sunflower in october

-
شنبه 30 آذر 1398 | 11:55 ب.ظ
این همه خندیدیم و خندیدیم
اخرشم 
هیچوقت
هیچکس
نفهمید ما چقدر درد کشیدیم!

   


بیست و دو کیلومتر فاصله
جمعه 1 آذر 1398 | 01:27 ق.ظ
روی زمینِ سفت دراز کشیدم و هر از چند گاهی بیهوده و بی هدف به صفحه ی روشن گوشیم زل میزنم.هیچ.
هیچ خبری ازش نیست؛رفته،رفته.
امروز صبح بیدار شدم و بی معطلی رفتم کنار پنجره و به بیرون-به پیاده روی خالی-خیره شدم؛که شاید بیاد،که شاید بیاد و حداقل به پنجره ام خیره شه،که شاید بیاد و رد شه و بره...نیومد،نیومد ،غریبه.
ناراحت میشی اگه بهت بگم غریبه؟
غریبه ی عزیزم،دیدی که بقیه ی ادما وقتی یکی میره،روزهایی که نبوده رو میشمرن؟من نه.انقد خسته بودم که وقت شمردن نداشتم،حالشو نداشتم،من فقط تونستم ناراحت باشم،همین.
داشتم چی میگفتم،اهان صبح...صبح که بیدار شدم تقریبا ساعت چهار بود،مطمئن نیستم،فقط یادمه هوا هنوز تاریک بود،بعدشم وقتی از کنار پنجره دور شدم هوا روشن شده بود و اون نیومده بود.‌..خنده دار نیست؟
بهم میگفت سیگار نکش،سیگار کشیدنت درد داره...برای همین یدونه سیگار برداشتم و لای لب های خشکم نگهش داشتم و رفتم دمِ پنجره،که شاید بیاد رد شه و ببینه،که شاید بیاد به پنجره ام خیره شه و زمزمه کنه نکش...درد داره،که شاید بفهمه و بیاد..‌نیومد،نفهمید،ندید.
فندک زردمو روشن کردم و چند ثانیه جلوی سیگارم نگهش داشتم تا وقتی که اتیش گرفت،دودش بلند شد،رفت تو چشمم و اشکمو در اورد.اولین بار بود که بعد نبودش اشکم در اومد،اشکو پاک نکردم،گذاشتم روی گونه ام بمونه که چشم هام خجالت نکشن از بی احساسیه من.
سیگاره اول تموم شد.
من آدمِ بی احساسی نیستم،فقط اشک باید خودش بیاد،پشتشم اشک بعدی بیاد و پشت اونم اشک بعدی تا بشه اسمشو گذاشت گریه،اشک های من خودشون با دنیای بیرونم قهر بودن و نمیومدن!!
تق،صدای فندک،سیگاره دوم روشن شد.
من دوسش داشتم.چون شب ها،صبح ها؛عصر ها و نیمه شب ها زیر درخت های پیاده روی به روی پنجره ام به دیوار تکیه میداد و بهم خیره میشد.زیر بارون،تگرگ،برف و باد...منو نگاه میکرد و لبخند میزد.
صدای برخورد سیگارِ دوم به زمین.
من دوسش داشتم؛چون اون وقتی راه میرفتیم دستشو مینداخت دور گردنم و نمیگفت شاید کسی ببینه،نگران نبود که تاوان دوست داشتن رو پس بده.
سیگار سوم لای انگشتام قرار گرفتن
دستای من زیاد عرق میکنن،عرقِ سرد.دوسش داشتم چون دستمو میگرفت،دستمو محکم میگرفت و شکایت نمیکرد از خیس شدن دستش.
سیگار سوم روشن شد
دوسش داشتم چون متن تمام اهنگایی که دوست داشتمو حفظ بود.
یادمه توی ماشین پدرش میشستیم-توی پارکینگ-و فقط بخاریو روشن میکردیم و اهنگ میزاشتیم و مثل احمق ها با اهنگ داد میزدیم،اجازه نداشتیم ماشینو حرکت بدیم پس فقط همین کارارو-کار های ساده و مضحکِ خنده دار-رو میکردیم،خوش میگذشت...باور کن!
