تبلیغات
STRANGER WORLD - r u happy sammy?

STRANGER WORLD

r u happy sammy?
پنجشنبه 24 آبان 1397 | 08:26 ب.ظ
http://s9.picofile.com/file/8342856792/tarot_the_world_by_natira_d5hvmwq.jpg

ما اینجاییم...درست اینجا

میان تمام پایان هایی که وجود نداره

همراه اشک هایی که هرگز خشک نمیشن و لبخند هایی که هیچوقت از بین نمیرن

و ما اینجاییم.درست وسط این جاده،وسط نا کجا آباد

نشستیم و به ستاره ها نگاه میکنیم.بی هیچ حرفی.در سکوت.

سکوتی که از هزاران فریاد بلند تره

چون من در بین این سکوت ها،صدای تو رو میشنوم.خنده هات رو...گریه هات رو...لبخند هات و حرف هات رو هم...!

و من اما در بین تمام خنده هات تبدیل به مجسمه ای سنگی شدم،سنگی که تو رو رو به روی خودش میبینه و تنها رد خیس اشکه که روی صورتش حس میکنه.

چون میدونم هیچ کدمشون واقعی نیستن!دارم بهت میگم مرد...من قبلا به چشم هام خیلی اعتماد داشتم!اما الان؟فکر نکنم

نمیدونم...گیج گیجم!اینجا بین این همه دروغ و توهم...حقیقت کجاست؟

شاید هم هیچ چیز واقعی نیست

چون اینجا خیلی تاریکه.حتی مهتاب هم دیگه حاضر نیست نورش رو به رخ دنیام بکشه

چون دیگه هیچ ستاره ای برای شمردن نیست...و من بدون تو خیلی از اونها عقبم

چون همه چیز آبی و محزونه در درونم.چون تویی که کنارم نشستی و با موهای نسبتا بلندت بازی میکنی...من اجازه دادم که بری

و حتی ازت خداحافظی نکردم.امیدوار بودم وقت بیشتری داشته باشیم...

وقت بیشتری برای اینکه در آغوشت بکشم و بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ میشه

برای اینکه عطر تنت رو به خاطرم بسپارم و باهات خداحافظی کنم

محکم تنت رو توی بغلم فشار بدم و بهت بگم که واقعا ایده ای ندارم که چطوری میخوام بدون تو زندگی کنم

و قبل از همه چیز...وقت بیشتری میخواستم تا بهت بگم که چقدر دوستت دارم

ولی ما هرگز خداحافظی نکردیم...و من بهت اجازه دادم بری...

و لحظاتی بعد...من تنها نشسته بودم و به عکس هامون نگاه میکردم

همراه با نگاهی که به لبخندات خشک میشدن.و منتظر بودم تا برگردی و از کابوسم بیدارم کنی...اما تو فقط جلوم نشستی و  برام تعریف کردی که جهنم چقدر قرمزه...

من تورو فراموش نکردم...همونطور که هنوز قرص هایی که بی وقفه میخوردم و سیم ها و لوله های بیمارستان رو فراموش نکردم..

من میخواستم بیام کنارت...خیلی جنگیدم تا ببینمت...چون من هنوز باهات خداحافظی نکرده بودم

ما خیلی جوون بودیم که توی این راه به سمت پایین برواز کنیم...این جاده ای رو که هزاران بار طی کردیم و هر  بار من تنها بودم و تویی که کنارم فقط خاطره بودی

من اون جاده رو حفظم...تکه به تکه اش رو...! مثلا،میدونم بعد از تابلوی زرد یه سنگ کوچولو کنار درخت بید مجنون هست.همون درختی که زیرش میشستی و از بلند بودم شاخه هاش ذوق میکردی...

یا اون تکه ی کنده شده ی آسفالت کنار جاده...خیلی کوچیکه اما یادته؟هر وقت روی چمن های کنار خیابون میشستی اون تیکه رو با چمن پر میکردی تا خیابون احساس نکنه تکه ایش رو از دست داده...

