STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

یک رویای کودکی...!
سه شنبه 2 مرداد 1397 | 10:21 ق.ظ

In the BIG city. by PascalCampion

وقتی کوچیکتر بودم،هر شب موقع خواب،خودمو تصور میکردم که بزرگ شدم

بزرگ شدم،قدم بلنده و موهام تا زیر کمرم،همه منو میشناسن و باهام خوبن،منم باهاشون خوبم.

همیشه موقع تصوراتم،وقتی توی خیابون راه میرفتم،مثل کارتونا آهنگ میخوندم و دنیای اطرافم با ریتم آهنگ من میرقصید و میخوند
 
همیشه توی اون رویا ها،یه دختر شاد بودم که شیفته ی صحبت کردن با بقیه و دوست شدن باهاشون بود،یکی که هر روز صبح با شادی و لبخند بلند میشد و با اشتیاق زندگیشو دوباره  شروع میکرد

دختری بودم که حتی وقتی لبخند نمیزد،چهره اش شاد بود.انگار که شادی عضوی از صورتش شده باشه

اما امروز که جلوی آینه وایسادم،هیچی از اون دختر رویاهام ندیدم

هیچی!

من توی آینه به خودم لبخند نزدم.فقط به صورت لاغرم و گودی های زیر چشمم نگاه کردم

وقتی از خونه بیرون رفتم،به همه سلام نکردم و برای هیچکس آهنگ نخوندم،حتی با کسی حرف هم نزدم،فقط هنزفریمو گذاشتم توی گوشم که کسی باهام حرف نزنه،کلاهمو کشیدم روی سرم و سرمو انداختم پایین

وقتی خانوادم میرن بیرون یا مهمونی،با اشتیاق حاضر نمیشم تا آدم های جدیدو ببینم.باهاشون نمیرم و گوشه ی اتاقم دراز میکشم و چند ساعت با کتابام و اون هنزفری لعنتی سرگرم میشم

و وقتی توی آیینه نگاه میکنم،لبخند نمیزنم،و شادی رو توی صورتم نمیبینم.چون شادی عضوی از صورتم نیست...من فقط یک جفت چشم غمگین رو میبینم،چون غم بخشی از صورتم شده...!

باید اینو قبول کنیم...هیچ کدوممون کسی نشدیم که توی رویاهای کودکیمون میدیدیم....!


   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()