sunflower in october

"هیچی"هایِ"پوچ"
یکشنبه 28 مرداد 1397 | 03:31 ب.ظ
Image result for nothing

سرچ های بیهوده،کلماتِ بی معنی،صدای هایی که هرگز وجود نداشته اند،و یاد حتی شلوغی های بی صدا

شب را نخوابیدم و در خیالم دنبال تو گشته ام،اما از وقتی چشم باز کرده ام ندیده ام تو را

گشتم و گشتم،دنبالت گشتم،به کافه ی مورد علاقه ات رفتم،نبودی

میدانم که آن صندلی از پارک را دوست داری،آنجا دنبالت گشتم،نبودی

به خانه ات رفتم،نبودی

همه جا گشتم،حتی در آسمان و زیر زمین را...اما نبودی...نبودی...

و الان تمامِ وجودِ من بی تو در یک کلمه خلاصه میشود

"هیچی"

آخر،حتی در قلبم هم گشتم...اما نبودی....نبودی...:)

   


اوج های غمگین و کلاهی خالی
پنجشنبه 18 مرداد 1397 | 09:00 ب.ظ
بعضی از نوشته ها غمگینن،بعضی از آهنگ ها غمگینن،بعضی از موسیقی ها و صدا ها هم غمگینن...

حتی بعضی از رنگ ها هم غمناکن...اما تا حالا چیزی در مورد حرکات غمگین شنیده بودی؟

من دیدمشون،همین دیشب،جلوی چشم هام.

"اون مرد قشنگ میرقصید.نه به خوبی دنسر های معروف یا حرفه ای،اما من رقصشو دوست داشتم

طوری که اونجا جلوی چشم اون همه آدم ایستاده بود و با ریتم آهنگ اوج میگرفت،خیلی دوست داشتنی بود

اما همه ی چیز های قشنگ،شاد نیستن...اون اوج های غمگین میگرفت و در پایان آهنگ،حرکات غمگینِ بدنش رو به تمام میرسوند

هیچکس اینو نفهمید،انگاری فقط من فهمیدم.آخه من مردمک های نا امیدش رو میدیدم که باهاشون یواشکی به مردمِ اطرافش نگاه میکرد

مردمی که نگاهش میکردن،اما لحظه ای ارزش برای اون پسر قائل نبودن.آخه آخرش،فقط اون پسر بود و کلاهی خالی از پول!

اما ادامه میداد!برام جالب بود.فقط من بودم که نگاهش میکردم،منی که پشت بوته های درخت قایم شده بودم و اون اینو نمیدونست.ولی باز هم ادامه میداد

دیگه برای پولش نمیرقصید،اوج هایی که میگرفت و لبخندی که میزد برای جلب توجه مردم نبودن.برای خودش میرقصید.قدرتش رو به رخ خودش میکشید

اما همچنان غمگین بود.لبخند غمگین،حرکات غمگین،اوج ها غمگین....

بالاخره از پشت درخت کنار رفتم و روی صندلی نشستم.درست جلوی خودش.و شروع کردم به دست زدن

"""نگاهم کرد،نگاهش کردم"""

مردم دست زدن های من رو دیدن.اونا هم شروع کردن به دست زدن.و بعد،میان این همه صدا،اون تنها صدای دست زدن مردم رو میشنید.منم همینطور

خوشحال شد،من ذوق توی چشمهاش رو دیدم.

دوباره به من نگاه کرد،نه یه نگاه معمولی،از اون نگاه های قشنگ

"""لبخند زدم،لبخند زد"""

آهنگ بعدی و اون باز هم ادامه داد.اینبار خوشحال.خیلی خوشحال.اما غم از رقصش و چهره اش جدا نمیشد

اینبار منم اجازه دادم اون غم آبی رنگش تمام وجودمو پر کنه

آخه تو چقدر زیبا غمگینی پسر!؟"

آدم های زیادی هستن که وارد زندگیمون میشن،سرکی میکشن و باز هم میرن،بدون هیچ ردی از وجودشون

این پسر،ده دقیقه بیشتر توی زندگی من نبود.اما یه رد آبی رنگِ قشنگ از خودش به جا گذاشت

و من هر وقت به اون رنگِ آبیه وسط قلبم نگاه میکنم،زیبا ترین غم دنیا میاد جلوی چشم هام

اون پسر خودِ غم بود.میرقصید و میرقصید و میرقصید،و با اون حرکات زیبا غم هاش رو به نمایش میزاشت

مسخره اس،نه؟ولی باید بودیو میدید...که چقدر زیبا غمگین بود...!

