تبلیغات
sunflower in october - مطالب تیر 1397

تو خود عشقی...مگر نه؟:)...!

یکشنبه 31 تیر 1397 07:08 ب.ظ

The writer: Ranna-
Wait... by PascalCampion

مهتاب قشنگه،باروون هم قشنگه...

رنگ آبی،گل های خوشبو،لبخند ها،کتاب های قدیمی،تابلو های پر از رنگ...

قدم زدن زیر نور مهتاب،تماشای دریا...همه قشنگن...

ولی میگن،زیبایی عشق به پای هیچکدومشون نمیرسه...

من عشق رو نمیشناسم....ولی تورو میشناسم...

ببینم،تو خودِ عشقی...مگه نه؟:)...!

-بخشی از داستانی که هنوز براش اسم انتخاب نکردم!



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:29 ب.ظ

ماه مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال،پس من چی؟

شنبه 30 تیر 1397 12:21 ق.ظ

The writer: Ranna-
شب بود...شبِ شب

یه شبِ تاریک.به تاریکی یک"شب"

وقتی به آسمون نگاه میکردم،دلم پر از غم میشد...آخه...آخه آسمون طوری تاریک بود که انگار دیگه هیچ امیدی نداره...

انگار اون شب آسمون هم از همه چیز نا امید بود...

چشمامو بستم و صدای آهنگمو بلند تر کردم،نمیدونم چند دقیقه یا حتی چند ساعت گذشت

فقط میدونم،آسمون از افکار من با خبر شد،آخه بدجور گریش گرفت...

دلم براش سوخت،انگار که نا امیدِ نا امید بود،فکر میکنم روشناییشو از دست داده بود

منم باهاش گریه کردم،آخه مگه ماه هم میتونه بی رحم باشه؟میتونه؟

باز هم نفهمیدم چند دقیقه گذشت،اونقدر غرق همدردی با آسمونِ سیاهم شده بودم که گذر زمانو فراموش کرده بودم

اما وقتی سرمو رو به پنجره برگردوندم،نوری رو دیدم

یه نور قشنگ،حس قشنگی بود که بین تمام تاریکی ها نقطه ای نورانی،به این بزرگی ببینم

جا به جا شدم،و ماه رو دیدم

آسمون آروم گرفته بود،دل من هم آروم گرفت

میدونی چیه،من فهمیدم نه ماه بدون آسمون زیباییشو داره،نه آسمون بدون ماه.

انگار اونا مکمل همدیگه ان.مثل یک عشق...

چند ماه از اون شب میگذره...ماه هر شب مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال.

میبینی؟حتی آسمونم تنها نیست،اون ماهشو پیدا کرد،درسته که اولش گمش کرده بود و دلش بارونی بود...

اما الان داره میخنده...لبخندشو میبینی؟

دیگه تنها نیست...

ولی من هنوز تنهام...

امشب آسمون گریه نمیکنه،اما دل من بارونیه...

پس تو کِی بر میگردی؟....


پ.ن:وقتی رانا یدفعه میره تو فاز معنوی!آره،از همون حسا که گفتم.



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:31 ب.ظ

رنگین کمون آبیِ آبیِ آبی...

جمعه 29 تیر 1397 08:34 ب.ظ

The writer: Ranna-
rainbow Rain by PenguinLamp

میگن،رنگین کمون شیش تا رنگ داره.رنگ هایی که کنار هم قرار میگیرن و یک پدیده ی زیبا رو به وجود میارن

شاید به زیبایی غروب آفتاب،شاید هم به زیبایی انعکاس نور مهتاب روی آب دریا

اما،من اینطور فکر نمیکنم...آخه رنگین کمونِ من خیلی فرق داره!

زیباییه بی حد و مرزی داره،زیبایی فراتر از غروب آفتاب و انعکاس مهتاب توی آب...

میخوای رنگ های رنگین کمون منو بدونی؟

آبی،آبی،آبی،آبی،آبی و آبی

آخه آبی رنگ مورد علاقه ی منه،میگن رنگ دریا و اقیانوس هم آبیه.