سیگار چهارم
بعضی ادما نباید برن،درد داره رفتنشون؛جوری که نمیدونی کجات درد میگیره،فقط میدونی زندگی کردن اینجوری درد داره.
میدونی چیه؟احساس هیچی میده!الکی امیدواری در حالی که میدونی امیدواری بی نتیجه اس.این حس هیچیه،فکر میکنم هیچی باشه.
سیگار پنجم روشن شد
ریسه رفتم،دود سیگارو قورت دادم و به سوزش قفسه سینه ام خندیدم.من ادم خنده داریم رفیق،بهش گفتم من آدمِ موندن نیستم،میدونی چی شد؟من اونی نبودم که اخرش رفت رفیق.‌..اون رفت اون رفت اون رفت.
سیگار شیشم
اون هیچوقت یه شاخه گل بهم نمیداد،هیچوقت یه دسته گل بهم نمیداد.
اون با گلدون های رنگی پایین پنجره ام منتظرم میموند.
بوی سیگار هفتم بلند شد
ببین غریبه ی عزیزم...یه نصیحت دوستانه بهت میکنم
اگه یکیو دوست داشتی
اگه دوست داشت
اگه بهت گفت در بازه و میتونی بری
مزخرف محض گفته،نری یوقت
خب؟
اگه گفت برو...نریا
سیگار هشتم فدا شد.
طوری که اون رفت،مثل رفتن نبود
مثل جوک خنده داری بود که باید بهش خندید
شاید برای همین میخندم!
سیگار نهمم دود شد و رفت هوا
سیگار دهمم فدا شد
سیگار یازدهم و دوازدهم و سیزدهم زیر پام له و لورده شدن
قفسه سینه ام میسوزه،قلبم درد میکنه-نمیدونم از رفتنش یا از دود سنگین سیگار-و بین انگشتام بوی تلخی میده.
آخ رفیق آخ...خیلی درد داره نبودنش
من بودن درد داره الان
من همونیم که همه ولش میکنن میرن
من همونیم که همیشه میمونه
اخرش همیشه منم و دو تا کوه غمو چند تا خاطره ی پر از حسرت
پاکت سیگارو از پنجره بیرون انداختم و خودمو وسط زمینِ اتاقم ولو کردم.به سقف خیره شدم.
من کم بودم؟
شاید من به قدر کافی دوست داشتنی نبودم.
مشکل منم؟
من از خودم بدم میاد.
اخرش همیشه من اونیم که وسط اتاق دراز میکشه،انگشتاش بوی سیگار میده و به این چیزا فکر میکنه.
گذاشتم بره،چون من گفتم برو رفت؟چرا پایین پنجره ام نیست؟مگه نگفت سیگار کشیدنم درد داره؟چرا نیومد که سیگارارو پرت کنه زیر پاش؟
صبر میکنم برای یه صدا.هیچ.
صدای سکوته توی گوشم نمیزاره هیچی بشنوم.هیچ.هیچ.
این سکوته از کجا میاد؟از منه؟
بابا ادما نرید دیگه...مگه نمیبینید درد داره رفتنتون؟
ببینید پاییزو چه زشت میکنید با رفتنتون؟
ببینید اسمون بدون اون چطوری بدون ستاره شده؟
غریبه،من نمیدونستم میره...اگه میدونستم محکم بغلش میکردم
لباشو محکم میبوسیدم
بهش میگفتم چقدر غم چشماش پرستیدنیه.
من نمیدونستم میره غریبه.
لیلیه من رفت غریبه.
من محکم بغلش نکردم.بغلش نکردم.
لباشو هیچوقت نبوسیدم.نبوسیدمش.
نگفتم چشماشو دوست دارم،نگفتم دوسش دارم.نگفتم.
غریبه...خیلی دوست دارم برم زیر پنجره اش و با یدونه گل افتابگردون بشینم منتظرش‌
اما نمیتونم غریبه...نمیتونم...بین من و لیلی بیست و دو کیلومتر غم فاصله اس غریبه...لیلیه من رفته...

-چارلیِ غمگین