STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

روحم تقلای برگشتنت را میکند...
سه شنبه 2 مرداد 1397 | 03:47 ب.ظ

Rainy January by PascalCampion

ساعت تقریبا چهار صبحه...

اینجا هزاران پنجره هست،اما بین همه شون فقط یک پنجره ی روشن دیده میشه

این پنجره ی اتاق منه،اینم منم که کنار پنجره نشستم و دارم تاریکی هارو تماشا میکنم

آخه نمیتونم بخوابم

خوابم نمیبره

میترسم...خیلی میترسم...

ترس اینکه الان میتونی هر جای دنیا باشی و منو دیگه به یاد نیاری...بند بند وجودمو به هم میریزه

خوابم نمیبره

احساس تنهایی میکنم،از وقتی رفتی...یه حس بدی توی دلم دارم

انگار که همه چیز تموم شده...انگار دیگه هیچ امیدی نیست...یه حس پوچی!

خوابم نمیبره

دلم برات تنگ شده...دلم میخواد محکم بغلت کنم و فشارت بدم،عطرتو داخل ریه هام بکشم و احساست کنم...اما تو اینجا نیستی...

اینجا نیستی که منو به آغوشت بکشی و بزاری باور کنم که همیشه یک تکیه گاه دارم...دلم برای وجودت خیلی تنگ شده...

خوابم نمیبره

نگرانتم،نکنه دوباره موقع خواب چیزی روی خودت نکشیدی؟دوباره سرما میخوریا!

نگرانم،همیشه نگرانتم...نگرانم که دوباره به خودت آسیب بزنی...ببین،حواست به خودت باشه،منم دردم میگیره ها!

خوابم نمیبره

خاطراتت به چشم هام اجازه ی بسته شدن نمیدن...

هر وقت که چشم هام رو میبندم،هجوم خاطراتت به ذهنم رو احساس میکنم،و بدون اینکه متوجه بشم تمام شب رو به خاطراتت لبخند میزنم

لعنتی...حتی بعد از رفتنت هم من رو میخندونی...!

هر چند که هر وقت یادم میاد دیگه از خاطرات جدید خبری نیست،لبخندم روی صورتم خشک میشه و چند قطره اشک جاشو میگیرن...یعنی واقعا دیگه خبری ازت نیست؟...

خوابم نمیبره

نگاهم روی ساعت خیره مونده،چند دقیقه ی دیگه،میشه روز سی صد و سی و سوم که نیستی...

مگه خاطرات سی صد و سی و سه روز پیش...هنوزم میزارن من بخوابم؟

خسته ام...خسته ام....خیلی خسته ام....

اما نمیتونم بخوابم...نمیخوام بخوابم....نمیخوام...

میخوام منتظرت بمونم،میخوام باز هم به بیرون پنجره زل بزنم..تا که شاید معجزه ای پیش اومد و تو برگشتی...

میشه برگردی؟چشمام دارن تقلای دیدن تو رو میکنن،قلبم تقلای عشق رو میکنه...

ولی این مغزه لعنتی،هر دفعه حقیقت اینکه تو دیگه برنمیگردی رو مثل پتک توی سرم میکوبه...

خوابم نمیبره...


-باز هم بخشی از داستانی که باز هم براش اسمی انتخاب نکردم:/

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()