sunflower in october

-
شنبه 10 اسفند 1398 | 10:06 ب.ظ
حقیقتن نوشته های سه ماه پیشم رو هم که دیدم خندم گرفت و پشتش بغضم گرفت.
این همه تغییر جای گریه کردن داره
ولی گریم نمیاد غریبه،بیا جای من گریه کن تو،بعدن با هم حساب میکنیم.
حقیقتن دیگه نمیبینیم همو،من خیلی وقته رفتم
خیلی وقته دیر شده غریبه،من کاسه کوزمو خیلی وقته بستمو رفتم.
دیر شده اخه غریبه،دیر برگشت،گف میره و بعدن میاد،بعدن رسید،اون برگشت،ولی دیر شده بود،من رفته بودم
دیر شده غریبه،افتابگردونا پژمرده شدن و بوی گندشون خونه ی کپک زدمو برداشته.
دیر شده غریبه،چایی سرد شده،خونه یخ زده و بوی گند استفراغ و جنازه های مرده پیچیده تو فضا.
حقیقتن این بوی دنیاتونه،دنیاتون رنگ لجنه و تک تکتون بوی گوه میدید.
نه غریبه من حالم خوبه،دیگه حسی ندارم،پس خوبه حالم.و این تقصیر تک تکتونه،کاش این دنیا اتیش بگیره و همتون با هم بمیرید.دیر شده دیگه،دیر شده دیر شده دیر شده!

   


روزی که افتابگردان ها خشک شدند.
پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 10:01 ب.ظ
پیر شدم،به تانی و سخت پیر شدم.
کمرم خم شد از سنگینی بار این همه درد.
خون از گوشام فوران زد از شدت فریاد سکوت.
اجزای بدنم خودشونو به معده ام تقدیم کردن و من سالها چیزی نخوردم.
ریه هام به خس خس افتادن و نفس کشیدن سخت شد.
گلوم به خارش افتاد،با چنگ خاروندمش و به خون افتاد،حرف زدن سخت شد.
چشمام سیاهی رفتن.
کر شدم،فلج شدم،کور شدم.
لب هام به هم دوخته شدن و بدنم به تشنج افتاد.
اشکام به چشمام-خونه-برگشتن،طوری که انگار هرگز نبودن.
زبونم شکست،قلبم به لکنت افتاد‌.
احساساتم چمدونشونو زدن زیر بغلشون و رفتن،یادشون رفت خشم و عصبانیتو با خودشون ببرن.
ضربان سابق قلبم به ملاقات حس اهمیت دادنم رفت.
لبخند زدم و خندیدم و هیچی نشد.
هیچ اتفاقی نیوفتاد،جز زندگی.
فهمیدم که دیر شده،دیر فهمیدم که دیر شده،پس گفتم اینم یه جورشه و گذاشتم خودم بمیره.
و تمام چیزی که از این بیست و دو سال زجه زدن یاد‌ گرفتم هیچ بود،و اینکه بتونم ته هر جملم نقطه بزارم.
همین.