تبلیغات
sunflower in october - مطالب مرداد 1397

"هیچی"هایِ"پوچ"

یکشنبه 28 مرداد 1397 03:31 ب.ظ

The writer: Ranna-
Image result for nothing

سرچ های بیهوده،کلماتِ بی معنی،صدای هایی که هرگز وجود نداشته اند،و یاد حتی شلوغی های بی صدا

شب را نخوابیدم و در خیالم دنبال تو گشته ام،اما از وقتی چشم باز کرده ام ندیده ام تو را

گشتم و گشتم،دنبالت گشتم،به کافه ی مورد علاقه ات رفتم،نبودی

میدانم که آن صندلی از پارک را دوست داری،آنجا دنبالت گشتم،نبودی

به خانه ات رفتم،نبودی

همه جا گشتم،حتی در آسمان و زیر زمین را...اما نبودی...نبودی...

و الان تمامِ وجودِ من بی تو در یک کلمه خلاصه میشود

"هیچی"

آخر،حتی در قلبم هم گشتم...اما نبودی....نبودی...:)



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:21 ب.ظ

باز هم عاشق میمونه:)

یکشنبه 28 مرداد 1397 11:22 ق.ظ

The writer: Ranna-
Image result for louis tomlinson

نمیدونم تصور شما ها از قوی چیه،شاید توی ذهنتون یه مرد عضلانی رو تصور میکنید که میتونه وسایل سنگینو بلند کنه

یا کسی که بتونه در کنسرو ها رو راحت باز کنه،شایدم یه زن که بوکس کار میکنه!

اما میدونید من در مورد قوی بودن چی فکر میکنم؟

فکر میکنم آدمای قوی،اونایی هستن که هیچوقت خسته نمیشن،تسلیم نمیشن و ادامه میدن

هر چقدر هم که دوران سختی داشته باشن،باز هم امیدوارن و ادامه میدن

اون فردِ قوی،گریه نمیکنه،نشون نمیده،اما داره از درون میکشنه و خرد میشه ولی باز هم تسلیم نمیشه و تلاش میکنه تا تکه های شکسته رو به هم وصل کنه

آدمای اطرافشو از دست میده و ازشون دور میمونه،اما بازم لبخند میزنه

همیشه زمین میخوره،اونا به زمین پرتابش میکنن و بهش لگد میزنن،اما باز هم بلند میشه و گام های بلندی بر میداره،انگار نه انگار که زمین خورده باشه

جوونه،خیلی جوونه،اما با وجود چندین تارِ موی سفید میون موهاش باز هم لبخند میزنه و به بقیه کمک میکنه

یه قلب مهربون داره،اونقدر مهربون که سختی های خودشو فراموش میکنه و با عشق به دنیای اطرافش عشق میورزه

یه چکشِ بزرگ توی دستش داره که انگار داره سعی میکنه دیوارِ پر از محدودیتِ اطرافش رو باهاش بکشنه

سخته،درد داره،عذاب میکشه،توی دلش اشک میریزه

ولی لبخند میزنه،ادامه میده،تسلیم نمیشه،باز هم عاشق میمونه

یادتونه ازتون پرسیدم تصورتون از قوی چیه؟

خب میدونید...تصور من از قوی،لوییه:)



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:21 ب.ظ

من نیمه ی تو هستم و تو نیمه ی من

دوشنبه 22 مرداد 1397 02:12 ب.ظ

The writer: Ranna-
تو اینجا نیستی.هنوز برایم وجود نداری.و من مجبورم هر روز صد بار این را برای خودم تکرار کنم

مجبورم میان نداشته هایم نفس بکشم

مانند عطر تن تو،هر روز میان این عطر غرق میشوم،عطری که هیچوقت و هیچگاه به مشامم نخورده

خنده دار است...خنده دار ترین داستانی که تا به حال برای خودم تعریف کرده ام

من حتی تو را نمیشناسم،حتی نمیدانم که وجود داری یا در آسمانِ بالای سرم به سر میبری!

فقط...هر روز پشت پنجره مینشینم و انتظار آمدنت را میکشم،پس کجایی تو؟

حتی در خیالِ خودم،تو را قد بلند و با چشم های آبی تصور میکنم

با بوی صابون و موهای شلخته و به هم ریخته

تو هم مرا تصور میکنی؟دنبالم میگردی؟کجایی؟نامت چیست؟چه رنگی هستی؟

من آبی هتسم...آبیِ آِّ!اگر تو نیمه ای از منی و من نیمه ای از تو،پس ما همرنگیم مگر نه؟

خنده دار است،خنده دار!نه من تو را میشناسم و نه تو مرا میشناسی

اما من میان گمشده هایم دنبالت میگردم و تو را دوست دارم

دوستم داری؟دوستم داشته باش گمشده ی من



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:22 ب.ظ

اوج های غمگین و کلاهی خالی

پنجشنبه 18 مرداد 1397 09:00 ب.ظ

The writer: Ranna-
بعضی از نوشته ها غمگینن،بعضی از آهنگ ها غمگینن،بعضی از موسیقی ها و صدا ها هم غمگینن...

