sunflower in october

-
یکشنبه 17 فروردین 1399 | 07:12 ب.ظ
تنهایی وجودمو دربرگرفت
دخترکو رو پشت بومو نجات دادم
خودم پرت شدم پایین
پرواز نکردم
خونه ای نداشتم
من معلقم بین همه چی
بین زمین و اسمون،بین خوبی و بدی،بین عشق و تنفر،بین من و من!
ته جمله هام نقطه گذاشتم
عشقمو بوسیدم گذاشتم کنار
ولی نمیتونم پروانه های توی شکممو انکار کنم
احساساتمو قایم کردم
ولی دارن خودشونو به در و دیوار روحم میکوبن تا بتونن ازاد شن،و من نمیتونم اینو نادیده بگیرم
ضریه ها روحمو ازار میدن،درد میکنه،هنه چیز اینجوری درد میکنه
روحم میخاد از زنجیرش فرار کنه
سقف اتاقم کلافه شده انقد صورت نحسمو دیده
دیوارام خسته شدن انگار هر دفعه که رومد کردم سمتشون جنگ توی چشمامو دیدن
صفحه های خالیه دفتر سفیدی چندش اورشونو به رخم میکشن
صداها مثل سیلی های محکمی میمونن که هر لحظه ممکنه گوشم رو کر کنن
جهان میچرخه و میشکنه دور سرم
افتابگردونا باز میشن و هیولاهای سیاه و قرمزه خط خطی ازشون ازاد میشن
صدای جیغ از اب و اینه میاد 
میترسم و نمیتونم اینو انکار کنم
همه چیز درد داره اما من دردو دوست دارم
هوا رنگ جنگه و نوشته ها رقص پا میکنن
صداها مبهمن و کوچک ترین چیزا رو میبینم
صدای پلک زدن ادمای دور و برم تو سرم طنین میندازه،من تنهام و هیجکس اطرافم نیست
همه میدون و سگ ها میو میو میکنن و گربه ها پارس،صدای شکستن از لبخندا میاد و اشک ها تبدیل به سیل میشن،کبریتا روشن میشن و تبدیل به فوران اتش فشان میشن.پروانه ها دهن باز میکنن و صدای غرششون از شیر بلند تره
گرمه،دارم میسوزم و نوک انگشتام یخ زدن و قندیل بستن
سعی دارم چرخه رو بهم نزنم و زنده بمونم،اما نمیتونم زیبایی ارتفاع بالا پشت بوم رو انکار کنم.
ویبره ی گوشیم تبدیل به زلزله میشه و اهنا ترک بر میدارن
پرنده ها توی تنگ بهم خیره شدن و میترسم ازم،اشکال نداره...سه ثانیه دیگه یادشون میره
بوی عشقه سوخته توی خونه بلند میشه و دود همه جارو میگیره،شاید گازو خاموش نکردم.فراموش کردم،منم مثل پرنده های توی تنگم
صبر میکنم و هیچ کاری نمیکنم،رو به روی پنجره وایسادم و هیج کاری نمیکنم،من بلد نیستم هیج کاری کنم،من نمیتونم هیج کاری کنم،پس فقط صبر میکنم.بهترین اتفاقا برای ادمایی میوفته که میتونن صبر کنن
اب از زمین روی سقف میچکه و بادکنکا کاکتوسارو میترکون.صندلیا التماس شکستا شدن میکنن و شیشه ها اسممو فریاد میکشن.
گاز اتیش میگیره،سیگارا بال در میارن و روی لبم میشینن
سنگ های تو خیابون خودشونو به پتجره میکوبن و ابرای پنبه ای با طعنه میخندن.به من میخندن؟
حلزونای بیرون پنجره غار غار میکنن و خودشونو به میله های بیرون پنجرم میکوبن.
در جیغ میزنه و کفشام هق هق میکنن
اتیش از روی گاز سعی میکنه خودشو به من برسونه تا سیگارمو روشن کنه
من هیج کاری نمیکنم،بهترین اتفاقا برای ادمایی میوفته که میتونن صبر کنن.
ارومم،اواز میخونم و نت هام روی هوا تبدیل به هیولاهایی میشن که به لوستر کوبیده میشن
نخ و سوزن ها از سقف اویزون میشن و دیوارا بهم مشت میزنن
لوستر پرت میشه پایین و شیطانا میخندن
صدای فلوت زدن مجسمه ها سوسکارو کلافه میکنه و صدای به هم کوبیده شدن شاخکاشون بلند میشه
اتیش پامو بغل میکنه
سردمه
هیج کاری نمیکنم
همه جیز بهتر میشه
زندگی یه چرخه ی قرینس،تا وقتی باهم تصویه حساب نکردیم ولم نمیکنه
صبر میکنم
اتفاقای خوب برای ادمایی میوفته که میتونن صبر کنن
صدای خوردن موشک ها و نارنجک ها به وان حموم شنیده میشه
روحای توی وان فریاد میکشن
خابم میاد.هیچ حرکتی نمیکنم
اتیش جلبکای دور مچ پامو اتیش میزنه تا ازادم کنه اما من هیج کاری نمیکنم
هنوزم از پنجره به بالا نگاه میکنم
با خودم فک میکنم کاش وقتی میمردیم وحمون میرفت اون بالا و روی ابرا میشست
کتابام اسممو با خشم فریاد میکشن و خودشونو توی اتیش پرتاب میکنن
اتیش سیکارمو روشن کرد و لباس قرمز به پوستم هدیه داد،ولی من قرمز دوست ندارم
صدای جیغ میاد،نه...خندست...شایدم گریس...نمیتونم تشخیص بدم
سردمه،خابم میاد
هیچ کاری نمیکنم
همه جیز درست میشه
اتفاقای خوب برای ادمایی میوفته که میتونن صبر کنن
اتیش سیگارمو سوزوند و موهامو دزدید
سردمه
قرمز شدم
یادم رفته بود نفس بکشم،نفس عمیقی میکشم و تا ابد نفسهام بالا نمیان
روی زمین ولو میشم،اتیش مجبورم میکنه
شاید میخاد با هم دراز بکشیم و ابرارو به اشکال مختلف تشبیه کنیم
شاید میخاد با هم صبر کنیم تا ستاره ها برگردن و با هم ستاره هارو بشمریم
بازم یادم رفته بود،ستاره ای وجود نداره
اون اومد و رفت و ستاره هارو با خودش برد
درسته که برگشت اما ستاره ها هرگز برنگشتن
اسمون خالیه برام
اماهر شب ستاره هارو میشمرم
روحم در تلاشه از زنجیرش فرار کنه
همه جیز بهتر میشه
درد داره
درد رو دوست دارم
صبر میکنم
من اینجام و حالا حالا ها نمیرم 
من هیچوقت نمیمیرم
نعره ی دایناسور ها سوسکارو میشکنه
همه اتفاقای خوب برای کسایی میوفتن که میتونن صبر کنن
همچنان به اسمون خیره شدم
شیطانا اواز میخونن و فرشته ها جیغ میکشن
حالم خوبه و میتونم لبخند بزنم
اشک هام توی اتیش بخار میشن و از سرما نمیتونم تکون بخورم
اتیش کاملا بغلم کرده و من خوشحالم که یه نفر دوستم داره
همه چی اینجا ارومه
من هیچ کاری نمیکنم
و خوشحالم که میتونم به اسمون نگاه کنم
تا خابم ببره