من تا حالا دریا رو ندیدم،جایی که من زندگی میکنم،هیچ دریایی وجود نداره

اما باور کن اولین بار که دیدمت،تمام دریا ها و اقیانوس های جهانو توی چشمات دیدم...

اقیانوس ها هم روزی به پایان میرسن،اما اقیانوس چشم های تو،بی نهایت بود.

پس آره...رنگین کمون من فقط یک رنگ داره

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

 و آبی به رنگ دنیای من...

آخه مگه کی میدونه؟...چشمای تو به تنهایی،تمام دنیای منن...:)

میشه لطفا برگردی؟دلم برای آبی های پر از احساست تنگ شده...

دلم برای وقتی که به چشمات نگاه میکردم و هوش از سرم میپرید تنگ شده...

دلم برای پخش شدن رنگ آبیِ چشم های تو توی رگ هام تنگ شده....

مبشه منو ببخشی؟میشه حس آبیه زندگیم رو بهم برگردونی؟

من از رنگ خاکستری خوشم نمیاد...از وقتی دیگه نیستی هیچ آبی اینجا وجود نداره...

خاکستری های تکراری دارن قلب آبیم رو تکه تکه میکنن...

هنوز باهام قهری نه؟ولی من قهر نیستم...بهت نیاز دارم...

بیشتر از هر چیزی به اون بغل آبی رنگت احتیاج دارم...

به خنده های آبیت،به نگاه های آبیت،به صدای آبیت،به لمس های آبیت،به چشم های آبیت...

من به رنگین کمونم احتیاج دارم....

میشوی چی میگم؟من به رنگین کمونم نیاز دارم...

منو نگاه کن...خاکستری ها رو میبینی؟

من که میدونم از خاکستری ها خوشت نمیاد...پس برگرد و از بین ببرشون...

ببین... من متاسفم...متاسفم...

"میشه برگردی؟"

-بخشی از داستان"علامت تعجب زندگی من"نوشته ی خودم

این نامه رو دوست دارم...

حس آبی و خاکستریش قلبمو به درد میاره...

جوری که نوشتنش با لبخند و پایانش با یه بغض تموم شد رو خیلی دوست دارم...

پ.ن:چرا من دوست دارم شخصیتای داستانامو اینجوری زجر بدم و خودم باهاشون گریه کنم؟



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:32 ب.ظ

درک نکنید!!!

جمعه 29 تیر 1397 05:20 ب.ظ

The writer: Ranna-
هیچوقت،هیچوقت،هیچوقت،هیچوقت و هیچوقت به کسی که ناراحته نگید "درکت میکنم"

چون نه، شما ها "درک نمیکنید"

شما ها همیشه بخش کوچیکی از داستان غم انگیز زندگی یک شخصو میبنید

خیلی کوچیک،اونقدر کوچیک که وقتی بهش نگاه میکنید خندتون میگیره.

شما ها درک نمیکنید،چون هیچوقت جای دیگران نیستید،جاشون زندگی نمیکنید

یادمه وقتی داشتم یکی از غم هامو برای یکی تعریف میکردم،بیشتر از سه دقیقه طول نکشید

با خودم گفتم چطور تمام درد های من فقط سه دقیقه طول کشید؟

بعد از اون روز فهمیدم،تمام این سه دقیقه ای ها،برای صاحب درد هاشون مثل سه قرن طول میکشه

و وقتی شما ها به صاحب درد ها میگید"درکت میکنم"،قلبشو میشکنید

چون اون موقع،اون فکر میکنه شما ها به غمی که در تلاش بود باهاتون در میون بزاره تا یه بخشی از اون ترک های روی قلبش ترمیم بشه،بی توجهی کردید

و فقط گفتید"درکت میکنم"

و این درکت میکنم برای اون یعنی"دردی که تو کشیدی هیچی نیست چون من هم اون دردو کشیدم"

یا یک توهینه،یک توهین به دردی که کشیدن

پس شما ها هیچوقت "درک نمیکنید"،همونطور که بقیه "درکتون نمیکنن".

پس لطفا هیچوقت "درک نکنید".فقط اون دختر ناراحت رو "احساس کنید"

احساس کردن با درک کردن خیلی فرق داره...