حتی بعضی از رنگ ها هم غمناکن...اما تا حالا چیزی در مورد حرکات غمگین شنیده بودی؟

من دیدمشون،همین دیشب،جلوی چشم هام.

"اون مرد قشنگ میرقصید.نه به خوبی دنسر های معروف یا حرفه ای،اما من رقصشو دوست داشتم

طوری که اونجا جلوی چشم اون همه آدم ایستاده بود و با ریتم آهنگ اوج میگرفت،خیلی دوست داشتنی بود

اما همه ی چیز های قشنگ،شاد نیستن...اون اوج های غمگین میگرفت و در پایان آهنگ،حرکات غمگینِ بدنش رو به تمام میرسوند

هیچکس اینو نفهمید،انگاری فقط من فهمیدم.آخه من مردمک های نا امیدش رو میدیدم که باهاشون یواشکی به مردمِ اطرافش نگاه میکرد

مردمی که نگاهش میکردن،اما لحظه ای ارزش برای اون پسر قائل نبودن.آخه آخرش،فقط اون پسر بود و کلاهی خالی از پول!

اما ادامه میداد!برام جالب بود.فقط من بودم که نگاهش میکردم،منی که پشت بوته های درخت قایم شده بودم و اون اینو نمیدونست.ولی باز هم ادامه میداد

دیگه برای پولش نمیرقصید،اوج هایی که میگرفت و لبخندی که میزد برای جلب توجه مردم نبودن.برای خودش میرقصید.قدرتش رو به رخ خودش میکشید

اما همچنان غمگین بود.لبخند غمگین،حرکات غمگین،اوج ها غمگین....

بالاخره از پشت درخت کنار رفتم و روی صندلی نشستم.درست جلوی خودش.و شروع کردم به دست زدن

"""نگاهم کرد،نگاهش کردم"""

مردم دست زدن های من رو دیدن.اونا هم شروع کردن به دست زدن.و بعد،میان این همه صدا،اون تنها صدای دست زدن مردم رو میشنید.منم همینطور

خوشحال شد،من ذوق توی چشمهاش رو دیدم.

دوباره به من نگاه کرد،نه یه نگاه معمولی،از اون نگاه های قشنگ

"""لبخند زدم،لبخند زد"""

آهنگ بعدی و اون باز هم ادامه داد.اینبار خوشحال.خیلی خوشحال.اما غم از رقصش و چهره اش جدا نمیشد

اینبار منم اجازه دادم اون غم آبی رنگش تمام وجودمو پر کنه

آخه تو چقدر زیبا غمگینی پسر!؟"

آدم های زیادی هستن که وارد زندگیمون میشن،سرکی میکشن و باز هم میرن،بدون هیچ ردی از وجودشون

این پسر،ده دقیقه بیشتر توی زندگی من نبود.اما یه رد آبی رنگِ قشنگ از خودش به جا گذاشت

و من هر وقت به اون رنگِ آبیه وسط قلبم نگاه میکنم،زیبا ترین غم دنیا میاد جلوی چشم هام

اون پسر خودِ غم بود.میرقصید و میرقصید و میرقصید،و با اون حرکات زیبا غم هاش رو به نمایش میزاشت

مسخره اس،نه؟ولی باید بودیو میدید...که چقدر زیبا غمگین بود...!

آهنگش تموم نشده بود،ولی به اندازه ی کافی احساس کرده بودم.پس بلند شدمو رفتم

یادته گفتم آدم های زیادی هستن که به زندگیم اومدن و بی هیچ ردی از بودنشون رفتن؟

مثل اون دختری که با من به تونل وحشت اومد و وقتی رفت من حتی قیافش رو هم به یاد نیاوردم،یا مثل اون پسری که موقع اسکیت بازی بهم خورد و معذرت خواهی کرد،یا اون دختر دبیرستانی که وقتی کلاس اول بودم یکدفعه ای یه کادو بهم داد

اما این پسر...

نگاهم کرد،نگاهش کردم

لبخند زد،لبخند زدم

رفتم،اونم رفت

همین!اما خاطرات هیچوقت نمیرن نه؟اون رنگ آبی هیچوقت از این گوشه ی قلبم نرفت

و من اگر اون شب پولی داشتم،همه رو فدای اون حرکات غمگین دست هاش میکردم...!

پ.ن:نه به خدا عاشقش نشدمولی اون حرکاتش ارزش عاشق شدن داشت!