یا اون آدامس های پشت میله ی تابلوی آبی...تا حالا شمردیشون؟اونا دوازده تان...پنج تا سبز،سه تا صورتی و چهار تا سفید...یادت میاد؟آخرین سفید رو تو چسبوندی اونجا

یا حتی اون شاخه ی ترک خورده ی درخت کاج که دو تا از کاج هاش افتادن...آخه یه بار داشتی خل و چل بازی در میاوردی و با سر خوردی توی اون شاخه...تقصیر تو که نبود...تو که نمیدونستی قراره همقدر درخت شی گوزون!به هر حال...دو تا از اون کاجا افتادن روی سرت و تو تا هفت دقیقه ی تمام داشتی میخندیدی...دقیقه هارو شمردم...

من تمام جاده رو بلدم چون هزار بار اونجا رانندگی کردم...تو یادت نمیاد...آخه همراهم نبودی...ولی من اونجا رو بار ها  طر کردم و سعی کردم صحنه به صحنه اش رو حفظ کنم...چون آخرین بار با تو اونجا بودم...

توییکه رفتی و من هنوزم میبینمت...حتی جرعت نکردم برگردم و به سنگ قبر سردن نگاه کنم...چون به تو قول داده بودم...قبل از انینکه بری ازم قول گرفتی که بعد از تو یه زندگی شاد داشته باشم...

اما من شاد نیستم سم...من برادرمو میخوام...که هر از چند گاهی دستمو روی قلبِ "تپنده اش"بزارم و "نفس کشیدنشو"احساس کنم

من میخوام تو باز هم کنارم توی ایمپالا بشینی و سر زیاد کردن صدای ضبط صوت سرم غر بزنی

میخوام برگردی تا باز هم هر وقت شوخی میکنم پوکرفیس توی چشمام زل بزنی :"دین...من دارم روی یه پرونده کار میکنم!"

اما تو دیگه نیستی و من نمیخوام اینو قبول کنم...بار ها سعی کردم جزِئیات صورتتو...صدات رو...حرف هات و وجودتو فراموش کنم سم...اما نتونستم...

و هنوز هم میبینمت...میدونم تو اینجا نیستی...و اهل بغل کردن هم نیستی...

اما من دلم برای بغلت تنگ شده و...ای کاش بیشتر بغلت کرده بودم...

ولی من روز هاست که بدون خوابیدن دعا کردم و "ای کاش"گفتم...در حالی که میدونم خدا وجود نداره و ای کاش گفتنِ من تورو بر نمیگردونه....

چون وقت ما خیلی وقته تموم شده و پلک های تو مدت هاست که به هم پیوند خوردن انگار...

ولی هنوز هم هر روز هزاران بار صدات میکنم به امید اینکه بشنوی...

باز هم بغضم موقع رانندگی کردن توی جاده ها میترکه و سرمو برمیگردونم به امید اینکه ببینمت تا باز هم بهم با کلمات قشنگت دلداری بدی و بهم بگی که هنوزم برادرمی و هنوز هم کنارمی...

هنوز هم خاطراتت وادارم میکنن که در روز های آفتابی با چشم های باروونی کنار جاده بایستم و به خاطراتمون که اونجا نشستن نگاه کنم...همرا حرف هایی که هرگز نزدم  و حرفهایی که هرگز زده نشده...هزاران حرف که باید قبلش بهت میگفتم ...

اما میدونی...تو خیلی سختی کشیدی...خیلی زیاد درد کشیدی و غمگین شدی...

اگر بعد از رفتن خوشحال بودی...میزاشتم بری...تمام عمرم منتظر این لحظه بودم نه؟که برادر کرم توی کونمو خوشجال ببینم...مگه نه؟

بهم بگو...قول میدم دیگه تلاش نکنم تا برت گردونم...آخه خیلی تلاش کردم...خیلی

باید بهت میگفتم که من ازت ناراحت نیستم سم...

تو باید میرفتی...مدت زیاد قوی بودی

و من دیگه ازت عصبانی نیستم...

فقط دلم برات تنگ شده و...

تو الان خوشحالی سمی؟

-دوستدار تو...برادرت دین وینچستر...امیدوارم فرشته ها یه روز بهت این نامه رو نشون بدن



پ.ن:وقتی سنتی ضنعتی رو با هم میزنی و بعد از دیدن آخرین قسمت فصل پنج سوپرنچرال(برای هزارمین بار) همراه با گوش دادن آفنگ 6.18.18 از بیلی ایلیش متن مینویسی!


   
DEAR STRANGER...! | کـامـنـت()