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:33 ب.ظ

بیا گناه کنیم:)

پنجشنبه 21 تیر 1397 01:50 ب.ظ

The writer: Ranna-
"تفاوت یک گناه نیست"

"و متفاوت بودن،گناهکار بودن نیست"

مردم از تفاوت ها متنفرن،اونا دست به هر کاری میزنن تا یک دنیای یک رنگ داشته باشیم

یک رنگِ یک رنگ

عشق خاکستری،رویای خاکستری،احساسات خاکستری،قلب خاکستری!

اونا میخوان همه چی طبق برنامه پیش بره،یه کاغذ سفید برمیدارن و توش اتفاقاتی که میخوان بیوفته رو مینویسن و براشون زمان تعیین میکنن

و خنده داره که فکر میکنن حتما این اتفاقا سر موقع میوفتن!

و انتظار دارن با همین روال،یه دنیای آروم،هماهنگ و پیش بینی شده داشته باشن

اما یه چیزیو نمیدونن،اینکه زندگی اصلا خوشش نمیاد براش تعیین تکلیف کنیم!

و سعی میکنه...بومممم!یه بمب بی همگاهنگی درست وسط دنیامون بترکونه.

میدونی چیه،منم میخوام دست به دست زندگی بدم و این هماهنگی رو بهم بزنم

میخوام سطل های رنگی بخرم و بدون خط کش و قلمو و طرح معین،همه ی رنگ ها رو روی خاکستری های دنبا پرتاپ کنم

جیغ بزنم و ملودی آروم دنیا رو بهم بزنم

میخوام تمام کاغذ هایی رو که توشون برنامه ریزی شده رو پاره کنم و تیکه هاش رو توی سطل زبانه بریزم

میخوام متفاوت باشم،اونقدر متفاوت که تمام یک رنگی ها به هم بخوره

میگما،اینجوری من تنهام!

بیا با هم یکم صبر کنیم،اختیار دنیا که همیشه دست بزرگترا نیست!؟

با هم دنیا رو تصاحب میکنیم و یه دنیا میسازیم گه پر از رنگه!

میلیارد ها رنگ!

هر کسی هم یه رنگه،هر کس یه جور متفاوته،همه جا پر رنگین کمونه وهیچ ملودی آرومی وجود نداره

بیا با هم مرز ها رو به هم بزنیم و متفاوت ترین دنیا رو با هم بسازیم

اونا میگن تفاوت ها گناهن،پس چرا که نه!؟بیا با هم گناهکار باشیم:)





Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:28 ب.ظ

YAH ITS ME:)

چهارشنبه 20 تیر 1397 06:23 ب.ظ

The writer: Ranna-
Harry Potter by zhuzhu

"من رانا هستم"

من عاشق شکلاتم،میتونم ثابتش کنم!

چون هر وقت خواهرم و مامانم از خونه میرن بیرون،قایمکی تمام شکلاتا رو میدزدم و توی کیفم قایمشون میکنم.ولی هر دفه یادم میره کجا قایمشون کردم!

و موقعی هم که یادم میاد،شکلاتا همشون آب شدن و من با بغض بهشون نگاه میکنم و مراسم ترحیم میگیرم

خواهرم یه همستر خیلی چاغ داره که اسمش دلفیه

دلفی بدش میاد وقتی شکمشو ناز میکنیم،به خاطر همینم من همیشه برعکس میگیرمش و شکمشو ناز میکنم و وقتی انقدر کلافه اش کردم که آروم گازم گرفت،هرهر میخندم و ولش میکنم.

من یه همستر خیلی کوچولو دارم که اسمش استیوه

استیو هر وقت میره توی دست خواهرم،دستشو لیس میزنه،منم یبار برای اینکه منم لیس بزنه روی دستم نمک ریختم

من از آسانسور میترسم

به خاطر همین هر وقت میخوایم وارد آسانسور بشیم دست یکیو محکم فشار میدم،و مامانو بابامم برای اینکه باهام شوخی کنن،منو لای در محکم نگه میدارن،منم از ترس اینکه در روم بسته شه هی جیغ جیغ میکنم

