sunflower in october

نامه ای به مادر،که هرگز خانده نشد‌.
یکشنبه 1 دی 1398 | 12:30 ق.ظ
بارون که میاد،رنگ درختا تغییر میکنه.انگار خودشونو پیدا میکنن،یه رنگی میگیرن.
نوشته ام رو با این جمله ها شروع میکنم و به بیرون پنجره خیره میشم،به رنگ برگهایی که تازه خودشون رو پیدا کردن خیره میشم.نمیدونم چی بنویسم،نمیدونم این جمله های قشنگ رو چطوری ادامه بدم.
مامانم همیشه میگفت خیلی نوشته هات رنگ غم دارن،یکم رنگی ترشون کن،باور کن نمیتونم!!مامان،نمیتونم.
برگها قشنگن،رنگا قشنگن،دریا و اسمون و خیلی چیزای دیگه هم قشنگن،ولی خب...فقط قشنگن!بعدش چی؟
مامان تو بهم بگو...تو دریای قشنگ جز قشنگی چی میبینی؟مرگ؟منم همینو دیدم.تو برگای قشنگ پاییز چی میبینی؟بعد از قشنگی که سقوط میکنن و زیر پای ادما له میشن!!دو تا علامت تعجب گذاشتم،سومیش توی افکارم گیر کرد و گم شد!
مامان آدما مضخرفن،چرا دنبال یه چیز خوب میگردن همیشه؟
نیست آدمِ عاقل...هیچ چیز قشنگی اینجا نیست.برو یه جا دیگه دنبالش بگرد.
اینجا هر چی دیده میشه درده
اینجا فقط غمه که هس
فقط خستگیه
فقط پایانیه که نمیرسه
تمام زندگی پایانیه که نمیرسه مامان.
و هر روز میگذره اما به اندازه یک سال طول میکشه هر بیست و چهار ساعت.
قرار بود یه نوشته ی قشنگی بشه این.نشد.
بعدش با خودم گفتم بزار حداقل یه چیز خفن و واقعی از غم بنویسم که یه متن عارفانه شه.نشد.
نشد.نشد.نشد‌‌.
میدونی چیه؟میخام گریه کنم.
مامان میخام بلند جیغ بزنم.طوری به دیوار مشت بزنم که یه نیرویی دوبرابرِ ضربه ای که زدم برگرده سمتم و بخوره به تمام تنم،و تک تک اجزای وجودمو بلروزنه.
میخام بمیرم چند سال،یکی بیاد منو بکشه...گناهش پای من.
چن وقتیه پش سرِ هم دارم گند به بار میارم
مامان حتی چن نفرم نگرانم شدن واسه این کارا...باورت میشه؟
ولی یکی از دوستام برگش یه حرفی بهشون زد که خیلی خوشم اومد
گف رانا انقد ریده و خودش جمعش کرده که واقعن خود خدا میدونه.
جملش درد داشت.نداشت؟داش دیگه
مامان ببین هیچی نمیفهمی از حرفام؟ببین هیچی نمیفهمم از حرفام؟
این همه حرف برا زدن هس...هیچکدومشون از دهنم خارج نمیشن
انگشت هام قادر به نوشتنشون نیستن.
اخه تو به من بگو...این همه درد کجا جا میشن؟
تو چی؟تو دردات جا میشن تو کلمات؟
اون همه دردی که موقع رقصیدن با اهنگای شاد تو چشمات هس،اونا رو بعد از مهمونی کجا میبری با خودت؟
اون همه دردِ موقع قهقه زدنو کجا بالا میاری؟
اصلن مهمونی میری که برقصیو قهقه بزنی؟
خستگیت تو اون چهاردیواریای کوفتی جا میشه؟
مامان...میشه؟
مامان تو نمیفهمی منو،جوابمو نده.نوری بزن تو سرت که انگار دردای من تو سره توعن.ببین مامان که نمیفهمی؟
تقصیر من نیس که انقد قوز کردم کمرم شبیه علامت سوال شده،اینا دردن همه مامان...اینا همه دردن روی کمرم.
بچه ها مامانم دنبال مشکل میگرده...بش بگید مشکل منم.
بش بگید ادمی که تو ولش کردیو رفتی چطوری میتونه مشکل نباشه.
ادمی که از کنار تو بودن فقط لرزش دستو تیکِ عصبی نصیبش شد..چجوری میتونه مشکل نباشه.
مامان این همه دردو که تو گزاشتی رو کولمو من کجای این دنیا ببرم.
میخام همه بمیرن.اینجا چیکار دارن آدما...؟
خستم
سیگار دردو محو نمیکنه.
خستم
کاش میشد گل جذب خونم بشه و بچسبه به جونم و هرگز تنهام نزاره‌‌‌.
خستم
کلماتم معنا ندارم.
خسته نبودم
خسته ام کردن
خستم.
میگما...چطوری به اینجا رسیدیم.یادم نمیاد چه جوری ولی فقط اینو یادمه که گفتم اینم میگ-
دیگه نمیتونم
دیگه نمیتونم ادانش بدم این خطو
دیگه نمیتونم ادامه بدم همه چیو
دیگه نمیتونم بنویسم
توان ندارم
چیزی بیشتر از نمیخام که برسه این چیزی که بش میگن پایان.
نفس کشیدن درد داره
هر حرکتی که بدن بی جونم میکنه
هر تکونی که قفسه سینم میکشه
همش درد داره
داره میسوزه
هر چی که تو این تن هس داره میسوزه.
مامان تو میدونی از کجا اومد این همه درد؟
این درد دیگه شده من.
ثابت شده
مثه غم
مثه بی عدالتی
مثه رفتن
رفتن رفتن اخ.‌‌‌‌‌‌..
پارسال به نوشته از درختِ آرزوهای مدرسمون اویزون بود
نوشته بود روش که
ای کاش تموم راه های رفتن بسته شه
پارسال گفتم چه مسخره
الانو ببین به چه گوه خوردنی افتاد
خب...راس میگه دیگه.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
رفت.
مامان..‌.حالا که خنده رفت
ارامش رفت
حق رفت
انصاف رفت
اون رفت
تو کجایی.توچرا نیستی
جدیا...چرا هیچکی نیس
چرا انقد خلوت شد همه چی
خلوت شد همه جا
پس بگو چرا هیچکس نمیشنوه عربده هامو...
به خدات قسم که گلوم خون افتادو
کسی نشید
چشمام سرخ شد و
کسی ندید
اسیر شدیم
اسیر شدیم
اسیر شدیم
ولی انصافن
تهش چی میشه
اصلن کجاس این ته
شب شد و
روز شد و
گذشت و
ما که گم شدیم
بقیش چی
خدا جواب این گریه هامونو پس میده؟
خدا کجاس مامان؟
کی میده تاوان این همه غمو؟
این همه دردو؟
دودو؟
نفسای پر از دردو؟
مامان؟...