STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

رنگین کمون آبیِ آبیِ آبی...
جمعه 29 تیر 1397 | 07:34 ب.ظ
rainbow Rain by PenguinLamp

میگن،رنگین کمون شیش تا رنگ داره.رنگ هایی که کنار هم قرار میگیرن و یک پدیده ی زیبا رو به وجود میارن

شاید به زیبایی غروب آفتاب،شاید هم به زیبایی انعکاس نور مهتاب روی آب دریا

اما،من اینطور فکر نمیکنم...آخه رنگین کمونِ من خیلی فرق داره!

زیباییه بی حد و مرزی داره،زیبایی فراتر از غروب آفتاب و انعکاس مهتاب توی آب...

میخوای رنگ های رنگین کمون منو بدونی؟

آبی،آبی،آبی،آبی،آبی و آبی

آخه آبی رنگ مورد علاقه ی منه،میگن رنگ دریا و اقیانوس هم آبیه.

من تا حالا دریا رو ندیدم،جایی که من زندگی میکنم،هیچ دریایی وجود نداره

اما باور کن اولین بار که دیدمت،تمام دریا ها و اقیانوس های جهانو توی چشمات دیدم...

اقیانوس ها هم روزی به پایان میرسن،اما اقیانوس چشم های تو،بی نهایت بود.

پس آره...رنگین کمون من فقط یک رنگ داره

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

 و آبی به رنگ دنیای من...

آخه مگه کی میدونه؟...چشمای تو به تنهایی،تمام دنیای منن...:)

میشه لطفا برگردی؟دلم برای آبی های پر از احساست تنگ شده...

دلم برای وقتی که به چشمات نگاه میکردم و هوش از سرم میپرید تنگ شده...

دلم برای پخش شدن رنگ آبیِ چشم های تو توی رگ هام تنگ شده....

مبشه منو ببخشی؟میشه حس آبیه زندگیم رو بهم برگردونی؟

من از رنگ خاکستری خوشم نمیاد...از وقتی دیگه نیستی هیچ آبی اینجا وجود نداره...

خاکستری های تکراری دارن قلب آبیم رو تکه تکه میکنن...

هنوز باهام قهری نه؟ولی من قهر نیستم...بهت نیاز دارم...

بیشتر از هر چیزی به اون بغل آبی رنگت احتیاج دارم...

به خنده های آبیت،به نگاه های آبیت،به صدای آبیت،به لمس های آبیت،به چشم های آبیت...

من به رنگین کمونم احتیاج دارم....

میشوی چی میگم؟من به رنگین کمونم نیاز دارم...

منو نگاه کن...خاکستری ها رو میبینی؟

من که میدونم از خاکستری ها خوشت نمیاد...پس برگرد و از بین ببرشون...

ببین... من متاسفم...متاسفم...

"میشه برگردی؟"

-بخشی از داستان"علامت تعجب زندگی من"نوشته ی خودم

این نامه رو دوست دارم...

حس آبی و خاکستریش قلبمو به درد میاره...

جوری که نوشتنش با لبخند و پایانش با یه بغض تموم شد رو خیلی دوست دارم...

پ.ن:چرا من دوست دارم شخصیتای داستانامو اینجوری زجر بدم و خودم باهاشون گریه کنم؟

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()