☕☂دنــــــــــــــیا قاطی پاتـــــــــــی که میگن اینــــــــــــــجاس☂☕

رنگین کمون های سیاه

چهارشنبه 20 تیر 1397 03:46 ب.ظ

نویسنده : (:...çhãňğįņğ...:)
ارسال شده در: دلنوشته! ،
سلام به همگی:)

ببینید...میدونم نوشتن این داستان اینجا جای درستی نیست،منظورم اینه که ممکنه وبمو گزارش بدن یا حتی شما ها فکر کنین من آدم بدی هستم

این یه داستانیه که همین سال برام پیش اومده و مربوط به ال جی بی تیه(جامعه همجنسگرا ها دو جنسگرا ها دو جنسه ها و...)

اگر جنبشو ندارید،نخونید...ولی اگر نمیخونید خواهش میکنم در مورد من قضاوت اشتباه نکنید چون همون طور که من وسط متنام گفتم"من هیچ عشقی رو همرا خودم حمل نمیکنم"(منظورم این نیست که هیچ گرایشی ندارم منظورم اینه که من تا حالا عاشق نشدم و عاشق کسی هم نیستم)

این فقط یه موضوعیه که باعث کشمکش های نفرت انگیزی درونم شده

و من فقط میخوام این کشمکش رو با یکی در میون بزارم

پس اگر هم میخونید تا آخر بخونید چون نمیخوام هیچ قضاوت اشتباه و بیجایی پیش بیاد


"میگن پسر و دختر مکمل همدیگه ان

میگن عشق یعنی اینکه یه دختر و یه پسر همدیگه رو دوست داشته باشن

میگن،منطق میگه عشق باید فقط بین دختر و پسر اتفاق بیوفته تا بر دلایل علمی یه انسان دیگه به وجود بیاد

اما این عشقه،علم و منطق حالیش نمیشه که

ما انسان ها باید حمایتگر عشق باشیم،چون زنده بودنمون رو فقط مدیون وجود عشقیم

پس فرقی نمیکنه عشقی که ازش حمایت میکنیم بین چه موجوداتی باشه

دو دختر،دو پسر!هیچ فرقی نداره،مهم اون عشق خالصیه که درون این همه احساس نهفته"

من همچین عشقیو با خودم حمل نمیکنم،من فقط ازش حمایت میکنم

همیشه عصبانی میشم وقتی میبینم مردم هنوز هم کوته فکری رو با خودشون حمل میکنن و به اینجور آدما فحش میدن

آره،منظورم آدمای متفاوته،مثل دختری که عاشق یه دختر دیگه میشه،یا یه پسر که عاشق یه پسر دیگه میشه،یا هزاران مدل عشق و آدمای دیگه

یا حتی خوشحال میشم وقتی میبینیم اینجور آدما با وجود تمام تنفر هایی که دریافت میکنن،باز هم به خودشون افتخار میکنن

همیشه با خودم میگفتم که من همیشه حمایتگر این عشق میمونم و هیچوقت از کمک به آدم هایی که جزو خانواده ی ال جی بی تی هستن دست نمیکشم و هیچوقت به خاطر چیزی که هستن سرزنششون نمیکنم

اما واقعا نمیدونم...یعنی یک عشق اشتباه به همین راحتی تونست نظرمو تغییر بده؟

داستان اصلی اینه...

من اوایل سال هفتم با ال جی بی تی به طور کامل آشنا شدم و تصمیم گرفتم ازش حمایت کنم چون عقل و احساسم دست به دست هم داده بودم که حمیاتگر عشق باشن

و میدونین که،حمایت از عشق توی این کشور به معنای گناهه!(منظورم این نوع عشقه)

من نمیخواستم بچه های مدرسه منو به چشم یک گناه ببینن.به هیچ وجه!

پس به هیچکس نگفتم و هیچکسم به من نگفت

ولی نمیتونین تصور کنین وقتی فهمیدم یکی از دوستای صمیمیم هم از ال جی بی تی حمایت میکنه چقدر خوشحال شدم!

فکر میکردم فقط من این کارو میکنم و به همین دلیل کم کم داشت بهم احساس احمق بودن دست میداد!(ولی بعدش با کلی آدم دیگه آشنا شدم که از ال جی بی تی حمایت میکردن)

همه چیز تا یه مدت طبیعی بود،دو تا دختر که از ال جی بی تی حمایت میکردن و من که با خودم کلنجار میرفتم تا بفهمم گرایشم چیه(البته ما چهار نفر بودیم ولی من الان دارم جریان این دخترو تعریف میکنم)

الان که فکر میکنم،من خیلی احمق و کور بودم که یک سری چیز هارو متوجه نمیشدم

متوجه نمیشدم که چرا اون دختر همیشه دست منو موقع راه رفتن میگرفت و ول نمیکرد

متوجه نمیشدم که چرا همیشه حواسش بهم بود و هر وقت زمین میخوردم عین مامان ها چک میکرد که زانوم زخم شده یا نه و بعدش بلندم میکرد

متوجه نمیشدم که چرا همش در حال نقاشی کشیدن از من بود

متوجه نمیشدم که چرا هر وقت با دوستام به شوخی کتک کاری میکردیم جلوشونو میگرفت و میگفت "نزنینش"!