آهنگش تموم نشده بود،ولی به اندازه ی کافی احساس کرده بودم.پس بلند شدمو رفتم

یادته گفتم آدم های زیادی هستن که به زندگیم اومدن و بی هیچ ردی از بودنشون رفتن؟

مثل اون دختری که با من به تونل وحشت اومد و وقتی رفت من حتی قیافش رو هم به یاد نیاوردم،یا مثل اون پسری که موقع اسکیت بازی بهم خورد و معذرت خواهی کرد،یا اون دختر دبیرستانی که وقتی کلاس اول بودم یکدفعه ای یه کادو بهم داد

اما این پسر...

نگاهم کرد،نگاهش کردم

لبخند زد،لبخند زدم

رفتم،اونم رفت

همین!اما خاطرات هیچوقت نمیرن نه؟اون رنگ آبی هیچوقت از این گوشه ی قلبم نرفت

و من اگر اون شب پولی داشتم،همه رو فدای اون حرکات غمگین دست هاش میکردم...!

پ.ن:نه به خدا عاشقش نشدمولی اون حرکاتش ارزش عاشق شدن داشت!

   


روحم تقلای برگشتنت را میکند...
سه شنبه 2 مرداد 1397 | 04:47 ب.ظ

Rainy January by PascalCampion

ساعت تقریبا چهار صبحه...

اینجا هزاران پنجره هست،اما بین همه شون فقط یک پنجره ی روشن دیده میشه

این پنجره ی اتاق منه،اینم منم که کنار پنجره نشستم و دارم تاریکی هارو تماشا میکنم

آخه نمیتونم بخوابم

خوابم نمیبره

میترسم...خیلی میترسم...

ترس اینکه الان میتونی هر جای دنیا باشی و منو دیگه به یاد نیاری...بند بند وجودمو به هم میریزه

خوابم نمیبره

احساس تنهایی میکنم،از وقتی رفتی...یه حس بدی توی دلم دارم

انگار که همه چیز تموم شده...انگار دیگه هیچ امیدی نیست...یه حس پوچی!

خوابم نمیبره

دلم برات تنگ شده...دلم میخواد محکم بغلت کنم و فشارت بدم،عطرتو داخل ریه هام بکشم و احساست کنم...اما تو اینجا نیستی...

اینجا نیستی که منو به آغوشت بکشی و بزاری باور کنم که همیشه یک تکیه گاه دارم...دلم برای وجودت خیلی تنگ شده...

خوابم نمیبره

نگرانتم،نکنه دوباره موقع خواب چیزی روی خودت نکشیدی؟دوباره سرما میخوریا!

نگرانم،همیشه نگرانتم...نگرانم که دوباره به خودت آسیب بزنی...ببین،حواست به خودت باشه،منم دردم میگیره ها!

خوابم نمیبره

خاطراتت به چشم هام اجازه ی بسته شدن نمیدن...

هر وقت که چشم هام رو میبندم،هجوم خاطراتت به ذهنم رو احساس میکنم،و بدون اینکه متوجه بشم تمام شب رو به خاطراتت لبخند میزنم

لعنتی...حتی بعد از رفتنت هم من رو میخندونی...!

هر چند که هر وقت یادم میاد دیگه از خاطرات جدید خبری نیست،لبخندم روی صورتم خشک میشه و چند قطره اشک جاشو میگیرن...یعنی واقعا دیگه خبری ازت نیست؟...

خوابم نمیبره

نگاهم روی ساعت خیره مونده،چند دقیقه ی دیگه،میشه روز سی صد و سی و سوم که نیستی...