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:22 ب.ظ

بلند ترین صدای بی صدا...

شنبه 6 مرداد 1397 03:48 ب.ظ

The writer: Ranna-
واژه ها،فقط یک مشت خط خطی هستن

زنده نیستن،نفس نمیکشن

بعضی وقتا زشتن،خیلی زشت

بی احساسن،بی هیچ احساسی

اما انگار فقط ما میدونیم

واژه ها زیبا ترین خط های دنیان

زنده ان،نفس میکشن،زندگی میکنن...و اونقدر مهربونن که به انسان ها زندگی میبخشن

زیبا هستن،خیلی زیبا،انقدر زیبا که بخش بزرگی از جهان توان دیدن قدرتشونو نداره

احساسی دارن به بزرگی تمام کهکشان،یه احساس قشنگ و وسیع

میگن،واژه ها صدا ندارن

اما اشتباه میکنن...من اینو میدونم

چرا که این من بودم که تو رو تنها با چند واژه روی یک کاغذ سفید صدا زدم،و صدای این واژه ها انقدر بلند بود که تو از اون سر دنیا شنیدی و اومدی پیشم

"واژه ها تنها کلمات کوتاهی نیستن که ما روی برگه های کاغذ مینویسیم

بلکه به تنهایی یک زندگین..."

و انگاری اینو فقط من و تو میفهمیم:)



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:31 ب.ظ

روحم تقلای برگشتنت را میکند...

سه شنبه 2 مرداد 1397 04:47 ب.ظ

The writer: Ranna-

Rainy January by PascalCampion

ساعت تقریبا چهار صبحه...

اینجا هزاران پنجره هست،اما بین همه شون فقط یک پنجره ی روشن دیده میشه

این پنجره ی اتاق منه،اینم منم که کنار پنجره نشستم و دارم تاریکی هارو تماشا میکنم

آخه نمیتونم بخوابم

خوابم نمیبره

میترسم...خیلی میترسم...

ترس اینکه الان میتونی هر جای دنیا باشی و منو دیگه به یاد نیاری...بند بند وجودمو به هم میریزه

خوابم نمیبره

احساس تنهایی میکنم،از وقتی رفتی...یه حس بدی توی دلم دارم

انگار که همه چیز تموم شده...انگار دیگه هیچ امیدی نیست...یه حس پوچی!

خوابم نمیبره

دلم برات تنگ شده...دلم میخواد محکم بغلت کنم و فشارت بدم،عطرتو داخل ریه هام بکشم و احساست کنم...اما تو اینجا نیستی...

اینجا نیستی که منو به آغوشت بکشی و بزاری باور کنم که همیشه یک تکیه گاه دارم...دلم برای وجودت خیلی تنگ شده...

خوابم نمیبره

نگرانتم،نکنه دوباره موقع خواب چیزی روی خودت نکشیدی؟دوباره سرما میخوریا!

نگرانم،همیشه نگرانتم...نگرانم که دوباره به خودت آسیب بزنی...ببین،حواست به خودت باشه،منم دردم میگیره ها!

خوابم نمیبره

خاطراتت به چشم هام اجازه ی بسته شدن نمیدن...

هر وقت که چشم هام رو میبندم،هجوم خاطراتت به ذهنم رو احساس میکنم،و بدون اینکه متوجه بشم تمام شب رو به خاطراتت لبخند میزنم

لعنتی...حتی بعد از رفتنت هم من رو میخندونی...!

هر چند که هر وقت یادم میاد دیگه از خاطرات جدید خبری نیست،لبخندم روی صورتم خشک میشه و چند قطره اشک جاشو میگیرن...یعنی واقعا دیگه خبری ازت نیست؟...

خوابم نمیبره

نگاهم روی ساعت خیره مونده،چند دقیقه ی دیگه،میشه روز سی صد و سی و سوم که نیستی...

مگه خاطرات سی صد و سی و سه روز پیش...هنوزم میزارن من بخوابم؟

خسته ام...خسته ام....خیلی خسته ام....

اما نمیتونم بخوابم...نمیخوام بخوابم....نمیخوام...

میخوام منتظرت بمونم،میخوام باز هم به بیرون پنجره زل بزنم..تا که شاید معجزه ای پیش اومد و تو برگشتی...

میشه برگردی؟چشمام دارن تقلای دیدن تو رو میکنن،قلبم تقلای عشق رو میکنه...

ولی این مغزه لعنتی،هر دفعه حقیقت اینکه تو دیگه برنمیگردی رو مثل پتک توی سرم میکوبه...

خوابم نمیبره...


-باز هم بخشی از داستانی که باز هم براش اسمی انتخاب نکردم:/



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 02:30 ب.ظ