانش رو مشخص کردم

بدون اینکه دغدغه ی زمان و مکان و شخصیتارو داشته باشم

شایدم به خاطر همین انقدر بد شده!؟

نمیدونم،به هر حال توی ادامه!^^


روز دوم:

دیروز لویی برگشت خونه.خیلی تغییر کرده بود.لاغر شده بود و...هیچ مویی نداشت

با خودم فکر کردم که شبیه بابا بزرگم شده،هیچ مویی روی سرش نیست!

ولی لویی که پیر نیست!هست؟

تا منو دیدیه لبخند گنده زد و بغلم کرد.محکمِ محکم منو توی بغلش فشار داد.منم دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و لبخند زدم.

دیشب موقع شام به شکمش انگشت زدم و با خنده گفتم پس شکمت کوش؟

خندید و گفت:پس شکم عزیزم کجا رفته؟

بعد قیافه ی متفکری به خودش گرفت و ادامه داد:فکر کنم از دستم فرار کرده!آخه چند وقته بهش غذای خوب ندادم!

بهش گفتم:پس باید بیشتر غذا بخوری تا برگرده!

اونم خندید و یه استیک گنده برداشت و گفت:قول میدم اونقدر بخورم تا بترکم!

خودمون دوتایی کلی خندیدیم،بقیه هم خندیدن

همه میخندیدن ولی چشماشون غمگین بود،من میتونستم اون مردمک های غمناکو ببینم
......
نصفه شب با صدای عجیبی از خواب پریدم

قایمکی رفتم و دیدم در دستشویی بازه و انگار یه نفر اون توعه

جلو تر که رفتم دیدم لویی خم شده جلوی سینک و داره استفراغ میکنه

انگار حالش خیلی بد بود،خیلی سفید شده بود،سفیدِ سفید،مثل برف

بیرون که اومد منو دید،خیلی ترسید.انگار که من یه روحم!به نظرت من یه روحم؟

-لویی؟اینجا چیکار میکرد؟

-من؟...خب...من....من داشتم آب میخوردم

دروغ گفت.مگه خودش به من نگفته بود دروغ گفتن کار بدیه؟

دستی به پشت گردنش کشید و آروم و دستپاچه گفت:خیله خب...ساعت چهار صبحه،بهتره بری بخوابی

و بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده رفت تو اتاقش.احساس میکنم از دستم فرار کرد

خدای من!چرا همه جدیدا توی این خونه عجیب و غریب شدن!؟

نمیدونم چرا...لویی به من حقیقتو نگفت

منم هیچوقت بهش نگفتم که دیدم داره خون بالا میاره

و اون شب هم بهش نگفتم خون دماغشو پاک نکرده
........
ساعت شیش عصره،امروز دومین روزیه که لویی برگشته خونه.

بابا نمیذاره من برم خونه ی بیلی،کیگه باید هممون کنار هم باشیم

مامان هم دیگه کسی رو خونه دعوت نمیکنه.خیلی وقته مهمون نداریم.اونم میگه میخواد فقط ما اینجا باشیم

امروز مامان رفت بیرون و یک ساعت بعد با دو تا جعبه ی گنده برگشت

میگفت تمام عکسای من و لویی از بچگی تا حالا این توعه

یک عالمه عکس بود،از همه ی لحظه هامون.از لحظه ای که لویی برای اولین بار منو بغل کرد،لحظه ای که من ظرف شکلاتی که مامان برای کیک تولدم درست کرده بود رو روی سر خودم خالی کرده بودم،از موقعی که من روی کمر لویی نشته بودم و داشتیم توی حیاط اسب سواری میکردیم...

از همه ی لحظات.نمیدونم مامان چجوری وقت کرده از همه ی این لحظه ها عکس بگیره.مامان عاشق عکاسیه

اگر یه رازی بهت بگم،بهش نمیگی؟

مامان هیچوقت خوب عکس نمیگیره.همیشه از هیجان دستش میلرزه و عکس تاری میگیره.معمولا بابا عکسای خوب میگیره به خاطر همین بیشتر عکسای آلبوم ها رو بابا گرفته

حواست باشه ها،این یه رازه!اگه به مامان بگی،دیگه باهات حرف نمی زنم

آخه مامان خیلی ناراحته،هر دفعه که به لویی نگاه میکنه چهره اش رنگ غم میگیره

نمیخوام منم ناراحتش کنم.

راستی،امروز لویی دوباره حالش بد شد.مامان خیلی ترسیده بود،از ترس رنگش سفید سفید شده بود

این دومین بار بود که لویی حالش بد شد،اما این دفعه فقط یدفه ای افتاد زمین!

مامان جیغ میزد و کمک میخواست و بابا هم نمیدونست چیکار کنه.چرا این اتفاقا دارن میوفتن؟

وقتی حال لویی بهتر شد،رفتم توی اتاقش و روی تختش نشستم و به صورت خسته اش خیره شدم

چشماش باز کرد،انگار که متوجه حضورم شده باشه،لبخند زد.لبخند زدم

-لویی؟

با صدای آرومی جواب داد

-بله کله فرفری

-چرا همه دارن انقدر عجیب رفتار میکنن؟

لبخندش محو شد

-چون...چون که...چون اونا آدم فضایین!

-آدم فضایی؟

-آره!اونا اومدن توی این سیاره که اطلاعات جمع کنن،منو تو هم باید باهاشون مبارزه کنیم

-لویی؟

-بله؟

-آدم فضایی ها وجود ندارن

-البته که دارن!من مطمئنم!میتونم...میتونم یه روزی نشونت بدم

-چطوری؟

به فکر افتاد.چند ثانیه حرفی نزد

-خب...من یه روزی میرم اون بالا بالا ها،همون جایی که کلی سیاره هست،شایدم بالا تر

-مگه بالا تر هم وجود داره؟

-بی نهایت.بی نهایت آسمون،بی نهایت فضا و بی نهایت بالا تر از اونا

-اون بالا چیکار میخوای بکنی؟

-میخوام ببینم آدم فضایی ها وجود دارن یا نه

-هر وقت فهمیدی به منم میگی؟

خندید

-البته که میگم،قول میدم یه نامه برات مینویسم  و همه چیو بهت میگم،شاید هم...

مکث کرد

-شایدم خودت یه روزی اومدی و فهمیدی

-مگه میشه؟

-آره،همه یه روزی میرن اون بالا بالا ها

-همه؟

-همه

-تو کی میخوای بری؟

حرفی نزد.انگار داشت فکر میکرد

-خب...فکر کنم زودتر از چیزی که فکر میکنی

-مثلا فردا؟

-شاید

-لویی؟

-بله؟

-قول میدی وقتی رفتی برگردی؟

سکوت کرد و نگاهشو ازم دزدید

-لویی؟

-جیمی؟میشه لطفا برام ینوشابه بیاری؟

-باشه

بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون.حتی لویی هم عجیب شده،آخه اون نمیخواست باهام دیگه حرف بزنه

آخه بهش نگفتم میدونم اون از نوشابه بدش میاد

اونم به من نگفت که برای دیدن آدم فضایی اون بالا نمیره....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 تیر 1397 04:38 ب.ظ