STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

تسخیر شده(قسمت چهارم)
شنبه 8 خرداد 1395 | 10:07 ق.ظ
قسمت چهارم

این قسمت:کابوس
آنه لیز با لبخندی پیروزمندانه و ترسناکی گفت:حالا نوبت کابوس هایت است

به سمت اتاق امیلی رفت و دید که امیلی با موهای بهم ریخته و قیافه ای داغون روی تختش نشسته و پاهایش را بغل کرده است.دور چشمانش کاملا سیاه شده بود.مثل اینکه تمام شب را نخوابیده بود

آنه لیز وارد سرامیلی شد.تعجب زده همانجا ایستاد.آنجا پر از خاطره بود!در همه ی آنها امیلی در حال خنده و شادی بود

آنه لیز با خود گفت:تو دیگه نیازی به خاطره هات نداری امیلی

این را گفت و چنان جیغ وحشتناکی زد که امیلی سرش درد گرفت.

جیغ آنه لیز بلند تر شد.بلند تر و بلند تر.امیلی گوش هایش را  گرفت و با خود گفت:چه اتفاقی دارد می افتد؟

جیغ  انه لیز هر لحظه وحشتناک تر و وحشتناک تر میشد.بلند تر...بلند تر..بلند تر و.....همه ی خاطره ها ترک خوردند.آنه لیز دیگر جیغ نکشید

امیلی دست هایش را از روی گوش هایش برداشت....جیغ درون سرش قطع شده بود.

آنه لیز نزدیک یک  خاطره رفت  آن را در مشتش گرفت و فشار داد آنقدر فشار داد که تریک های خاطره بیشتر شدند و...خاطراه شکست و نابود شد!

آنه لیز:عیبی نداره.یکم گناه داری الان بهت وقت میدم ولی به موقع هم خاطراه هات و هم خودت نابود میشی

آنه لیز در سر امیلی فریاد بلند و وحشتناکی زد:تو نفرین شده هستی.نفرین شده

و خنده ی وحشتناکی کرد.خنده ای که در تمام وجود امیلی طنین  انداخت.

آنه لیز:دوست داری اولین تجربه ی وحشتناکت تشخنج باشه؟ها ها ها ها


آنه لیز در خانه ی خانواده ی میشل سرگردان بود و قدم میزد.

آقای میشل(پدر امیلی)را دید که روزنامه ای را برداشت و روی مبل نشست آن را باز کردو خواند.اما تا چشمش به تیتر و اخبار جدید افتاد روزنامه را پرت کرد روی زمین.با عصبانیت پا شد و از خانه بیرون رفت.

آنه لیز به سمت روزنامه رفت.روزنامه را برداشت .صاف کرد و نگاهی به اولین اخبار کرد

امیلی میشل دختری دیوانه ای که تظاهر میکند  با جن در ارتباط است

امیلی میشل دختری که تظاهر میکند با جن در ارتباط است .قبلا در باره اش گفته بودیم که فکر میکرد صداهایی را میشنود که به او میگویند تو نفرین شده هستی.و فکر میکند مرگ مادربزرگش هم تقصیر آن جن بوده و میگوید جن با او حرف زده و هشدار مرگ را به او داده و حتی میگوید  جن کاری کرده که اجسام اتاقش به حرکت در بیایند.اما بعد از این اتفاقات اتفاق عجیبی افتاد.امیلی اولین تشنج خود را تجربه کرد. ولی وقتی به هوش آمد گفت که جنی به او گفته حالا نوبت اولین تجربه ی تشنج اوست و همچنین میگوید که همان جن چند روز است که در سر او جیغ های وحشتناکی میزند وبه او میگوید تو نفرین شده هستی...


آنه لیز روزنامه را برداشت و با خود به اتاق امیلی برد.امیلی باز هم ثل چند روز پیش نشسته بود و چشمانش قرمز شد بود.این چند روز را اصلا نخوابیده بود .