دیوارا از دست من دیوونه شدن

آخه هر وقت حوصلم سر میره،میرم طبقه ی دوم تخت لم میدم و به دیوارا زل میزنم و توی دلم براشون داستان تعریف میکنم،بعضی وقتا هم از شرایط خودم خنده ام میگیره،و اونقدر به خنده های خودم میخندم که دلم درد میگیره

من رقص بلد نیستم

اما هر وقت یه آهنگ میزارم،انقدر باهاش قر میدم و الکی میرقصم تا پهلوهام درد میگیرن

خواهرم همیشه جک های بی مزه میگه

منم برای اینکه ناراحت نشه،الکی میخندم،بعد عین دیوونه ها میخندم،بعد از خنده هام خندم میگیره و میخندم،بعد که یاد وضعیتم میوفتم بازم میخندم،خواهرم از دیوونه بازیای من خندش میگیره و من بازم میخندم،آخر سر دل درد میگیرم و به دل دردم میخندم،بعدشم قیافه ی خواهرمو میبینم که عین دیوونه ها نگام میکنه و قهقهه میزنم،آخرشم یادم میوفته همه ی این خل بازیا قرار بود الکی باشن و به این ریسه میرم،تا یک ربع اونقدر میخندم تا اشکم در میاد و صورتم قرمز میشه

من فحشای مخصوص خودمو دارم

بعضی وقتا به دوستم میگم سیبیل عنونه،وقتی خواهرم اذیتم میکنه بهش میگم پلنگ وحشی استوایی آمازونی،هر وقت یکی جک بی مزه میگه ،میگم وای سیبیلمو از لوزالمعدم کشیدی بیرون،وقتی از یکی عصبانی میشم بهش میگم سیبیلم تو حلقت،به هر کی دوستش دارم میگم سیبیل طلا،و هر کی یه گندی میزنه بهش میگم سیبیل قهوه ای

مامان بزرگم موهای کوتاهی داره

منم هر وقت از کنارش رد میشم موهاشو به هم میریزم و میخندم و اونم تهدیدم میکنه

من همیشه از همه خجالت میکشم

به خاطر همین وقتی میخوام با یکی حرف بزنم از قبلش کلی برنامه ریزی میکنم که چی بگم

من یه قانون دارم

قانونم میگه هر وقت از جلوی مامان بزرگ رد شدی دو تا قر بده،و بعدش سریع فرار کن و مامان بزرگتو همراه قیافه ی پوکر فیسش تنها بزار

بعضی وقتا خل وچب میشم،میدوم و جیغ جیغ میکنم،آرایش میکنم وجلوی آینه ژشت میگیرم و موقع پاک کردنشون قیافمو شبیه هیولا ها میکنم،وقتی یکی میگه این کارو نکن،همون کارو انجام میدم،بعضی وقتا داستانای طنز مینویسم و خودم باهاشون میخندم.بعضی وقتا هم به سوتیام فکر میکنم و از خجالت صدای های عجیب غریب در میارم!

نصف روز عین افسرده ها میمونم،حرف نمیزنم و هنزفری میزارم توی گوشم و صدای آهنگو زیاد میکنم تا هیچی نشنوم،فاز معنوی میگیرم و همونموقع بیشتر داستانامو مینویسم و متن های ادبی از خودم در میارم و همشونو مینویسم،به شرایط سیاسی فکر میکنم و درست عین یه آدم بزرگ پر از مشغله میشم

و نصف دیگه ی روز،جوری رفتار میکنم که تو شک میکنی من همون آدم قبلیم یانه،جیغ جیغ میکنمو و بلند آواز میخونم.صداهای عجیب در میارم و الکی میخندم،اونقدر میخندم و میخندم و میخندم تا صورتم قرمز شه،جوک مینویسم و میرقصم و ادای پنگوئنا رو در میارم

این یعنی من میتونم در غمگین ترین شرایط هم شاد باشم و در شاد ترین شرایط غمگین

و بین کشمکش ها و جنگ ها بین این دو احساس،هر دو تا مساوی اعلام اعلام کنم

درسته که بعضی وقتا اینجوری خل میشم،اما مساوی کردن احساسات یعنی اینکه خودتو همینجوری دوست داشته باشی

و منم خودمو با وجود تمامی خل بازیام دوست دارم:)





Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:28 ب.ظ