تبلیغات
sunflower in october - کجای این دنیا ایستاده ایم که اشک هایمان جاری شدنی نیست؟-

کجای این دنیا ایستاده ایم که اشک هایمان جاری شدنی نیست؟-

سه شنبه 13 آذر 1397 08:52 ب.ظ

The writer: Ranna-
گاهی وقت ها کنار پنجره میشینم

به درختا و رودخونه ی تقریبا بزرگ جلوی خونمون خیره میشم

صدای جریان آب و رد شدن ماشین ها رو گوش میدم و هر از چند گاهی برای آدمایی که رد میشن و سر و صدا میکنن چشم غره میرم

گاهی هم به لبخند ها نگاه میکنم و لبخند میزنم یا به لبخند ها خیره میشم واشک میریزم

حتی بعضی اوقات هم زمزمه های نافهوم خودم رو میشنوم و خشک شدن چشمام بر اثر خیره شدن رو احساس میکنم

و جالبه که این کارم در عین پیچیده بودن ساده است

من اون لحظات دیوانه نیستم.خوشحال و حتی غمگین نیستم

من فقط توی این دنیا نیستم.من مدتها به اون بیرون نگاه میکنم بدون اینکه متوجه باشم چه اتفاقی اونجا در حال رخ دادنه

و اون موقع ها فکر میکنم که شاید من فقط جای اشتباهی ایستادم

شاید فقط توی خیالم فکر میکنم که راهمو با نشونه های درست زندگیم مشخص کردم

شاید همه چیز اشتاهه.شاید من اشتباهم.شاید زمین زیر پام یا هوایی که نفس میکشم اشتباهه

با خودم فکر میکنم که شاید من این پایین سقوط کردم.شاید جای اشتباهیی پرتاب شدم.

چون بعضی وقتا هیچی احساس نمیکنم.اون احساس درستی که باید رو ندارم

بعضی وقتها نمیتونم اشک بریزم

نمیدونم بخندم نمیتونم لبخند بزنم نمیتونم تکون بخورم نمیتونم حرف بزنم

انگار که فقط جسمم این پایینه و روحم ترکش کرده.شاید خیلی وقته ترکش کرده و حالا خودش داره روی یه سیاره ی دیگه هوا رو تنفس میکنه غافل از اینکه اونجا هیچ هوایی نیست

شاید هم شبیه این میمونه که من یه فرشته ی سقوط کرده ام که بدون موهبتش بین کلی شیطان گیر کرده

احمقانه است...دارم خودمو به چیز هایی تشبیه میکنم که بهشون باور ندارم

شاید هم مشکل از منه...من به هیچی باور ندارم!

شاید به خاطر اینکه باورمو ازم گرفتن!چون من جای اشتباهی ایستادم

شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید شاید....و شاید!

تمام نوشته ام پر از شاید شد...شاید به خاطر اینه که من جای اشتباهی همراه با درون اشتباه و حرفهای اشتباه ایستادم

شایدم فقط دیوانه شدم...اره...من دیوانه ام!

جایی که من ایستاده ام کم کم همه چیز داره محو میشه

انگار دیگه هیچ چیز حقیقت نداره.توی دنیای من همه جیز محو شده.شاید چون من جای اشتباهی وایستادم.

جایی که اشکهام سراریز نمیشن

جایی که لبخند هام میون احساسات مخفی چهره ام گم میشه

جایی که تنها چیزس که از من دیده میشه تنفر و خشمه

اره.من این بالا ایستادم.در میون این بلندی های بادگیر!

این بلندی های بی دلیل و شکل و بی احساس و بی رنگ

من از وقتی یادم میاد داشتم مینوشتم

از عشق . از احساسات.از غم.از زندگی.از رویاهام.از مکان هایی که هرگز اونجا نبودم و شعر هایی که هرگز نشنیدم

اما این بار فرق داره.من نمیدونم دارم در مورد چی مینویسم.این متن چند جمله اس و هزاران اتفاق و دلیل کع پشت هر کلمه اش جا خوش کردن

چون من دارم خودمو از دست میدم.

چون به قول یه نفر"کجا این دنیا ایستاده ام که اشک هایم جاری شدنی نیست"

چون شاید ها دنیامو پر کردن

چون من غمگینماین بار بدون کنایه و مستقیما گفتمش

سخت بود.ولی گفتم

چون من غمگینم!






Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 22 مرداد 1398 07:09 ب.ظ