sunflower in october

Brother
شنبه 12 بهمن 1398 | 07:09 ب.ظ
روی سکویی رو به روی ساحل نشسته ام به دریا نگاه میکنم.سوز می اید،استین های هودی زردم را جلو تر میکشم و به اسمانِ ابی تر از ابی خیره میشوم؛حتی نشانه ای از اینکه قرار است اندکی باران ببارد هم دیده نمیشود.
متوجه میشوم که روی سنگ نم داری نشسته ام که به شکل سکو درش اورده اند،روی سنگ،سبز های چندش اوری دیده میشود که حتی اسمشان را هم نمیدانم،بیخیالش شویم...نه؟
بادی میوزد و بچه ها جیغ میکشند.برادر برای نخی سیگار به ناکجا اباد رفته و حتی نمیدانم کی برمیگردد.آخ برادر...آخ برادر...دو سال است که از ناکجا اباد بازنگشته.
دو-سه سال پیش به جای اینکه با من و خواهر توپ بازی کند،به جنگل رفت تا نخی سیگار بکشد و بعد،دیگر باز نگشت؛غریبه ای جای او به خانه برگشت،میدانی از کجا فهمیدم؟غریبه بزرگتر بود،درد داشت،درد های غریبه مثل درد های برادر نبود که از سر حواس پرتی در فوتبال روی زانویش نقش بسته باشد و با باند پیچی خوب شود؛درد های غریبه هر چه که بود،با هیج کدام از این مسخره بازی ها خوب نمیشد‌.
درد های غریبه بزرگش کردند،پیرش کردند،غریبه شد یک پیرمرد ساکت که کمرش از سنگینی این همه درد خم شده بود.
وقتی فهمیدم دیگر غریبه ای در پیکر برادر زندگی میکند، که دیگر با من فوتبال بازی نکرد،حرف هم نزد،تنهایم گذاشت‌.بدون معرفی،بدون گفتنش،فقط تنهایم گذاشت.
برادر-غریبه،یا هر انچه میخواهی صدایش کنی-چند لحظه پیش به ساحل امد،نگاهی به من کرد و به سمت چپ رفت و دوباره سیگارش را اتش زد.من سمت راست،قلبم را در دستانم گرفتم و التماس کردم که اتش نگیرد.حال با هودی تیره ام گوشه ای از ساحل نشسته ام و به اسمانِ ابیِ غمگین لعنت میفرستم،از چشمانم باران می بارد و سبز های چندش اور روی بدن سردم رشد میکنند.بچه ها جیغ های دلهره اور و قرمز رنگی میکشند و باد موهایم را با خشم و نفرت به صورتم میکوبد.صدایی مدام در سرم فریاد میکشد"برادر جان ندارد،برادر مرده،برادر همان روزِ لعنتی در همان جنگل،کنار ته مانده ی بوگندوی سیگارش افتاد و مرد!"