تبلیغات
sunflower in october - مطالب مهر 1397

Happy birthday to me:)

دوشنبه 30 مهر 1397 05:32 ب.ظ

The writer: Ranna-

امروز میخوام شاد باشم

شادتر،شادتر از همیشه

میخوام کتاب مورد علاقمو بخونم و برقصم

میخوام در حالی که چایی سبز مینوشم،سریال مورد علاقمو تماشا کنم

شاید هم میخوام روی تختم دراز بکشم،به رنگ ها و نقاشی ها فکر کنم و به موسیقی آروم گوش کنم

میخوام آلبوم عکس ها رو ورق بزنم و صدای کشیده شدن مداد رنگی روی کاغذ رو بشنوم

میخوام روی زمین اتاقم دراز بکشم و خیالپردازی کنم

میخوام امروز محو باشم.ساکتِ ساکت.زوال‌.خاموش!

میخوام شاد تر باشم.هر چند امروز برام معنای چندانی نداره،اما...میدونی‌...نمیتونم بیخیالش بشم

پس بزار شاد باشم...ولی تنهام...میای با هم تنهای خوشحال باشیم؟

تولدم مبارک:)-



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:21 ب.ظ

nothing to say!

چهارشنبه 25 مهر 1397 03:07 ب.ظ

The writer: Ranna-


مگر تقصیر من که زندگی؛

مرا در محاصره ای کلماتی قرار داده که

متعلق به قلب هیچکداممان نیستند!



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:21 ب.ظ

حرفها و این دار مکافاتشان!

جمعه 13 مهر 1397 12:22 ب.ظ

The writer: Ranna-
Image result for halsey

من در محاصره ی کلماتم.همیشه بودم

صبح ها را با کلماتی که دور سرم میچرخند

و عصر هایم را با جملاتی که بی وقفه پشت سر هم قرار میگیرند میگذرانم

 همان نوری که ساعت ده صبح از درز پنجره به داخل کلاس میتابد و مرا وادار به خیره شدن و خیالپردازی میکند

خیال پردازی ها...امان از این خیال ها که همیشه این کلمات قهرمانشان هستند

زنگ تفریح هایی که وادارم میکنند به جای خوردن خوراکی هایم،به آسمانِ کور کننده خیره شوم و برای آفتاب ، در ذهنم شعر بگویم

و بعد،کلاس ادبیات که انگار کلمات کتابش،مرا صدا میزنند که با آنها بازی کنم

ساعاتی بعد معلم ریاضی که مرا صدا میزند تا حالم را جویا شود،گویا میخواهد بداند چرا انقدر در کلاس حواسم پرت است،اما خطوط پارکت های زمین مرا وادار میکنند برایشان داستان های در ذهنم را با کلمات تعریف کنم و به حرف دبیرم توحهی نکنم

کلاس دینی که انگار اختراع شده است تا معلم داستان های پیامبرانش را تعریف کند و من کتاب متن هایم را روی پاهایم بگذارم و با کلمات داستان بنویسم

و حتی لحظه ای که دبیر انگلیسی ام سرم داد میکشد که چرا مدام فکرم مشغول است،و من به جای اینکه به دعواهایش گوش دهم با کلمات روی تخته جمله میسازم

خنده دار است که دبیرانم هم ادعای روشنفکری میکنند،اما هیچکدامشان نمیتوانند این کلماتِ معلق در هوا را ببینند

شاید هم من دیوانه شده ام،آخر مشاور مدرسه ام بار ها مرا بازخواست کرده که از من بپرسد افسرده ام یا نه

ولی من افسرده نیستم،من فقط در محاصره ی کلماتی ام که مرا در هر لحظه ای وادارد به بازی میکنند

آنها اشتباه میکنند.مرا دیوانه میخوانند.احساساتم را نادیده میگیرند.اشتباه میکنند!

ببینم غریبه ی عزیزم...مگر تو هم این کلمات معلق در هوا را نمیبینی؟آنها را بنگر...قهرمان منند!

هر چند...اگر زندگی با کلمات دیوانگی است،بیخیال حرف دبیران و مشاوران مدرسه.بگذارید دیوانه باشم

کلمات به ذهنم هجوم می آورند و اجازه ی تمرکز به من نمیدهند،پس من مجبورم به جایی خیره شوم تا بر رویشان متمرکز شوم.و اگر این از نگاه آنها افسردگی است،پس تنهایم بگذارید تا در خلوتم افسرده باشم

صبح و عصرِ هر روزم با همین داستان ها میگذرند و این حرف های و دار مکافاتشان!

صبح ها میگذرند،ظهر ها و عصر ها هم همینگونه تمام میشوند.اما این شب ها اند که هیچگاه تمام نمیشوند

چرا که صبح ها کلمات خودشان را برای هجومی که برای شب برنامه ریزی کرده اند آماده میکنند

و شب هجومشان شروع میشود،و من عاشق آن لحظاتی هستم که بی وقفه به روی کاغذ ها حمله ور میشوند و به دنبال بهانه ای هستند که روی کاغذ قرار بگیرند

من مینویسم و مینویسم و مینوسم،کلمات هم بی وقفه روی برگه های کاغذ قرار میگیرند

بنگر که این شب ها چه میکنند با من،هر چند...مگر من اعتراضی دارم؟

بگذارید بهانه ی به روی کاغذ نشستن این کلمات،بهانه ای برای زندگی کرن من باشد

چرا که جان من به همین کلمات وابسته است

پس بگذارید دیوانه باشم و دیوانگی کنم

مگر چه اشکالی دارد...نگاهم کن،منکه در محاصره ی کلماتم!



