STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

اوج های غمگین و کلاهی خالی
پنجشنبه 18 مرداد 1397 | 08:00 ب.ظ
بعضی از نوشته ها غمگینن،بعضی از آهنگ ها غمگینن،بعضی از موسیقی ها و صدا ها هم غمگینن...

حتی بعضی از رنگ ها هم غمناکن...اما تا حالا چیزی در مورد حرکات غمگین شنیده بودی؟

من دیدمشون،همین دیشب،جلوی چشم هام.

"اون مرد قشنگ میرقصید.نه به خوبی دنسر های معروف یا حرفه ای،اما من رقصشو دوست داشتم

طوری که اونجا جلوی چشم اون همه آدم ایستاده بود و با ریتم آهنگ اوج میگرفت،خیلی دوست داشتنی بود

اما همه ی چیز های قشنگ،شاد نیستن...اون اوج های غمگین میگرفت و در پایان آهنگ،حرکات غمگینِ بدنش رو به تمام میرسوند

هیچکس اینو نفهمید،انگاری فقط من فهمیدم.آخه من مردمک های نا امیدش رو میدیدم که باهاشون یواشکی به مردمِ اطرافش نگاه میکرد

مردمی که نگاهش میکردن،اما لحظه ای ارزش برای اون پسر قائل نبودن.آخه آخرش،فقط اون پسر بود و کلاهی خالی از پول!

اما ادامه میداد!برام جالب بود.فقط من بودم که نگاهش میکردم،منی که پشت بوته های درخت قایم شده بودم و اون اینو نمیدونست.ولی باز هم ادامه میداد

دیگه برای پولش نمیرقصید،اوج هایی که میگرفت و لبخندی که میزد برای جلب توجه مردم نبودن.برای خودش میرقصید.قدرتش رو به رخ خودش میکشید

اما همچنان غمگین بود.لبخند غمگین،حرکات غمگین،اوج ها غمگین....

بالاخره از پشت درخت کنار رفتم و روی صندلی نشستم.درست جلوی خودش.و شروع کردم به دست زدن

"""نگاهم کرد،نگاهش کردم"""

مردم دست زدن های من رو دیدن.اونا هم شروع کردن به دست زدن.و بعد،میان این همه صدا،اون تنها صدای دست زدن مردم رو میشنید.منم همینطور

خوشحال شد،من ذوق توی چشمهاش رو دیدم.

دوباره به من نگاه کرد،نه یه نگاه معمولی،از اون نگاه های قشنگ

"""لبخند زدم،لبخند زد"""

آهنگ بعدی و اون باز هم ادامه داد.اینبار خوشحال.خیلی خوشحال.اما غم از رقصش و چهره اش جدا نمیشد

اینبار منم اجازه دادم اون غم آبی رنگش تمام وجودمو پر کنه

آخه تو چقدر زیبا غمگینی پسر!؟"

آدم های زیادی هستن که وارد زندگیمون میشن،سرکی میکشن و باز هم میرن،بدون هیچ ردی از وجودشون

این پسر،ده دقیقه بیشتر توی زندگی من نبود.اما یه رد آبی رنگِ قشنگ از خودش به جا گذاشت

و من هر وقت به اون رنگِ آبیه وسط قلبم نگاه میکنم،زیبا ترین غم دنیا میاد جلوی چشم هام

اون پسر خودِ غم بود.میرقصید و میرقصید و میرقصید،و با اون حرکات زیبا غم هاش رو به نمایش میزاشت

مسخره اس،نه؟ولی باید بودیو میدید...که چقدر زیبا غمگین بود...!

آهنگش تموم نشده بود،ولی به اندازه ی کافی احساس کرده بودم.پس بلند شدمو رفتم

یادته گفتم آدم های زیادی هستن که به زندگیم اومدن و بی هیچ ردی از بودنشون رفتن؟

مثل اون دختری که با من به تونل وحشت اومد و وقتی رفت من حتی قیافش رو هم به یاد نیاوردم،یا مثل اون پسری که موقع اسکیت بازی بهم خورد و معذرت خواهی کرد،یا اون دختر دبیرستانی که وقتی کلاس اول بودم یکدفعه ای یه کادو بهم داد

اما این پسر...

نگاهم کرد،نگاهش کردم

لبخند زد،لبخند زدم

رفتم،اونم رفت

همین!اما خاطرات هیچوقت نمیرن نه؟اون رنگ آبی هیچوقت از این گوشه ی قلبم نرفت

و من اگر اون شب پولی داشتم،همه رو فدای اون حرکات غمگین دست هاش میکردم...!

پ.ن:نه به خدا عاشقش نشدمولی اون حرکاتش ارزش عاشق شدن داشت!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()