مگه خاطرات سی صد و سی و سه روز پیش...هنوزم میزارن من بخوابم؟

خسته ام...خسته ام....خیلی خسته ام....

اما نمیتونم بخوابم...نمیخوام بخوابم....نمیخوام...

میخوام منتظرت بمونم،میخوام باز هم به بیرون پنجره زل بزنم..تا که شاید معجزه ای پیش اومد و تو برگشتی...

میشه برگردی؟چشمام دارن تقلای دیدن تو رو میکنن،قلبم تقلای عشق رو میکنه...

ولی این مغزه لعنتی،هر دفعه حقیقت اینکه تو دیگه برنمیگردی رو مثل پتک توی سرم میکوبه...

خوابم نمیبره...


-باز هم بخشی از داستانی که باز هم براش اسمی انتخاب نکردم:/

   


تو خود عشقی...مگر نه؟:)...!
یکشنبه 31 تیر 1397 | 07:08 ب.ظ
Wait... by PascalCampion

مهتاب قشنگه،باروون هم قشنگه...

رنگ آبی،گل های خوشبو،لبخند ها،کتاب های قدیمی،تابلو های پر از رنگ...

قدم زدن زیر نور مهتاب،تماشای دریا...همه قشنگن...

ولی میگن،زیبایی عشق به پای هیچکدومشون نمیرسه...

من عشق رو نمیشناسم....ولی تورو میشناسم...

ببینم،تو خودِ عشقی...مگه نه؟:)...!

-بخشی از داستانی که هنوز براش اسم انتخاب نکردم!

   


ماه مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال،پس من چی؟
شنبه 30 تیر 1397 | 12:21 ق.ظ
شب بود...شبِ شب

یه شبِ تاریک.به تاریکی یک"شب"

وقتی به آسمون نگاه میکردم،دلم پر از غم میشد...آخه...آخه آسمون طوری تاریک بود که انگار دیگه هیچ امیدی نداره...

انگار اون شب آسمون هم از همه چیز نا امید بود...

چشمامو بستم و صدای آهنگمو بلند تر کردم،نمیدونم چند دقیقه یا حتی چند ساعت گذشت

فقط میدونم،آسمون از افکار من با خبر شد،آخه بدجور گریش گرفت...

دلم براش سوخت،انگار که نا امیدِ نا امید بود،فکر میکنم روشناییشو از دست داده بود

منم باهاش گریه کردم،آخه مگه ماه هم میتونه بی رحم باشه؟میتونه؟

باز هم نفهمیدم چند دقیقه گذشت،اونقدر غرق همدردی با آسمونِ سیاهم شده بودم که گذر زمانو فراموش کرده بودم

اما وقتی سرمو رو به پنجره برگردوندم،نوری رو دیدم

یه نور قشنگ،حس قشنگی بود که بین تمام تاریکی ها نقطه ای نورانی،به این بزرگی ببینم

جا به جا شدم،و ماه رو دیدم

آسمون آروم گرفته بود،دل من هم آروم گرفت

میدونی چیه،من فهمیدم نه ماه بدون آسمون زیباییشو داره،نه آسمون بدون ماه.

انگار اونا مکمل همدیگه ان.مثل یک عشق...

چند ماه از اون شب میگذره...ماه هر شب مهمونه آسمونه و آسمون خوشحال.

میبینی؟حتی آسمونم تنها نیست،اون ماهشو پیدا کرد،درسته که اولش گمش کرده بود و دلش بارونی بود...

اما الان داره میخنده...لبخندشو میبینی؟

دیگه تنها نیست...

ولی من هنوز تنهام...

امشب آسمون گریه نمیکنه،اما دل من بارونیه...

پس تو کِی بر میگردی؟....


پ.ن:وقتی رانا یدفعه میره تو فاز معنوی!آره،از همون حسا که گفتم.

   


رنگین کمون آبیِ آبیِ آبی...
جمعه 29 تیر 1397 | 08:34 ب.ظ
rainbow Rain by PenguinLamp

میگن،رنگین کمون شیش تا رنگ داره.رنگ هایی که کنار هم قرار میگیرن و یک پدیده ی زیبا رو به وجود میارن

شاید به زیبایی غروب آفتاب،شاید هم به زیبایی انعکاس نور مهتاب روی آب دریا

اما،من اینطور فکر نمیکنم...آخه رنگین کمونِ من خیلی فرق داره!