Comments: یپ؟:)
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:22 ب.ظ

رفته اند رفته اند رفته اند...

جمعه 13 مهر 1397 09:46 ق.ظ

The writer: Ranna-
Image result for finn wolfhard

اشک هایی که بی وقفه و بی دلیل از چشمهایم جاری میشوند و من نمیتوانم جلوی آزاد شدنشان را بگیرم
نشانه ی این هستند که روزهایی که بی دغدغه توی دفتر هایم داستان مینوشتم
زیر پتوی مورد علاقم یواشکی تا صبح کتاب میخواندم و با نور چراغ قوه ام بازی میکردم
با آهنگ های شادم میرقصیدم و لبخند میزدم
با چند تا از دوستانم همصحبت میشدم و میخندیدیم
و همان روزهایی که در "بی دغدغه"و"زیبا"خلاصه میشدند
رفته اند رفته اند رفته اند...





Comments: یپ؟
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:22 ب.ظ

28th of september!

جمعه 6 مهر 1397 09:42 ق.ظ

The writer: Ranna-
http://s8.picofile.com/file/8338441600/vanilla_twilight_larry_stylinson_by_larry_stylinson_d5ssxws.jpg

نمیدونم کی این اتفاق افتاد،شاید من زیادی غرق رنگهای سبز و آبی دنیام شدم که متوجهش نشدم

کی دنیا سبز و آبی شد؟

کی بیست و هشت آخرین عددِ دنیا شد؟

راستش دیگه زمانش برام مهم نیست!آخه میدونی...همه میگن این عشق یه شایعه اس

اما به قول یه نفر،شایعه فقط یه مدت کوتاه شایعه اس،بعد از یه مدت طولانی دیگه شایعه نیست

و من همینجا میخوام،بزرگ ترین و طولانی ترین شایعه ی دنیا رو بهتون معرفی کنم

لری استایلینسون،یک شایعه ی هشت ساله!قشنگ نیست؟

من اینطوری که رنگ های سبز و آبیِ دنیام به هم گره خوردن رو دوست دارم

انتظار هر ساله برای بیست و هشتم سپتامبر رو دوست دارم

اگر لری استایلینسون فقط یه دروغه،من این دروغو دوست دارم!

من بوسه ها و نگاه های یواشکیشونو دوست دارم

و اگر قرار باشه این داستانو تا آخر دنیا ادامه بدن،من تا آخرِ دنیا میخونمش

تا آخر دنیا دوستش خواهم داشت و تا همون آخر توی قلبم نگهش خواهم داشت

من توی این چند سال با چیزها و ادمای مضخرفی آشنا شدم

اما بین همه ی اونها،آخرین چیزی که میخوام از اشنا شدن باهاش پشیمون باشم لری استایلینسونه

میدونم دارم کلمات بی ربطی رو کنار هم میچینم و جملات مسخره ای رو سرهم میکنم

اما این سبز و آبی ها،توی کلمات جا نمیشن و کلمات قدرت توصیفشونو ندارن

پس نه...من واقعا نمیدونم چی بگم.نمیدونم چی بنویسم

فقط میتونم بگم به قول یه نفر

اگر لری استایلینسون فقط یه داستانه....پس ما زیباترین داستان عاشقانه ی جهانو نوشتیم:)

بیست و هشتم سپتامبر مبارک!:)





Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:23 ب.ظ

امان از این کلماتِ بی نهایت!:)

پنجشنبه 5 مهر 1397 12:25 ق.ظ

The writer: Ranna-
میخواهم بگویم
گاهی این شادی های بی دلیل درونی
زیبا و قشنگند
که من هر چه مینویسم
کلمه ای روی کاغذ قرار نمیگیرد
و هر چه میخندم
صدای خنده هایم به گوشم نمیرسد
و انقدر قشنگند
که من نمیتوانم جلوی این لبخند های بی دلیل
و کلماتی که بی دلیل نوشته میشوند را بگیرم
مغز و قلبم مدام در تلاشند که جلوی این کلمات بیهوده را بگیرند
اما چیزی که قرار است نوشته شود،نوشته میشود
بی دلیلِ بی دلیل!
کلمات دنبال بهانه ای اند که روی کاغذ قرار بگیرند
و من نمیتوانم جلویشان را بگیرم
و کی گفته است که من قرار است مقاومت کنم؟
بگذارید خودشان را ادامه دهند!
بگذارید نوشته شوند تا من زنده بمانم
چرا که جان کوچک من به همین کلمات بی دلیل وابسته اند
بگذارید بهانه ی آنها برای روی کاغذ نشستن،بهانه ی زندگی کردن من باشد
و آری که من نمیدانم در حال نوشتن چه جملاتی هستم
گویا که این کلمات خودشان کنار هم قرار میگیرند
چه زیبا!


چه قشنگه کلمات کوتاهی که در نخستین خط،فقط به عنوان جملاتی کوتاه کنار هم قرار میگیرن و قراره به همون شکل باقی بمونن
اما این دست ناخواسته تایپ میکنه و کلمات هم ناخواسته نوشته میشن
این یعنی تو هنوزم احساساتی داری که باید روی کاغد ها تفشون کنی
یعنی که تو هنوز زنده ای،و هنوز انقدر میتونی احساس کنی گه هر جقدر مینویسی تموم نمیشه
دوسش دارم...دوسش داری؟



Comments: نظرات
Last edit: سه شنبه 14 خرداد 1398 01:23 ب.ظ