تبلیغات
sunflower in october - ادامه دارد!

ادامه دارد!

شنبه 17 فروردین 1398 06:53 ب.ظ

The writer: Ranna-
من غرق افکارم شدم.

من گم شدم.

من باختم.

من نابود شدم.

من رفتم.

و من شکستم.

اینها همه،خلاصه ی تموم اتفاقایی بودن که توی این مدت برام افتادن.راستش...من حتی نمیدونم باید چطوری توصیفشون کنم!من فقط میدونم شدیدا دچار خلا احساسی شدم.احساس بدی داشتم و...من خوب نودم!داغون بودم،افسرده،گم شده و غمگین بودم.

تا حالا چنین احساسی نداشتم،حتی آهنگامم نمیتونستن حالمو بهتر کنن.نه کتابا و نه فیلما و نه آهنگای لعنتی...هیچ کدومشون.

مثل این بود که،زندگیِ من یه روح داشت و بعد،اون روح رفته بود.پوسته اش رو ترک کرده بود و خودشو جایی بین برزخ و بهشت و جهنم گم و گور کرده بود.چون زندگی یکدفعه ای معنیش رو از دست داد و تمام ساختمون هایی که اونجا ساخته بودم پورد شدن.

تمام امیدهام و آرزو هام پوچ شدن.من نوشتن رو که زندگیم بود کنار گذاشتم و مثل این که بگیم...من دیگه زندگی نکردم.

به مرگ فکر کردم،سیگار کشیدم،بدخلق و بی حوصله شدم و با خیلی ها هم قطع رابطه کردم.من به یکمی زمان نیاز داشتم.

اما من احمق بودم.من فقط به زمان نیاز داشتم تا روی خوب بودن تمرکز کنم.هرچند درس و مدرسه این اجازه رو بهم نمیدادن و حالمو بدتر میکردن ولی من باز هم میتونستم شاد باشم و خودمو اوکی کنم!ولی نکردم.چرا؟چون من یه احمقم.چرا؟چون من روی داغون بودن تمرکز کردم.

من حتی برای سرگرم کردن خودم شروع کردم به کمک کردن به بقیه.منظورم اینه که همیشه و همه جا آدمای شکسته ی دیگه ای هم هستن.گذاشتم اونا روی شونم گریه کنن یا باهام حرف بزنن و منم رازای همشونو پیش خودم نگه داشتم.من سعی کردم نجاتشون بدم.تمام سعیم روی نجات دادنشون بود.اما این سوال کلیشه ای برام پیش اومد که...آخرش کی میخوان "من" رو نجات بده؟

هیچ جوابی برای این سوال نبود.هیچکس نبود.من این من رو بیشتر نا امید کرد.اما من بالاخره اون زمانی رو که نیاز داشتم برای فکر کردن پیدا کردم.من استراحت کردم و واقعا به این احتیاج داشتم.و خودمو بعد از مدتها پیدا کردم.درسته که تکه تکه خودم رو یافتم،ولی اشکالی نداره،نه؟

اتفاقای زیادی درونم افتادن...و من نیمخوام دیگه سرتو با چرت و پرتا و شرح حال هام درد بیارم.پس بذار آخرش رو بهت بگم.این آخرِ تنها حرف های من نیست،بلکه چیزیه که فکر میکنم  تو هم باید بدونی
من بعد از همه ی اینها،فهمیدم که درسته که در هر صورت هیچکس نمیتونه منو درک کنه،نبایدم درک کنه!اما این به این معنا نیست که من تنهام.

همیشه کسایی هستن که حالمو بهتر کنن و تلاش کنن تا منو خوشحال نگه دارن،و من واقعا ازشون قدردانم بابت وجودشون.و این مورد در مورد تو هم صدق میکنه
 
باید بدونی که تو تنها نیستی،ممکنه که توی زندگیت(که مهم نیست چقدر کوتاه یا تهی از تجربه های آنچنانی بوده باشه)خلا ها و مشکلات و حتی اشتباهاتی داشته باشی و میدونی چیه؟این اصلا اشکال نداره

اشکال نداره که اشتباه کنی،اشکال نداره!

اووووو ببین اصلا بیخیال همه چیز!چرا باید سعی کنی کامل باشی یا حتی ناراحت!هر جور که هستی باش،هر جور که میخوای باش!مهم نیست که کسی خوشش میاد یا نه،زندگیتو بکن!تو نمیدونی آخرش چی میشه نمیدونی ته همه این چیزا چیه پس اهمیت هم نده و خودتو توی اعتقادات پوچ یا افکار هراس انگیز زندانی کن

و بدون که،هر جور که باشی باز هم یکی هست که بهت اهمیت بده و دوستت داشته باشه...تو هیچوقت تنها نیستی و این مهمه

خیلی حرف دیگه هم هست که باید بزنم،من همون پرحرفیم که حرفاش هیچوقت تموم نمیشن!اما بذار الان نگمشون که بمونم،که اینجا بمونم تا حرفی برای زدن داشته باشم.این همه چرت و پرتم گفتم که نمیدونم چی بشه ولم کنین اصن!

به هر حال،ببخشید اگر این یه پست سر و ته نداشت یا خیلی فاز تو فاز بود چون هر پاراگرافش در تاریخ های مختلف نوشته شده بود و منم عمیقا به این اعتقاد دارم که آدما خیلی سریع تغییر میکنن سو...

خیله خب حرفی؟چیزی؟من اینجام واو!






Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 22 مرداد 1398 07:08 ب.ظ