STRANGER WORLD!

Everything is BLUE:)

حرفها و این دار مکافاتشان!
جمعه 13 مهر 1397 | 12:22 ب.ظ
Image result for halsey

من در محاصره ی کلماتم.همیشه بودم

صبح ها را با کلماتی که دور سرم میچرخند

و عصر هایم را با جملاتی که بی وقفه پشت سر هم قرار میگیرند میگذرانم

 همان نوری که ساعت ده صبح از درز پنجره به داخل کلاس میتابد و مرا وادار به خیره شدن و خیالپردازی میکند

خیال پردازی ها...امان از این خیال ها که همیشه این کلمات قهرمانشان هستند

زنگ تفریح هایی که وادارم میکنند به جای خوردن خوراکی هایم،به آسمانِ کور کننده خیره شوم و برای آفتاب ، در ذهنم شعر بگویم

و بعد،کلاس ادبیات که انگار کلمات کتابش،مرا صدا میزنند که با آنها بازی کنم

ساعاتی بعد معلم ریاضی که مرا صدا میزند تا حالم را جویا شود،گویا میخواهد بداند چرا انقدر در کلاس حواسم پرت است،اما خطوط پارکت های زمین مرا وادار میکنند برایشان داستان های در ذهنم را با کلمات تعریف کنم و به حرف دبیرم توحهی نکنم

کلاس دینی که انگار اختراع شده است تا معلم داستان های پیامبرانش را تعریف کند و من کتاب متن هایم را روی پاهایم بگذارم و با کلمات داستان بنویسم

و حتی لحظه ای که دبیر انگلیسی ام سرم داد میکشد که چرا مدام فکرم مشغول است،و من به جای اینکه به دعواهایش گوش دهم با کلمات روی تخته جمله میسازم

خنده دار است که دبیرانم هم ادعای روشنفکری میکنند،اما هیچکدامشان نمیتوانند این کلماتِ معلق در هوا را ببینند

شاید هم من دیوانه شده ام،آخر مشاور مدرسه ام بار ها مرا بازخواست کرده که از من بپرسد افسرده ام یا نه

ولی من افسرده نیستم،من فقط در محاصره ی کلماتی ام که مرا در هر لحظه ای وادارد به بازی میکنند

آنها اشتباه میکنند.مرا دیوانه میخوانند.احساساتم را نادیده میگیرند.اشتباه میکنند!

ببینم غریبه ی عزیزم...مگر تو هم این کلمات معلق در هوا را نمیبینی؟آنها را بنگر...قهرمان منند!

هر چند...اگر زندگی با کلمات دیوانگی است،بیخیال حرف دبیران و مشاوران مدرسه.بگذارید دیوانه باشم

کلمات به ذهنم هجوم می آورند و اجازه ی تمرکز به من نمیدهند،پس من مجبورم به جایی خیره شوم تا بر رویشان متمرکز شوم.و اگر این از نگاه آنها افسردگی است،پس تنهایم بگذارید تا در خلوتم افسرده باشم

صبح و عصرِ هر روزم با همین داستان ها میگذرند و این حرف های و دار مکافاتشان!

صبح ها میگذرند،ظهر ها و عصر ها هم همینگونه تمام میشوند.اما این شب ها اند که هیچگاه تمام نمیشوند

چرا که صبح ها کلمات خودشان را برای هجومی که برای شب برنامه ریزی کرده اند آماده میکنند

و شب هجومشان شروع میشود،و من عاشق آن لحظاتی هستم که بی وقفه به روی کاغذ ها حمله ور میشوند و به دنبال بهانه ای هستند که روی کاغذ قرار بگیرند

من مینویسم و مینویسم و مینوسم،کلمات هم بی وقفه روی برگه های کاغذ قرار میگیرند

بنگر که این شب ها چه میکنند با من،هر چند...مگر من اعتراضی دارم؟

بگذارید بهانه ی به روی کاغذ نشستن این کلمات،بهانه ای برای زندگی کرن من باشد

چرا که جان من به همین کلمات وابسته است

پس بگذارید دیوانه باشم و دیوانگی کنم

مگر چه اشکالی دارد...نگاهم کن،منکه در محاصره ی کلماتم!

   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()