زیباییه بی حد و مرزی داره،زیبایی فراتر از غروب آفتاب و انعکاس مهتاب توی آب...

میخوای رنگ های رنگین کمون منو بدونی؟

آبی،آبی،آبی،آبی،آبی و آبی

آخه آبی رنگ مورد علاقه ی منه،میگن رنگ دریا و اقیانوس هم آبیه.

من تا حالا دریا رو ندیدم،جایی که من زندگی میکنم،هیچ دریایی وجود نداره

اما باور کن اولین بار که دیدمت،تمام دریا ها و اقیانوس های جهانو توی چشمات دیدم...

اقیانوس ها هم روزی به پایان میرسن،اما اقیانوس چشم های تو،بی نهایت بود.

پس آره...رنگین کمون من فقط یک رنگ داره

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

آبی به رنگ چشم های تو...

 و آبی به رنگ دنیای من...

آخه مگه کی میدونه؟...چشمای تو به تنهایی،تمام دنیای منن...:)

میشه لطفا برگردی؟دلم برای آبی های پر از احساست تنگ شده...

دلم برای وقتی که به چشمات نگاه میکردم و هوش از سرم میپرید تنگ شده...

دلم برای پخش شدن رنگ آبیِ چشم های تو توی رگ هام تنگ شده....

مبشه منو ببخشی؟میشه حس آبیه زندگیم رو بهم برگردونی؟

من از رنگ خاکستری خوشم نمیاد...از وقتی دیگه نیستی هیچ آبی اینجا وجود نداره...

خاکستری های تکراری دارن قلب آبیم رو تکه تکه میکنن...

هنوز باهام قهری نه؟ولی من قهر نیستم...بهت نیاز دارم...

بیشتر از هر چیزی به اون بغل آبی رنگت احتیاج دارم...

به خنده های آبیت،به نگاه های آبیت،به صدای آبیت،به لمس های آبیت،به چشم های آبیت...

من به رنگین کمونم احتیاج دارم....

میشوی چی میگم؟من به رنگین کمونم نیاز دارم...

منو نگاه کن...خاکستری ها رو میبینی؟

من که میدونم از خاکستری ها خوشت نمیاد...پس برگرد و از بین ببرشون...

ببین... من متاسفم...متاسفم...

"میشه برگردی؟"

-بخشی از داستان"علامت تعجب زندگی من"نوشته ی خودم

این نامه رو دوست دارم...

حس آبی و خاکستریش قلبمو به درد میاره...

جوری که نوشتنش با لبخند و پایانش با یه بغض تموم شد رو خیلی دوست دارم...

پ.ن:چرا من دوست دارم شخصیتای داستانامو اینجوری زجر بدم و خودم باهاشون گریه کنم؟

   


درک نکنید!!!
جمعه 29 تیر 1397 | 05:20 ب.ظ
هیچوقت،هیچوقت،هیچوقت،هیچوقت و هیچوقت به کسی که ناراحته نگید "درکت میکنم"

چون نه، شما ها "درک نمیکنید"

شما ها همیشه بخش کوچیکی از داستان غم انگیز زندگی یک شخصو میبنید

خیلی کوچیک،اونقدر کوچیک که وقتی بهش نگاه میکنید خندتون میگیره.

شما ها درک نمیکنید،چون هیچوقت جای دیگران نیستید،جاشون زندگی نمیکنید

یادمه وقتی داشتم یکی از غم هامو برای یکی تعریف میکردم،بیشتر از سه دقیقه طول نکشید

با خودم گفتم چطور تمام درد های من فقط سه دقیقه طول کشید؟

بعد از اون روز فهمیدم،تمام این سه دقیقه ای ها،برای صاحب درد هاشون مثل سه قرن طول میکشه

و وقتی شما ها به صاحب درد ها میگید"درکت میکنم"،قلبشو میشکنید

چون اون موقع،اون فکر میکنه شما ها به غمی که در تلاش بود باهاتون در میون بزاره تا یه بخشی از اون ترک های روی قلبش ترمیم بشه،بی توجهی کردید

و فقط گفتید"درکت میکنم"

و این درکت میکنم برای اون یعنی"دردی که تو کشیدی هیچی نیست چون من هم اون دردو کشیدم"

یا یک توهینه،یک توهین به دردی که کشیدن

پس شما ها هیچوقت "درک نمیکنید"،همونطور که بقیه "درکتون نمیکنن".

