sunflower in october

-
سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 11:34 ب.ظ
یه هیولا زیرتختم زندگی میکنه.سریع و بی مقدمه گفتم،اینم یه جورشه.
هیولا شکلات و گلا رو دوست داره
من ازش نمیترسم،با من کاری نداره.فقط یه گوشه گوله میشه و
 گریه میکنه
هیولا شبا درداشو برام میگه،شایدم برای من نمیگه اما
در هر صورت من شبا با داستاناش خوابم میبره
هیولا خیلی زشته و همه ازش میترسن.گندس،ترسناکه،خیلی عصبانیه،از همه متنفره
ای کاش منو دوست داشته باشه
هیولا غرب شهر زندگی میکرد و لباس ادما رو میپوشید و مثل ماها زندگی میکرد
خیلی عادی بود،حتی کسی نمیدونه هنوزم که اون
یه هیولاعه
هیولا دوست های زیادی داشت.هیچ کدومشونو دوست نداشت.هیچ کدوم براش
کافی نبودن
هیولا به هیچ کدومشون اهمیت نمیداد.خودش که
اینجوری میگه
اما من فکر میکنم دروع میگه
هیولا خیلی اهمیت میداد
زیاد از حد اهمیت میداد،انقد اهمیت داد به بقیه که یه روزی
خودشو فراموش کرد
هیولا قبل از مردنش با یه انسان ملاقات کرد
هیولا میگه اون خیلی قشنگ بود،همیشه دختره رو "اون" خطاب میکنه
من نمیدونم اسمش چیه
ولی میدونم که هیولا و اون همدیگه رو دوست داشتن
و حالا هیولا هر شب زیر تختم 
گریه میکنه و 
التماسم میکنه که
 کسیو
دوست نداشته باشم.
بودنش برای هیولا عادی شده بود
هیولا فکرشم نمیکرد که اون یه روزی بره
به خاطر همینم
اون کازه کوزشو جمع کرد و رفت
هیولا هیچوقت نفهمید چرا
یه مدت بعد اون برگشت و 
همه چی درست شد
اما یه سوراخی توی قلب هیولا به وجود اومده بود
که با هیچ برگشتنی
با هیچ عشقی
و با هیچ گل و شکلاتی
پر نمیشد.
هیولای سفت و سخت ترک خورد و
شکست
و تنها چیزی که درست نشد،روح تیکه پاره ی هیولا بود
هیولا اهمیت نداد چون
دیگه هیچ چیز اهمیت نداشت 
جز اون که هیولا هر شب توی دلش براش با گیتار میزد و میخوند و 
هر روز بهش میگفت دوسش داره و براش
با ارزشه
اما اون هنوزم به اندازه ی کافی
هیولا رو دوست نداشت
اون بهش نمیگفت دوسش داره 
شاید اون هیولا رو اصلا دوست نداشت
هیولا خسته شد آخرش و 
یه روزی اومد که دیگه بهش نگفت دوسش داره
بهش نگفت چشماش قشنگه، دیگه نگاهشم 
نکرد و بعد از اون روز 
عشقشو بوسید و گذاشت کنار
هیولا تغییر کرد و دیگه اهمیت نداد
نه به اون و نه به بقیه
هیولا عصبانی شد انقد وقتشو تلف کرد
عصبانی شد و به خودش گفت احمق 
بعد از اون هیولا سوراخ روحشو با خشم و تنفر پر کرد
اونی که هیولا دوستش داشت،به اندازه ی کافی دوستش نداشت
پس نیازی نبود بقیه هم دوسش داشته باشن چون
هیچکدومشون کافی نبودن به خاطر همین
هیولا قشنگ شد و خوشگل،و راه افتاد بین مردم و 
شکوندشون
هیولا هیچ کسو دوست نداشت اما یکی باید هیولا رو دوست میداشت
برای همین هیولا خوشحال میشد وقتی یکی دوستش میداشت
پس میشوندش
قلبشو میگرفت توی دستاش و به خونی که
از چشمای اونا میریخت میخندید
هیولا هیچوقت یه هیولا نبود
اما تبدیل به هیولا شد ولی اون دیگه
خوشحال بود
حداقل فکر میکرد که خوشحاله
اما نبود غریبه
هیولاها هیچوقت نمیتونن خوشحال باشن
اما یه روزی اون اومد و گفت که هیولا رو
دوست داره
هیولا مثل بقیه گذاشت که اون دوستش داشته باشه تا
بعد ها قلبشو بشکنه و بخنده
هیولا میگه این کار خوش میگذره 
اما من میدونم دروغ میگه
هیولا میدونست اون از هیولای جدید خوشش میاد
اما هیولا این نبود
این شخصیتی که از خودش ساخته بود،یه دروغ بود
هیولا فهمید که خوشحال نیست
برای همین گذاشت اون دوستش داشته باشه و
خودشم فرار کرد و به زیر تخت من پناه اورد
من نمیدونم چرا اما
هیولا دیگه نمیخواد هیچکسو دوست داشته باشه 
هیولا خسته شد انقد تظاهر کرد که خوشحاله و 
الان هر شب زیر تختم گریه میکنه
هیولا خستس
هیولا فقط میخواد بمیره
هیولا دیگه هیچ کسو دوست نداره
فقط میکشه و میشکنه و گریه میکنه
و من هر شب با قصه های دردناکش خوابم میبره
در حالی که هیولا ناله میکنه و التماسم میکنه که
کسیو
هرگز دوست نداشته باشم.