متوجه نمیشدم چرا همیشه نگاهش رو من بود

متوجه نمیشدم چرا هیچوقت نمیزاشت ناراحت شم

متوجه نمیشدم چرا انقدر بهم میگه"تو با ارزش و عالی هستی"

و متوجه نشدم که چرا وقتی با یکی از دوستام خیلی صمیمی شدم و بیشتر وقتمو با اون میگذروندم بهش گفت"دوست دارم ولی ازت متنفرم که عشقمو دزدیدی"

همیشه فکر میکردم اینا فقط شوخین،فکر میکردم ما فقط خیلی صمیمی هستیم

اما هیچوقت زمزمه ی عقلم رو نشنیدم که هر روز توی سرم میپیچید"تو اصلا میدونی صمیمیت چیه؟لعنتی این صمیمیت نیست!"

روزا همینطور میگذشت،با توجه های اون و بی توجی های من

روزای آخر سال نود و شیش،شاید دو هفته قبل از عید،ما چهار نفر نشسته بودیم و خوش و بش میکردیم

یادم نیست بحثمون سر چی بود،اما یادمه جمله ای که اون دختر یکدفعه ای گفت و باعث شد دلم هری بریزه پایین،اصلا به موضوع بحثمون ربطی نداشت...

یه ماجرا تعریف کرد از یه دختر که عاشق همکلاسیش شده و چقدر زجر کشیده تا این راز و نگه داره و در آخر نتونسته دهن این عشق رو بسته نگه داره و با تمام ترسش از اینکه نکنه یکوقت دختر رو از دست بده ،همه چیو بهش گفت

ازش پرسیدم که آخر ماجرا چی شد؟

بهم گفت "نمیدونم،باید ببینیم دختره چی میگه"

بحث کشیده شد سمت چیزای دیگه

اما بعد چند دقیقه بهم گفت بای هست(بایسکشوال یعنی گرایش و کشش جنسی و عاطفی هم به جنس مونس هم مذکر)
( و بحثایی پیش اومد که حالم از تعریف کردنشون بهم میخوره ولی خودتون میتونید خدس بزنین چه حرفایی رد و بدل شد)

بعد از اونروز من تمام حرفاش رو گذاشتم کنار هم

"اگه یه دختر بهت بگه عاشقته چیکار میکنی؟"

"میشه هیچوقت تنهام نزاری؟"

"من یه بایم"

"تو گرایشت چیه؟به نظرت بای یا لزبین هستی؟"

"دوستت دارم"

این یه عشق اشتباه بود.من مطمئنم.اون فقط یکم جوگیر شده بود...مگه نه؟

من از عشق حمایت میکردم،ولی نمیخواستم یه دختر عاشقم باشه

من  عاشقش نیستم،من حتی درست حسابی نمیدونم عشق چیه!

میدونم دست خودش نیست،ولی من ناخداگاه اونو توی زندگیم کمرنگ کردم

کمرنگ تر از رنگ های محو و تار نقاشی های اون دختر

شاید به نظرتون یه موضوع ساده بیاد که جای ناراحتی نداره

"یه دختر بای که عاشق یه دختر استریت شده"(استریت یعنی گرایش و کشش جنسی فقط به جنس مخالف،یعنی عشق دختر به پسر و عشق پسر به یه دختر که در واقع به قول مردم طبیعی ترین عشق ممکن توی جامعه!)

اما همین یک جمله ی ساده همه چیزو به هم ریخت!من یه حس بدی داشتم،من اینو نمیخواستم

آخه اون دوست صمیمیم بود!چطوری میتونست اینجوری باشه؟

این باعث شد چند ماه وقتی بهم نگاه میکرد دلم آشوب شه و بخوام همین الان زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه

و یا وقتی بهم اهمیت میداد دوباره همه ی کشمکش ها آغاز میشدن

و وقتی بهم نزدیک میشد،حتی برای یه بغل ساده،ذهنم از کار میوفتاد و میخواستم به عقب پرتش کنم و بگم از زندگیم گم شو!

آخه میدونی مشکل چی بود؟اون با وجود دزدیدن یکی از داستان هام میخواست من هم دوسش داشته باشم!

فکر میکنم توی دلش با خودش میگفت"یه داستان کوچیک که ارزششو نداره!مطمئنم منو بخشیده"

اما من هیچوقت نبخشیدمش.اون با یه تیکه ی دزدیده شده از قلب من داشت سعی میکرد اون تیکه های خورد شده رو هم به رخم بکشه

میخوام بهتون بگم یک عشق اشتباه میتونه چیکار کنه

بعد از تموم شدن کشمکش ها،من ازش متنفر شدم

میدونم عشق دست خود آدم نیست،اما ازش متنفر شدم که به خاطر یه هوس توی دوران نوجوونی ،منو برای عاشق شدن انتخاب کرد

و الان که تابستونه دارم با خیال راحت زندگیمو میکنم چون میدونم سه ماه قرار نیست هیچ کشمکشی وجود داشته باشه

میدونی چیه،من با تموم بی توجهی هام بهش خیلی ناراحتش کردم

"و میخوام بگم اگر تو اینجایی و داری اینو میخونی

باید بدونی من هم متاسفم

خیلی سعی کردم درکت کنم و دوستت داشته باشم

سعی کردم "دوست داشته باشم!"!!!!

اما نتونستم..."





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 تیر 1397 04:51 ب.ظ