پس لطفا هیچوقت "درک نکنید".فقط اون دختر ناراحت رو "احساس کنید"

احساس کردن با درک کردن خیلی فرق داره...

   


بیا گناه کنیم:)
پنجشنبه 21 تیر 1397 | 01:50 ب.ظ
"تفاوت یک گناه نیست"

"و متفاوت بودن،گناهکار بودن نیست"

مردم از تفاوت ها متنفرن،اونا دست به هر کاری میزنن تا یک دنیای یک رنگ داشته باشیم

یک رنگِ یک رنگ

عشق خاکستری،رویای خاکستری،احساسات خاکستری،قلب خاکستری!

اونا میخوان همه چی طبق برنامه پیش بره،یه کاغذ سفید برمیدارن و توش اتفاقاتی که میخوان بیوفته رو مینویسن و براشون زمان تعیین میکنن

و خنده داره که فکر میکنن حتما این اتفاقا سر موقع میوفتن!

و انتظار دارن با همین روال،یه دنیای آروم،هماهنگ و پیش بینی شده داشته باشن

اما یه چیزیو نمیدونن،اینکه زندگی اصلا خوشش نمیاد براش تعیین تکلیف کنیم!

و سعی میکنه...بومممم!یه بمب بی همگاهنگی درست وسط دنیامون بترکونه.

میدونی چیه،منم میخوام دست به دست زندگی بدم و این هماهنگی رو بهم بزنم

میخوام سطل های رنگی بخرم و بدون خط کش و قلمو و طرح معین،همه ی رنگ ها رو روی خاکستری های دنبا پرتاپ کنم

جیغ بزنم و ملودی آروم دنیا رو بهم بزنم

میخوام تمام کاغذ هایی رو که توشون برنامه ریزی شده رو پاره کنم و تیکه هاش رو توی سطل زبانه بریزم

میخوام متفاوت باشم،اونقدر متفاوت که تمام یک رنگی ها به هم بخوره

میگما،اینجوری من تنهام!

بیا با هم یکم صبر کنیم،اختیار دنیا که همیشه دست بزرگترا نیست!؟

با هم دنیا رو تصاحب میکنیم و یه دنیا میسازیم گه پر از رنگه!

میلیارد ها رنگ!

هر کسی هم یه رنگه،هر کس یه جور متفاوته،همه جا پر رنگین کمونه وهیچ ملودی آرومی وجود نداره

بیا با هم مرز ها رو به هم بزنیم و متفاوت ترین دنیا رو با هم بسازیم

اونا میگن تفاوت ها گناهن،پس چرا که نه!؟بیا با هم گناهکار باشیم:)



   


we are home
سه شنبه 4 خرداد 1395 | 10:55 ب.ظ
http://s8.picofile.com/file/8343537534/190098_380.jpg

"نفرتی که تو میکاری همه چیزو به گند میکشه!"


جامعه ی چندش آور،مشکلات خنده دار،ماهی های بیرون تنگ،آفتاگردونایی که سرشون رو تا مرز شکستن پایین انداختن،طنز تلخ،مرگ لیلی،رنگ های ونگوگ،ام الفساد،گوسفند ها،شهوت کائنات،فلسفه های تلخ،رویا های کثیف،آهنگ های زشت و زمین یک سیاره ی پیر و درب و داغون!
 
-"داستانِ آفتابگردانی در زمستان که از غمِ دوریِ خورشید پژمرده شد و افتاد و مرد!

instagram: littleranneh

پی اس:اسمم راناعه،نه رعنا:)))

   


 صفحه هــا: 1 2