STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

ماه مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال،پس من چی؟
جمعه 29 تیر 1397 | 11:21 ب.ظ
شب بود...شبِ شب

یه شبِ تاریک.به تاریکی یک"شب"

وقتی به آسمون نگاه میکردم،دلم پر از غم میشد...آخه...آخه آسمون طوری تاریک بود که انگار دیگه هیچ امیدی نداره...

انگار اون شب آسمون هم از همه چیز نا امید بود...

چشمامو بستم و صدای آهنگمو بلند تر کردم،نمیدونم چند دقیقه یا حتی چند ساعت گذشت

فقط میدونم،آسمون از افکار من با خبر شد،آخه بدجور گریش گرفت...

دلم براش سوخت،انگار که نا امیدِ نا امید بود،فکر میکنم روشناییشو از دست داده بود

منم باهاش گریه کردم،آخه مگه ماه هم میتونه بی رحم باشه؟میتونه؟

باز هم نفهمیدم چند دقیقه گذشت،اونقدر غرق همدردی با آسمونِ سیاهم شده بودم که گذر زمانو فراموش کرده بودم

اما وقتی سرمو رو به پنجره برگردوندم،نوری رو دیدم

یه نور قشنگ،حس قشنگی بود که بین تمام تاریکی ها نقطه ای نورانی،به این بزرگی ببینم

جا به جا شدم،و ماه رو دیدم

آسمون آروم گرفته بود،دل من هم آروم گرفت

میدونی چیه،من فهمیدم نه ماه بدون آسمون زیباییشو داره،نه آسمون بدون ماه.

انگار اونا مکمل همدیگه ان.مثل یک عشق...

چند ماه از اون شب میگذره...ماه هر شب مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال.

میبینی؟حتی آسمونم تنها نیست،اون ماهشو پیدا کرد،درسته که اولش گمش کرده بود و دلش بارونی بود...

اما الان داره میخنده...لبخندشو میبینی؟

دیگه تنها نیست...

ولی من هنوز تنهام...

امشب آسمون گریه نمیکنه،اما دل من بارونیه...

پس تو کِی بر میگردی؟....


پ.ن:وقتی رانا یدفعه میره تو فاز معنوی!آره،از همون حسا که گفتم.

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()