آنه لیزچند بار به در کوبید تا توجه امیلی به سمت در جلب شود و وقتی امیلی به سمت در نگاه کرد آنه لیز سریع روزنامه را روی میز بغل تخت امیلی گذاشت.لمیلی رویش را از تخت برگرداند و دوباه به دیوار رو به رویش زل زد .آنه لیز چند بار روی روزنامه کوبید تا امیلی به روزنامه نگاه کند

امیلی به روزنامه نگاه کرد.آن  را برداشت و نگاه به تیتر کرد.آن را پاره کرد و دور انداخت و بلند جیغ زد :من دیوانه نیستم

چشمان ترسناک  و سفید آنه لیز برق زدند.وراد سر امیلی شد  و داد زد:کابوسسسس

امیلی آرام شد:کابوس؟

آنه لیز داد زد:کابوس های فراوانی در انتظارت هستند

امیلی:چه جورکابوس هایی

آنه لیز:مرگگگگگگگگ

امیلی:نههههههه

آنه لیز:وحشتتتت

امیلی:ترس؟

آنه لیز:درسته

امیلی:تو کی هستی؟اینجا چی کار میکنی؟چرا دست از سرم بر نمیداری؟

در حینی که امیلی داشت با آنه لیز حرف میزد خدمتکاری پشت در ایستاده بود و حرف هایشان را گوش میکرد.

فردا صبح باز هم در روزنامه خبر دیوانه شدن امیلی و با خود حرف زدنش نوشته شده بود.

آنه لیز:خوب دیگه این کارا بسه

نگاهی  به چهره ی امیلی کرد که روی مبل نشسته بود:وقت تسخیره


آنه لیز وارد سر امیلی شد:وقت سردرده امیلی

جیغ وحشتناک و بلند مخصوص خودش را زد

امیلی گوش هایش را گرفت:مادررررررررررررر پدررررررررررررررررر بیایید اینجاااااااااااا

آنه لیز بلند تر جیغ زد

امیلی :سرممممممممم

آنه لیز جیغ وحشتناک و بلندی میکشید

پدر و مادر امیلی وارد اتاق شدند

مادرش:امیلی چی شده چرا داد میزنی؟

پدرش:چرا گوش هایت را گرفتی

جیغ آنه لیز هر لحظه بلند تر و بلند تر میشد

امیلی:دارد جیغ میزند دارد در سرم فریاد میکشد

آنه لیز بلند تر جیغ کشید

امیلی:واااااااااااااااااااااااااااایییییی

آنه لیز در حال جیغ زدن با خودش گفت:یکم دیگه تحمل  کن امیلی.یکم دیگه صبرت تموم میشه و تو هم شروع میکنی به جیغ زدن

آنه لیز دیگر جیغ نزد

امیلی آرارم د و دست هایش را از روی گوش هایش برداشت

امیلی آرام شده و همین طور به دیوار رو به رویش نکاه میکرد و پدر و مادرش  هم  به او نگاه میکردند و حرفی نمیزدند

آنه لیز امیلی را کنترل کرد و..

امیلی دهانش را به اندازه ی یک شیب بزرگ باز کرد و با صدای کلفت و وحشتناک داد زد:کابوس.کابوس ها دارند به سراغ مان میآیند.آن ها اینحا هستند همه شان

امیلی دهانش بسته شد و دیگر حرف نزد

سر امیلی یک دور کامل چرخید ....

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

امیلی شروع کرد به جیغ زدن

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

جیغ های وحشتناک میزد

پادرش داد زد:امیلییییییییی

امیلی روی زمین افتاد و پاشد .سرش دوباره یک دور کامل چرخید و باز هم جیغ زد

جیغ هایش بلند تر میشدند

بلند تر و وحشتناک تر...وحشتناک تر...وحشتناک تر.....

آنه لیز داشت امیلی را کنترل میکرد

امیلی نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.

جیغ میزدوبلند تر و بلند تر جیغ می زد

او دیوانه شده بود.چشمانش کاملا سفید شدند و دهانش آنقدر باز شد که فکش شکست و از دهانش خون جای شد

امیلی فقط جیع میزد.در حالی که دهان پر از خون بود و چشمامش سفید سفید سفید

مادرش:جیغغغغغغغغغغغغغغ امیلیِ!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدرش با وحشت مادرش را از اتاق بیرون کرد و خودش هم از اتاق بیرون رفت و در را بست

آنه لیز درون سر امیلی جیع های وحشتناک میزد و امیلی هم همراه او جیغ میکشید

آنه لیز پیروزمندانه نیشخند ترسناکی زد و با خود گفت:این تسخیر خیلی شیرین است...






این داستان ادامه دارد


5نظر برای ادامه میخوام

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()  


نمایش نظرات 1 تا 30